آفتاب و کاغذ دیواریهای گل گلی !

اومدم خونه یاده یه روز خیلی قدیمی افتادم که از مدرسه ی کزایی اومده بودم خونه ! اون موقع وقتی میرسیدم خونه خورشید نم نم خودشو میکشید پایین ، رنگ زرد-نارنجی اش رو کاغذ دیوارهای نارنجی با گل های قرمز خونه که همیشه بالکونش رو به غروب باز بود حس خوابیدن وسط دلتنگی رو میداد !! از این بگزریم که من چقدر اون خونه رو دوست داشتم و بلوغ اولم رو توی همون جلوه ی طلایی رنگ اتاقم سپری کردم !
رسیده بودم خونه ، نور اتاق قرمز تر از روزهای قبل بود ، انگار یکم دیرتر از روزهای قبل رسیده بودم ! یکی داشت تو خونه فریاد میزد ،
میبینم صورتمو تو آینه ، با لبی خسته میپرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی میخواد ، اون به من یا من به اون خیره شدم …

نمیدونم شاید همینجوری الکی توی جو نوجونی بغض هم کردم ، …
آهنگهای بعدی یکی یکی اون روز خودشون رو معرفی کردن …
هوا کاملا قرمز جگری شده بود و من احساس تنهایی عجیبی میکردم ،
کنار اون کاغذ دیواریهای گل گلی ِ قرمز ، روی تختم نشسته بودم و گوشم با تمام وجود داشت سیگنال های اتاق بغلی رو دریافت میکرد !
چرا وقتی که آدم تنها میشه ، غم و غصه اش قد یک دنیا میشه !
میره یک گوشه پنهون میشینه ، اونجا رو مثل ِ یه زندون میبینه و….
چند سالی گذشت تا من تونستم تو اتاقم به اختیار خودم و تو تنهایی خودم اینها برا بار دوم گوش بدم …
اما حالا …
با این همه موسیقی مختلفی که هر روز میشنوم ، هنوزم هم بغض ناب ام برا همین آهنگهاست !
امروز زیر آفتاب اسیدی کنار خیابون کنار یه پیرزن پت پتی با کفشهای آلستار مشکی عینهو خودم!! وایساده بودم که یهو ، ضمیر ناخودآگاه ام شروع کردم زمزمه کردن :
پشت این پنجره ها دل میگیره ، غم و غصه ی دل و تو میدونی !
وقتی از بخت خودم حرف میزنم ، چشام اشک بارون میشه ، تو میدونی…. !!

زندون دل !

پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه دلو تو میدونی
وقتی از بخت خودم حرف میزنم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی
می خوام امشب با خدام شکوه کنم
شکوه های دلمو تو میدونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاس
چرا بخت من سیاس تو میدونی
پنجره بسته میشه شب میرسه
چشام آروم نداره تو میدونی
اگه امشب بکذره فردا میشه
مگه فردا چی میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی

=/=
……

یکی از کسایی که همیشه حسرتش رو خوردم که توی انقلاب هرز رفتن و تباه شدن و خورد خورد نابود و ذوب شدن فریدون فروغی بود ! صداش و نوع استایل خوندنش شاید الان دیگه قدیمی شده ولی میتونست بیشتر تر از اینها کار جا بزاره ! البته زیاد هم بد نیست چون معلوم نمیشد چی میشد اگه ادامه میداد !
حسرت فرهاد …
حسرت فریدون فرخ زاد !
حسرت بهروز وثوقی ..
و…

باز من آفتاب دیدم و یاد کاغذ دیواری های گل گلی ِ قرمز رنگی افتادم که دم دم های غروب رنگ جیگری ِ دلگیری تو اتاق مینداخت که آدم فقط میخواست چشماش رو ببنده و گوش بده و فکر کنه چی میشه اگه فردا تعطیل باشه تا بشه تا خوده فردا همینجور دراز کشید !
پووووف …

‘=.=

فعلا


چیزی برای گفتن دارید ؟