تغییر برای ایران، فقط امشب یا برای فردا؟

۱۶ خرداد، ۱۳۸۸ ۱۲:۱۰

خیلی جالبه، شهر عوض شده !!
تبدیل شده به یه جنگ صلح‌طلبانه بین آدم‌های افراط‌گرا با مردم الکی خوش و در کنار این دو یه سری آدم‌های آزادیخواه دیگه هم هستند که ساکت گوشه‌های شهر دارن کاری غیر از ایول ایول میکنن و اون حرف زدن و تبادل نظر هست! جو شهر جوری هست که هر کی هر کاری میکنه تا از این اتفاق به اندازه ی کافی سود ببره! بیشتر مردم که طرفدار موسوی هستند کاری جز بزن و بکوب نمیکنن و بدون هیچ دلیل منطقی برای طرفداری از موسوی فقط در فکر شادی و خوش‌گذرانی و تفریح هستند و این یک هفته رو غنیمت شمرده‌اند و تا جایی که میتونن عشق و حال میکنن، این احساسات فوران کرده مطمئنن زودگذر هست و بعد از این هفته فروکش میکنه، و دوباره به روال قبل برمیگرده! شاید به حدی فروکش کنه که مثل سری‌های قبل از طرفدار خودشون/ موسوی / هم زده بشند! ولی اونها به فکر این نیستند! به فکر این چند روز هستند که میتونن تا نیمه شب بیرون باشند و خوشحالی کنی، چیزی که حقشون است!
اما کنار این هیاهوی احساسانه، یه تعداد آدم دیگه که تعدادشون خیلی کمتر هست وایسادن و دارن با مردم حرف میزنن، دلیل و منطقشون رو برای رای دادن تشریح میکنن که اکثرا طرفدار کروبی هستند! اونها جوون‌های آزاداندیشی هستند که برای کوچکترین تغییر در کشو امیدوارن و تصور میکنن که این تغییرهای کوچک در دراز مدت باعث باز شدن فضای کشور میشه و کم کم بعد از سالها پاش رو فراتر میزاره و آزادی‌های بیشتری طلب میکنه! اونها معتقدند بیشتر از جکومت، نیاز بیشتر برای آگاه کردن مردم هست تا بعدها تعداد کمتری سوار موج جو بشند و بتونن از روی نیازها و خواسته‌های خودشون تصمیم بگیرن و نه تحت تاثیر از جو جامعه!

این چند روز شهر عجیب تغییر شکل داده! مردم هر جوری که میتونن دارن اعتراض خودشون رو به نداشتن آزادی، بیان میکنن. تعداد زیادی با دسته‌های سینه زنی برای موسوی و تعدادی دیگه با فضای بازی که برای حرف زدن پیدا کردن، دارن با همدیگر بحث میکنن! این نشونه‌ی خوبیه که نشون بده مردم ما هنوز آمادگی آزادی رو ندارن و هنوز راه زیاده تا مردم بفهمن نیازشون از آزادی چیه و واقعا از آزادی چی میخوان! این نشونه‌ی خوبیه که نشون بده مردم هنوز فکر آزادی‌های نوک دماغشون هستند و نه آزادی برای فرداشون! دنبال آزادی برای همین شبها هستند که بریزن بیرون و شادی کنن، نه در فکر ِ داشتن آزادی برای فردا و فرداهای دیگه‌شون! مردم هنوز آمادگی آزادی ندارند! شاید بگید اشتباه میکنم! ولی یک ماه دیگه رو میبینید که همین مردم دوباره برمیگردن سر کار همیشگیشون و از آزادی‌خواهیشون فقط کاغذهای تبلیغاتی توی خیابون‌ها میمونه و رئیس جمهوری که معلوم نیست اون موقع ممکنه چه تغییر موضعی داده باشه و قراره مارو به سال 1390 ببره یا 1360! و منتظر محرم‌ها و چهارشنبه سوری‌های بعدی میمونن تا دوباره بتونن همون شب رو خوشحال باشند و شادی کنند!

این چند شب رو از دست ندید! برای شناختن اقلیت‌ها و اکثریت‌ها توی این جامعه که هنوز خیلی زمان میخواد تا جاشون رو باهم عوض کنند! و به جای رقصیدن برای نامزد مورد انتخابشون، بایستن و در مورد حق داشتن آزادی‌هاشون حرف بزنند!
اوپس، این چند روز چقدر ایده‌آلیست شدم! واقعا چی فکر میکنم من؟ فکر میکنم واقعا مردم از شادی و خوشی‌های زودگذرشون میزنن و میشینن فکر میکنن که چی میخوان؟ عمرا! تا حالا محرمی رو دیدید که دسته‌ها به جای روزه خوندن، شادی کنن؟ این چند روز میتونید ببینید! از دستش ندید چون معلوم نیست کی دوباره قراره تکرار بشه!

ام/پی/های / اوه، تورنتو

۱۳ خرداد، ۱۳۸۸ ۲:۵۴

Lights Out Asia\2007 — Tanks and Recognizers
Oh! Toronto

هنر مدرن در دالان‌های موزه هنر معاصر تهران

۱۰ خرداد، ۱۳۸۸ ۱:۲۶

این چند روز رفتن به موزه هنرهای معاصر تهران و دیدن گنجینه‌ی هنر مدرن موزه رو از دست ندید!
گنجینه‌‌ی موزه - فکر کنم - برای اولین بار 2-3 سال پیش همه‌ی داشته‌های هنر مدرنش رو رو کرد و همه هول کرده بودن که نکنه دیگه تکرار نشه و ریخته بودن جلوی در موزه که تورو خدا زمانش رو بیشتر کنید! این برای ماها که گالری و دیدن تابلوهای نقاشی در حد دیدن کارهای ژوژمان دانشجوهای رشته‌های نقاشی و هنرهای تجسمی توی گالری‌ها ختم میشه و چیزی از روح نقاشی و گرد و خاک ِ روی تابلوها و غلظت جرم رنگ روغن استفاده شده، حس کردن حرکت دست نقاش و خط تاچ‌های قلموی نقاش روی بوم درک نکردیم، خود یک معجره‌ی الهی است!
این‌بار موزه سعی کرده کارهای هنرمدرنش رو بیشتر متمرکز روی نقاشی‌ها بکنه - برخلاف سری قبل که کارهای تحسمی و کاسنپچوال آرت رو هم از انباریش کشیده بود بیرون - ، البته مثلا اسکچ‌های پیکاسو که ممکن بوده تو توالت زده و شاید از ده‌ها اسکچ‌هایی بوده که زده تا بعد روی نقاشی اصلی اعمالش کنه چیز دیدنی نیست، ولی داشتن یکی از اونها و دیدن از نزدیکش حال و هوای خوبی به آدم میده، یا مثلا دیدن طرح‌ زغالی ون‌گوگ از خودش - البته من فکر میکنم که از خودش باشه - با نام مردی درب و داغان نشسته بر دروازه ابدیت ، حس خوبی داره، یا یه اسکچ دیگه از سالوادر دالی از یکی از تابلوهای معروفش، جزو اون دسته از حس‌هایی است که آدم رو نزدیک به حال و هوای نقاش میکنه! اما همه اثرها چرک‌نویس یا اسکچ‌های نقاش‌ها نیستند، چیزی که اصلا به من فشار آورد که برم موزه به خاطر کار “راه آسمان” رنه ماگریت بود، نقاشی که هر چه بهش نگاه کردم بازم سیر نشدم و البته بازم نتونستم اون گنگی که تو تابلو هست رو متوجه بشم، و استاد کناری که یه مشت دانشجوی دفتر به دست هم دنبال خودش راه انداخته بود چیزی جز تاریخچه‌ی رنه ماگریت و مقدمه‌ی تکراری از سوررئال و نقش مهم ماگریت در اون نگفت و در ادامه توجیح کردن دانشجوهاش که عزیزان من در هنر مدرن باید دنبال حس و حال اون لحظه‌ی هنرمند و ترکیب بین فرم و رنگ و حس اون باشید که داشت در حواب دانشجویی میگفت که جلوی تابلوی اکشن-پینت ِ جکسون پولاک ایستاده بود و با لحنی که باعث خنده‌ی همشاگردی‌هاش بشه پرسیده بود این حالا یعنی چی؟ برا همین دیگه صدام رو بالا نبردم تا بپرسم ، ببخشید فکر میکنید اون پوسیدگی های روی برگ برای چیه ؟ که هر چی نگاه میکردم دلیلی براش نداشتم - البته تو راه خونه بالاخره یه جوری برای خودم توجیحش کردم - و همونجا بود که دیدم چقدر عقده‌ای شدم که نمیتونم کارهای دیگه‌ی مگریت رو از نزدیک ببینم و حالا دارم یکی از کارهای اولیه‌اش رو اونم توی بدترین جای ممکنه که میتونست ارزش یه کار رو آنچنان کم کنه که کسی اصلا متوجه بودنش نشه، نگاه میکنم!

333

اما چیزی که انتظار نداشتم من رو یهو از خود‌بی‌خود کنه، یه تابلو از دیوانه‌ی اکسپرسیونیست انتزاعی ، پول ریوپل بود که قبل از این آنچنان بهش ارادت قلبی نداشتم، یعنی الان میگم صرفا فقط برای دیدن این تابلو باید رفت به موزه، این دیوانه اونقدر به جنون رسیده بوده که کلا تخمش هم نبوده که وسیله‌ای به اسم قلمو هم وجود داره، با خود پمپ رنگ روغن، رنگ رو انداخته روی بوم و با کارتک ‌باهاش بازی کرده، انتخاب رنگ‌ها و قرار دادن رنگ‌های جیغ سرد و گرمی که کنار هم گذاشته آدم رو به اسحال وا میداره، منم همون روبروش نشستم و زل زدم بهش، انقدر که الان میتونم به طرز حروم‌زاده‌ای یه کپی ازش بزنم! بعد برای اینکه در مجاورت با تابلو متبرک بشم یه نیم ساعتی همونجا نشستم و کتاب جیبی ِ “دوست بازیافته” رو هم همونجا خوندم - البته اون تابلو یه دلیلش بود که دلم نمیومد از کنارش جم بخورم، دوم اینکه پنج هزار تومن، پنج هزار تومن داده بودم برای ورود به موزه و زورم میومد تا ته‌ش رو نون نکشم از موزه خارج نشم!! - البته به خاطر سیاست بی‌معنی موزه که نمیزاره هیچ عکس و تصویری از تابلوهاش به بیرون درز کنه، رسما واقعا رسما هیچ عکسی از این کارش توی نت نیست، تازه الان که سرچ کردم دیدم این کارش در مقایسه با کارهای دیگه‌اش یه آشغاله ! برا همین فقط تونستم این رو توی سایت خود ریوپل پیدا کنم!

untitled-1

روبروی این کار یه کار از جکسون پولاک زو زده بودن که جلوی این باید لنگ مینداخت ولی خوب نسبت به کارهای اطرافش واقعا تو چشم میزد. یه نقاشی دوبرابر اندازه‌ی نقاشی ریوپل که اون هم یک کار اکسپرسونیست انتزاعی بود ولی با تکنیک Action-Painting کار شده بود، اگه اشتباه نکنم با اسم ” نقاشی دیواری روی ضمینه‌ی سرخ هندی” بود! باقی کارها نسبتا لول معمولی داشتند و بعد از 3-4 دوری که توی موزه زدم و خرید یه کارت پستال ِ “راه آسمان” از کتابفروشی موزه، تونستم خودم رو راضی کنم که به اندازه پنج هزار تومن از تابلوها استفاده کردم و زدم بیرون!
اون مواقعی که روی صندلی های راهروها نشسته بودم و یه چشمم به تابلوی روبروم بود و یه چشمم به کتاب، گهگاهی مردم اطرافم رو هم نگاه میکردم، بدون استثنا فقط آدمهایی که تنها بودن و یا فقط یک همراه با خودشون داشتند، به اندازه ی کافی ساکت بودن و تابلوها رو میدیدن، باقی که سه نفر یا بیشتر بودن، یا در حال خندیدن و مسخره کردن بودن! یا در حال قپی اومدن جلوی دخترهای توی جمعشون یا حواسشون به موبایل و دخترهای دیگه‌ی سالن بود یا داشتن در حین حرف زدن و گپ زدن یه نیمنگاهی هم به تابلوها میکردن و میرفتن!
واقعا کاشکی هنر انقدر تو ایران “مد” و “ادای روشنفکری” حساب نمیشد و برای اثبات فهمیدگی آدمها ازش به عنوان ابزار استفاده نمیشد و رشته‌های هنری جای کسانی بود که واقعا به هنر علاقه داشتن و دنبال خود هنر بودن تا اینکه فقط برای از سر تخته شاسی دست گرفتن و قیافشون رو ژولیده کردن و افه‌ی “هنر”ی گرفتن ، باشه!! اینجا ماها فقط اسم‌ها و ایسم‌ها رو حفظ میکنیم و هرچی بیشتر حفظ کنیم بیشتر هنرمندتر میشیم و بعضا هم فکر میکنیم اگزیستانسیالسم با اکسپرسیونیسم فرق چندانی نداره و فقط توی نوع استفاده از رنگ‌ها یکی نیستند. البته مسلما آدم‌هایی که درک هنری واقعی دارن خیلی زیاد است و حتی بیشتر از تعداد این آدم‌ها ولی مشکل اینجاست که با این دست آدمها به خاطر مساوی بودن جو یکی شدن و اونقدر که باید به چشم نمیان و بیشتر آدم‌های متظاهر آدم‌هایی هستند که صرفا به خاطر مد بودن جو جامعه وارد جریان هنری شدن و موفق‌ترین‌هاشون در طبقه‌ی هنرمندان پاساژ قائم و جاهای دیگه‌ی تهران از روی نقاشی‌های هنرمندان بزرگ کپی میکنن و خیلی هنرمندانه در مورد نقش هنرمندانشون در مورد تاثیر هنرشون بر روی جامعه صحبت میکنن و هر تابلوی کپی شده از گوگن یا ون‌گوگ رو پانصدهزارتومن میفروشن در حالی که نقاشان بااستعداد دیگه‌ای صرفا به خاطر خاصیت منزوی بودن هنر و هنرمند روزی پنج نفر از نمایشگاهشون دیدن میکنن.
خلاصه برید ببینید دیگه، اعصاب منم انقدر خرد نکنید !!

این حس مسرورکننده‌ی تلخ ..

۶ خرداد، ۱۳۸۸ ۱:۵۹

آهنگهای قدیمی پاپ ایرانی یادتونه؟ معمولا آهنگها شاد بودن و موجب رقصیدن آدم‌ها میشدن ولی در کنارش یه چیز دیگه هم داشتند، شعرهاشون غمناک بودند و خوانندها با حالت بغض‌آلودی آهنگ رو میخوندن! این تضاد باعث میشد در حین رقصیدن و شاد بودن هم بتونی بهشون گوش بدی و وقتی که ناراحت بودی هم باز گوش میدادی بهشون و یه حس مسرورکننده‌ی تلخ وجودت رو در برمیگرفت.
حالا با این پیش زمینه ی ذهنی یه آهنگ خارجی رو گوش میکنیم که با یک آهنگ شاد ، داستان غمناک زندگی خودش و عشق گمشده‌اش رو میخونه، یک حس مسرورکننده‌ی تلخ با یک ویالون ِ مست !!
این شما، و این برنده ی جایزه ی المپیک موسیقی 2009، الکساندر ریباک! به افتخارش ..

alexander_rybak_2

Fairytale
Alexander Rybak

Years ago, when I was younger,
I kind a liked a girl I knew.
She was mine, and we were sweethearts
That was then, but then it’s true

I’m in love with a fairytale,
even though it hurts
‘Cause I don’t care if I lose my mind
I’m already cursed.

Every day we started fighting,
every night we fell in love
No one else could make me sadder,
but no one else could lift me high above

I don’t know what I was doing,
when suddenly, we fell apart
Nowadays, I cannot find her
But when I do, we’ll get a brand new start

I’m in love with a fairytale,
even though it hurts
‘Cause I don’t care if I lose my mind
I’m already cursed

She’s a fairytale
Yeah…
Even though it hurts
‘Cause I don’t care if I lose my mind
I’m already cursed

آهنگ رو از این پست خواب بزرگ پیدا کردم.

Khoma , The Second Wave

۵ خرداد، ۱۳۸۸ ۳:۰۴

khoma-the-second-wave
Khoma , The Second Wave
Genre: Alternative Metal , Post-Metal
[Download] via torrent
[Download] via http

یکی از بهترین آلبوم‌هایی هست که این چند وقته گوش دادم، فضای تیره و تاری داره و صدای مسموم خواننده این تیرگی رو بیشتر هم کرده، در واقع صدای جان جمت خواننده گروه همون صدای متیو خواننده MUSE هست با همون زجه‌ردن‌ها و ناله‌کردن‌ها، ولی با درصد سیاهی و تاریکی بیشتر و مسمومیت کشنده‌تر، در کل یه آلبوم آلترناتیو-متال با گرایش‌های کمرنگی از پست-متال منتظر شنیده شدن توسط شماست!

رادیواراذل

۳۱ اردیبهشت، ۱۳۸۸ ۶:۵۷

یکی از شغل‌هایی که دوست دارم داشته باشم، به‌غیر از کافه‌داری و راننده تاکسی و … ، داشتن یه رادیو برا پخش موزیک‌های مختلف هست. حالا اگه از این بگذریم که من فقط حرف یامفت میزنم تا عمل کردن، یکی اومده و یه همچین چیزی رو توی نت راه انداخته !
رادیواراذل ، یه رادیویی هست که هر هفته یک مجموعه از موزیک‌های زیرزمینی ایرانی رو میچپونه تو یه ترک و میزارتش برا دانلود، و مثل رادیودارهای مستقل بین ترک‌ها نظرش رو در مورد آهنگ‌ها میگه و معرفی‌شون میکنه، یه سر خودتون برید ببینید.

Synecdoche, New York

۲۸ اردیبهشت، ۱۳۸۸ ۱۰:۴۲

خب، باید بگم که دیشب به طور کاملا غیرارادی تعادل خودم رو از دست داده بودم! و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که پست قبلی رو بنویسم و بخوابم تا بلکه بتونم دوباره آروم بشم، ولی وقتی صبح پاشودم هیچ فرقی نکرده بودم، همونطور ناآرام و بی‌قرار، بعد فهمیدم به خاطر فیلم دیشبی بوده که دیدم و مجبورم برای رهایی ازش بهش فکر کنم و برای گذشتن ازش باید اون چیزایی که تو مخم میگذره رو بریزم بیرون، ریشه‌ی همه این‌ها برمیگرده به فیلمی که دیشب دیدم! آخرین اثر چارلی کافمن به اسم Synecdoche, New York . البته خواستم پست دیشبم رو پاک کنم، ولی خب، دلیل خوبی برای پاک کردنش پیدا نکردم!

synecdoche

“سینک‌داکی، نیویورک” رو میشه اینجوری معرفی‌اش کرد، چارلی کافمن آخرین فیلمنامه‌اش رو مینویسه و اون رو برای کارگردانی اسپایک جونز پیشنهاد میده، ولی جونز قبل از این قراردادش رو برای کارگردانی فیلم Where the Wild Things Are بسته بوده، و همین اتفاق باعث میشه کافمن شروع به ساختن اولین فیلم خود بر پایه‌ی فیلمنامه‌ای از خودش، بکنه!

کیدن و همسرش ادل هر دو هنرمند هستند، کیدن تئاتری روی صحنه میبره که باسازی “مرگ ماهی‌گیر” است و از بازیگرهای جوان برای نقش‌های پیر داستان استفاده میکنه و برای اجرای این تئاتر جایزه‌ی “مک‌آرتور” را میبرد و تصمیم میگیرد با پول جایزه‌ تئاتر بزرگی را در اسکنکتدی که مکانی در نیویورک است اجرا کند، تئاتری از روی زندگی خودش که قرار است منجر به شناخت کیدن از خودش شود، در کناری ادل که قبل از بردن جایزه شهر را برای یک زندگی جدید به قصد آلمان ترک کرده، روی نقاشی‌های میناتوری بسیار کوچکی کار میکند که بدون عینک‌های ذره‌بینی قادر به دیدنشان نیست!

“سینک‌داکی” کلمه‌ای در زبان یونانی‌ست که معنی‌ امروزی‌اش به بیان نگاهی جزء به کل دارد که منجر به شناخت کل میشود و همینطور نگاهی کل به جزء که منجر به شناخت جزء میشود، دو نگاه مختلف که کیدن و ادل هر کدام به طور مجزا به هر یک از این دونگاه در کارشان استفاده میکنند و اسکنکتدی مکانی که کیدن تئاترش را در آن آماده میکند و کل مردم نیویورک را در خود به کار میگیرد بازی با کلمه‌ی سینک‌داکی‌است که کافمن هوشمندانه ازش برای منظورش استفاده کرده.

synecdoche2

داستان تا جایی پیش میره که ساختار ذهنی تماشاگر از واقعیت و رویا رو درهم میریزه و در پایان در یک نمای فراواقعی کار خودش رو پایان می‌‎بره. کیدن در طول فیلم سعی میکنه تمام وقایع زندگی خودش رو داخل تئاتر بیاره تا جایی که زندگی خودش غرق در تئاتر روی صحنه میشه و تاثیرپذیزی زندگیش از تئاتر و تئاتر از روی زندگی‌ش به حدی میرسه که در آخر تفکیک این دو از هم محال میشه و کیدن در نقش یکی از بازیگرهای خودش قرار میگیره و بواسطه‌ی اون به هسته‌ی وجودی خودش پی میبره، کیدن فکر میکنه چون در حال مردن هست نمیتونه خودش نقش خودش رو بازی کنه، در همین حال شخصی پیدا میشه که ادعا میکنه در طول این سالها کیدن رو دنبال میکرده و به تمام احساسات درونی‌اش آشناست و میتونه نقش رو بازی کنه، ولی در واقع اون تنها یک بازیگر نیست، اون شخصیت درونی کیدن هست که در یک فضای فراواقعی نمود شخصیتی پیدا کرده، کار تا جایی پیش میره که کیدن برای جایگزینی نقش‌های داخل داستان که در واقع بازیگرهای آدم‌های واقعی اطراف کیدن هستند دنبال آدم‌های دیگه‌ای میگرده و در موازات اینکه در حال تمرین آنها برای ایفای نقششون هست در زندگی خودش هم همون نقش رو براش بازی میکنن، کیدن برای هزل دنبال جایگزین هست ولی قبل از اینکه بازیگر جدید جایگزین هزل در تئاتر بشه، از نظر روحی و احساسی جایگزین هزل در زندگی واقعی کیدن میشه.
این غرق شدن تئاتر و زندگی کیدن در همدیگر تا جایی پیش میره که ‌شخصیت‌ها یکی بعد از دیگری جایگزین همدیگر میشن تا جایی که نوبت به خود کیدن میرسه، کیدن لحظاتی که شبها برای نظافت به خونه‌ی ادل میرفته رو در نقش یک نظافت‌چی زن جایگزین میکنه و در آخر همون زن جایگزین کارگردان تئاتر میشه و این در زندگی خود کیدن هم نمود پیدا میکنه و زن نظافت‌چی در جایگاه کیدن قرار میگیره و کیدن در نقش نظافت‌چی، و در آخر بعد از مرگ همه آدمهایی که در اسکنکتدی کار میکردند، در کالبد زندگی زن نظافت‌چی، میمیره!
در واقع، کیدن خودش رو وقف تئاترش میکنه تا زندگی خودش رو تصویر کنه و منجر به شناخت خودش بشه ولی تئاتر هم جزوی از زندگی‌اش میشه و خودش و اطرافیانش رو در خودش غرق میکنه و در آخر ماهیت اصلی تئاتر کل زندگی کیدن رو در خودش غورت میده، ماهیتی که میگه صحنه‌ی تئاتر تا ابد ماندنی‌ست و این ‌شخصیت‌ها هستند که یکی بعد از دیگری در جای شخصیت‌های قبلی قرار میگیرند و تئاتر را ادامه میدهند.

synechdoche_new_york-p1

در واقع جنبه‌ی روانکاوی شخصیتی کیدن و ادل برگرفته از یافته‌های کارل یونگ از روانکاری ناخودآگاه و خودآگاه است، یونگ به یافته‌هایی از شخصیت  وناخودآگاه خودش رسیده بود که آنها را بعدها تحت عناون روانشناسی تحلیلی منتشر کرد، یکی از یافته‌های او این بود که او روح را به دو دسته‌ی روان‌مردانه و ‌روان‌زنانه تقسیم کرده بود و معتقد بود که روان‌انگاره که همان ناخودآگاه فردی‌ست ، معمولا روان جنس مخالف خود را جذب میکند و به وبه داخل اون  رسوخ میکند و منجر به شناخت روان‌انگاره‌ی جنس مخالف میشود که یونگ آن را سایه‌ی آدمی میداند که همان شخصیت واقعی فرد پشت جلوه‌ی ظاهری اوست، چیزی که کافمن اون رو فقط با بیان اینکه این فقط یک رویاست در قالب واقعیت بیان میکنه. همینطور اصرار در سکس‌ داشتن کیدن خود نوعی وسواس‌فکری برای رهایی از حس تنهایی‌ست که به طرز وسواس‌گونه‌ای در طول فیلم از کیدن میبینیم تا خود را از فکر تنها بودن رهایی بخشد.

اما داستان بیشتر از هر چیزی که به مردن و تنهایی آدمها ربط داشته باشه، به زندگی‌کردنشون ربط داره، که چگونه زندگی میکنن و برای چی زندگی میکنن و چقدر برای اطرافشون زندگی میکنن، کیدن همیشه ترس از مردن از تنهایی داشت، و قدم در راهی گذاشت که بواسطه‌ی اون همه‌ی آدم‌های اطرافش رو فدای کار خودش کرد و در آخر هم، در تنهایی مرد.
درست مثل هیزل، هیزل در اوایل فیلم خانه‌ای رو میخره که در حال سوختن است، موقع خرید به صاحبخانه میگه: من همیشه ترس از مردن در آتش و خفگی داشتم، و صاحبخانه میگه: آدمها خودشون روش مردن خودشون رو انتخاب میکنن، هزل اون خونه رو میخره، و چند سال بعد در همان خانه بعد اثر خفگی از دود میمیره، دنبال منطق در پی وجود خانه‌ای در حال سوختن نباشید، این یک بستر فراواقعی است از حرفی که کافمن میخواسته بواسطه ازش بزنه.

در تمام دوساعت، فیلم در یک آرامش ِ مریضی قرار داره، یک سکوت اعصاب خورد کن، تمام اتفاقات مصیبت‌واری که برای کیدن میوفته در یک آرامش صوتی و تصویری قرار داره ، چیزیکه باعث میشه زمان از دستتون در بره و متوجه بشید که کیدن بیش از 30 سال است که دارد بر روی تئاتر خود کار میکند و همه‌ی آدم‌های اطراف کیدن و خود کیدن در حال پیرشدن هستند و شما متوجه تک‌تک روزهای مصیبت‌وار کیدن و پیرشدن او شدید.

و خیلی نکته‌های دیگه که در جزء های فیلم اتفاق میوفته که در پی گفتن حرف فیلم در کل هست، مثل دختر کیدن و رابطه‌های همنجنس‌گرایی کیدن و ادل که در خودشون داشتند و یکی نفی و دیگی قبولش کرده بود و .. چیزهایی که کافمن در آخر فیلمنامه‌ی خودش زیر دید سینک‌داکیسم خودش آورده و تونسته پیچیده‌ترین و تاثیرگذارترین داستان خودش رو روایت کنه. چیزی که برای اسکار از میلیونر زاغه‌نشین کم ارزش‌تره و در امریکا در سطح محدودی پخش میشه، چون فیلم از اولین نمای خود شروع به گفتن بدبختی و تنهایی آدمها میکنه، و تا آخر واقعیت سیاه زندگی آدمها رو آنچان واقعی تصویر میکنه که آدمها به واقعی بودنش شک میبرن، گوینده‌ی رادیو در اولین نمای فیلم اینگونه داستان رو شروع میکنه در حالی کیدن داره از رختخوابش بلند میشه :

- سلام الکه پوتزکامر، میشه واسمون بگی داستان چیه؟ چرا پائیز انقدر غم‌انگیزه و چرا این همه آدم در موردش نوشتن؟
- خب در واقع، اونها پائیز رو آغازی برای یک پایان می‌بینند، اگر زندگی رو یک سال در نظر بگیریم و سپتامبر که شروع فصل پائیزه، زمانی‌ست که شکوفه‌های گل رز میریزه و همه‌چیز رو به مرگ و زوال میبره، ماه غم‌انگیزیه و شاید به همین خاطر بسیار زیباست.
- چیزی داری برامون بخونی؟
- اوه، البته!
هر کس که در حال حاضر خانه‌ای ندارد، هرگز خانه‌ای نخواهد داشت. هر کس که در حال حاضر تنهاست، تا ابد تنها خواهد ماند، چیزهای زیادی میخونه و بعدازظهرها نامه‌های طولانی مینویسه و در خیابان‌ها سرگردان و بی‌قرار بالاپائین میره، وقتی که برگ‌های خشک میریزند.
- اوه، این اصلا خوشایند نیست، نه؟
- خب شاید، اما حقیقت داره.

Web Pages referring to this page
Link to this page and get a link back!