ظهر یکشنبه من

ظهر یکشنه من ، یکسال دیگه ام گذشت ! و اگه بخوام امسالم رو دوره کنم فکر کنم معجونی از چهار سال اخیر باشه که روزهاش توی هم گره خوردند از بس که روزهای جمعه اش حرف تازه ای برام نداشت ! از بس که شنبه روز بدی بود و یک شنبه اش خاکستری بود و دفتر کهنه ی یادداشتهای من میگفت که دوشنبه روز میلاد منه !
سال بدی نبود ولی سال گندی بود ! مزخرف بود و کسل کننده ، از اون کسل کننده هایی که خارش میاره ! از اونایی که دوست داری لم بدی کنج اتاقت و همه تلفن های ورودی رو ریجکت کنی و موزیک و سیگارتو استنشاغ کنی !
میبینم صورتمو تو آینه ، فکر میکنم این ۴ سال ، ۴۰ سال گذشته ! احساس میکنم خیلی پیر شدم انقدر پیر که حتی کارهایی هم که مخصوص سن خودمه رو منکرش میشم و میگم ” ای بابا دیگه واسه ما دیره ” حتما اینم یه بیماری ه ، اونم یکی از “ایسم” دارهاش ! خوبه دیگه .. یه ایسم دیگه به گنجینه ایسم هامون اضافه میشه ! بیماری که فکر کنی هر یه روزت یه سال گذشته و بعد بیست و دو-سه سال کلی عمر کردی و الان مثل بازنشسته های فلک زده وقتشه بری تو پارک بشینی و از شکار پلنگ برا پیرمرد های عینکی بگی ! پوووف …
آدم نمیدونه روز تولدشه چی کار باید بکنه ؟ خوشحال باشه ؟ که چی مگه چی شده ؟ ناراحت باشه ؟ دکی ! چرا ناراحت ؟ اگه ناراحت نه ، پس چرا آدم دلش میگیره این وقتا ؟ چرا شباش شبهای غلیظیه ؟ چرا آدم خوابش نمیبره ؟ چرا شروع میکنه به جفنگ گفتن ؟ چرا ؟ چرا دوست داره با یکی صحبت کنه ؟؟ واقعا چرا ؟
پووووف ..
خیلی جالبه ! خواستم شب تولدم رو با The Man Who Sold The World بگزرونم ، یه مدت که گذشت یهو سر از آلبوم Alternative 4 در آوردم ، حالا هم که یهو همینجوری یاده فرهاد افتادم ! ” عصر چارشنبه من ! ههع !! عصر خوشبختی ما ! فصل گندیدن من ! فصل جون سختی ما .. ”

+

You're Killing Me

به نظرم بهترین کادویی که آدم میتونه بگیره کادویی هست که از خودش میگیره ..

فعلا


چیزی برای گفتن دارید ؟