خب، باید بگم که دیشب به طور کاملا غیرارادی تعادل خودم رو از دست داده بودم! و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که پست قبلی رو بنویسم و بخوابم تا بلکه بتونم دوباره آروم بشم، ولی وقتی صبح پاشودم هیچ فرقی نکرده بودم، همونطور ناآرام و بیقرار، بعد فهمیدم به خاطر فیلم دیشبی بوده که دیدم و مجبورم برای رهایی ازش بهش فکر کنم و برای گذشتن ازش باید اون چیزایی که تو مخم میگذره رو بریزم بیرون، ریشهی همه اینها برمیگرده به فیلمی که دیشب دیدم! آخرین اثر چارلی کافمن به اسم Synecdoche, New York . البته خواستم پست دیشبم رو پاک کنم، ولی خب، دلیل خوبی برای پاک کردنش پیدا نکردم!

“سینکداکی، نیویورک” رو میشه اینجوری معرفیاش کرد، چارلی کافمن آخرین فیلمنامهاش رو مینویسه و اون رو برای کارگردانی اسپایک جونز پیشنهاد میده، ولی جونز قبل از این قراردادش رو برای کارگردانی فیلم Where the Wild Things Are بسته بوده، و همین اتفاق باعث میشه کافمن شروع به ساختن اولین فیلم خود بر پایهی فیلمنامهای از خودش، بکنه!
کیدن و همسرش ادل هر دو هنرمند هستند، کیدن تئاتری روی صحنه میبره که باسازی “مرگ ماهیگیر” است و از بازیگرهای جوان برای نقشهای پیر داستان استفاده میکنه و برای اجرای این تئاتر جایزهی “مکآرتور” را میبرد و تصمیم میگیرد با پول جایزه تئاتر بزرگی را در اسکنکتدی که مکانی در نیویورک است اجرا کند، تئاتری از روی زندگی خودش که قرار است منجر به شناخت کیدن از خودش شود، در کناری ادل که قبل از بردن جایزه شهر را برای یک زندگی جدید به قصد آلمان ترک کرده، روی نقاشیهای میناتوری بسیار کوچکی کار میکند که بدون عینکهای ذرهبینی قادر به دیدنشان نیست!
“سینکداکی” کلمهای در زبان یونانیست که معنی امروزیاش به بیان نگاهی جزء به کل دارد که منجر به شناخت کل میشود و همینطور نگاهی کل به جزء که منجر به شناخت جزء میشود، دو نگاه مختلف که کیدن و ادل هر کدام به طور مجزا به هر یک از این دونگاه در کارشان استفاده میکنند و اسکنکتدی مکانی که کیدن تئاترش را در آن آماده میکند و کل مردم نیویورک را در خود به کار میگیرد بازی با کلمهی سینکداکیاست که کافمن هوشمندانه ازش برای منظورش استفاده کرده.

داستان تا جایی پیش میره که ساختار ذهنی تماشاگر از واقعیت و رویا رو درهم میریزه و در پایان در یک نمای فراواقعی کار خودش رو پایان میبره. کیدن در طول فیلم سعی میکنه تمام وقایع زندگی خودش رو داخل تئاتر بیاره تا جایی که زندگی خودش غرق در تئاتر روی صحنه میشه و تاثیرپذیزی زندگیش از تئاتر و تئاتر از روی زندگیش به حدی میرسه که در آخر تفکیک این دو از هم محال میشه و کیدن در نقش یکی از بازیگرهای خودش قرار میگیره و بواسطهی اون به هستهی وجودی خودش پی میبره، کیدن فکر میکنه چون در حال مردن هست نمیتونه خودش نقش خودش رو بازی کنه، در همین حال شخصی پیدا میشه که ادعا میکنه در طول این سالها کیدن رو دنبال میکرده و به تمام احساسات درونیاش آشناست و میتونه نقش رو بازی کنه، ولی در واقع اون تنها یک بازیگر نیست، اون شخصیت درونی کیدن هست که در یک فضای فراواقعی نمود شخصیتی پیدا کرده، کار تا جایی پیش میره که کیدن برای جایگزینی نقشهای داخل داستان که در واقع بازیگرهای آدمهای واقعی اطراف کیدن هستند دنبال آدمهای دیگهای میگرده و در موازات اینکه در حال تمرین آنها برای ایفای نقششون هست در زندگی خودش هم همون نقش رو براش بازی میکنن، کیدن برای هزل دنبال جایگزین هست ولی قبل از اینکه بازیگر جدید جایگزین هزل در تئاتر بشه، از نظر روحی و احساسی جایگزین هزل در زندگی واقعی کیدن میشه.
این غرق شدن تئاتر و زندگی کیدن در همدیگر تا جایی پیش میره که شخصیتها یکی بعد از دیگری جایگزین همدیگر میشن تا جایی که نوبت به خود کیدن میرسه، کیدن لحظاتی که شبها برای نظافت به خونهی ادل میرفته رو در نقش یک نظافتچی زن جایگزین میکنه و در آخر همون زن جایگزین کارگردان تئاتر میشه و این در زندگی خود کیدن هم نمود پیدا میکنه و زن نظافتچی در جایگاه کیدن قرار میگیره و کیدن در نقش نظافتچی، و در آخر بعد از مرگ همه آدمهایی که در اسکنکتدی کار میکردند، در کالبد زندگی زن نظافتچی، میمیره!
در واقع، کیدن خودش رو وقف تئاترش میکنه تا زندگی خودش رو تصویر کنه و منجر به شناخت خودش بشه ولی تئاتر هم جزوی از زندگیاش میشه و خودش و اطرافیانش رو در خودش غرق میکنه و در آخر ماهیت اصلی تئاتر کل زندگی کیدن رو در خودش غورت میده، ماهیتی که میگه صحنهی تئاتر تا ابد ماندنیست و این شخصیتها هستند که یکی بعد از دیگری در جای شخصیتهای قبلی قرار میگیرند و تئاتر را ادامه میدهند.

در واقع جنبهی روانکاوی شخصیتی کیدن و ادل برگرفته از یافتههای کارل یونگ از روانکاری ناخودآگاه و خودآگاه است، یونگ به یافتههایی از شخصیت وناخودآگاه خودش رسیده بود که آنها را بعدها تحت عناون روانشناسی تحلیلی منتشر کرد، یکی از یافتههای او این بود که او روح را به دو دستهی روانمردانه و روانزنانه تقسیم کرده بود و معتقد بود که روانانگاره که همان ناخودآگاه فردیست ، معمولا روان جنس مخالف خود را جذب میکند و به وبه داخل اون رسوخ میکند و منجر به شناخت روانانگارهی جنس مخالف میشود که یونگ آن را سایهی آدمی میداند که همان شخصیت واقعی فرد پشت جلوهی ظاهری اوست، چیزی که کافمن اون رو فقط با بیان اینکه این فقط یک رویاست در قالب واقعیت بیان میکنه. همینطور اصرار در سکس داشتن کیدن خود نوعی وسواسفکری برای رهایی از حس تنهاییست که به طرز وسواسگونهای در طول فیلم از کیدن میبینیم تا خود را از فکر تنها بودن رهایی بخشد.
اما داستان بیشتر از هر چیزی که به مردن و تنهایی آدمها ربط داشته باشه، به زندگیکردنشون ربط داره، که چگونه زندگی میکنن و برای چی زندگی میکنن و چقدر برای اطرافشون زندگی میکنن، کیدن همیشه ترس از مردن از تنهایی داشت، و قدم در راهی گذاشت که بواسطهی اون همهی آدمهای اطرافش رو فدای کار خودش کرد و در آخر هم، در تنهایی مرد.
درست مثل هیزل، هیزل در اوایل فیلم خانهای رو میخره که در حال سوختن است، موقع خرید به صاحبخانه میگه: من همیشه ترس از مردن در آتش و خفگی داشتم، و صاحبخانه میگه: آدمها خودشون روش مردن خودشون رو انتخاب میکنن، هزل اون خونه رو میخره، و چند سال بعد در همان خانه بعد اثر خفگی از دود میمیره، دنبال منطق در پی وجود خانهای در حال سوختن نباشید، این یک بستر فراواقعی است از حرفی که کافمن میخواسته بواسطه ازش بزنه.
در تمام دوساعت، فیلم در یک آرامش ِ مریضی قرار داره، یک سکوت اعصاب خورد کن، تمام اتفاقات مصیبتواری که برای کیدن میوفته در یک آرامش صوتی و تصویری قرار داره ، چیزیکه باعث میشه زمان از دستتون در بره و متوجه بشید که کیدن بیش از 30 سال است که دارد بر روی تئاتر خود کار میکند و همهی آدمهای اطراف کیدن و خود کیدن در حال پیرشدن هستند و شما متوجه تکتک روزهای مصیبتوار کیدن و پیرشدن او شدید.
و خیلی نکتههای دیگه که در جزء های فیلم اتفاق میوفته که در پی گفتن حرف فیلم در کل هست، مثل دختر کیدن و رابطههای همنجنسگرایی کیدن و ادل که در خودشون داشتند و یکی نفی و دیگی قبولش کرده بود و .. چیزهایی که کافمن در آخر فیلمنامهی خودش زیر دید سینکداکیسم خودش آورده و تونسته پیچیدهترین و تاثیرگذارترین داستان خودش رو روایت کنه. چیزی که برای اسکار از میلیونر زاغهنشین کم ارزشتره و در امریکا در سطح محدودی پخش میشه، چون فیلم از اولین نمای خود شروع به گفتن بدبختی و تنهایی آدمها میکنه، و تا آخر واقعیت سیاه زندگی آدمها رو آنچان واقعی تصویر میکنه که آدمها به واقعی بودنش شک میبرن، گویندهی رادیو در اولین نمای فیلم اینگونه داستان رو شروع میکنه در حالی کیدن داره از رختخوابش بلند میشه :
- سلام الکه پوتزکامر، میشه واسمون بگی داستان چیه؟ چرا پائیز انقدر غمانگیزه و چرا این همه آدم در موردش نوشتن؟
- خب در واقع، اونها پائیز رو آغازی برای یک پایان میبینند، اگر زندگی رو یک سال در نظر بگیریم و سپتامبر که شروع فصل پائیزه، زمانیست که شکوفههای گل رز میریزه و همهچیز رو به مرگ و زوال میبره، ماه غمانگیزیه و شاید به همین خاطر بسیار زیباست.
- چیزی داری برامون بخونی؟
- اوه، البته!
هر کس که در حال حاضر خانهای ندارد، هرگز خانهای نخواهد داشت. هر کس که در حال حاضر تنهاست، تا ابد تنها خواهد ماند، چیزهای زیادی میخونه و بعدازظهرها نامههای طولانی مینویسه و در خیابانها سرگردان و بیقرار بالاپائین میره، وقتی که برگهای خشک میریزند.
- اوه، این اصلا خوشایند نیست، نه؟
- خب شاید، اما حقیقت داره.