یکی از اون روزای مزخرف!

یه روز تعطیل پائیزی، یکی از اون مزخرفاش! از اوناش که بلند میشی میبینی هیچکی خونه نیست و یه حس مزخرف، تو کل خونه پرسه میزنه! از اونا که از همون صبح که پاشدی یه چیزی زیر گلوی آدمو خفت چسبیده و نمیزاره نفس بکشه!
کاشکی حداقل بچه بودیم از ترس تنها موندن تو خونه میزدیم بیرون و میرفتیم تو کوچه، توی جوب میشستیم و آشغالارو با چوب اینور اونور میکردیم!
پوووف ،
تازه برا آدمی که اتاقش پنجره نداره باید یه تابوت گرفت خفتشو گرفت پرتش کرد اونتو ، چه فرقی میکنه براش واقعا! نه میفهمی روز شده نه شب ، نه میفهمی الان هوا ابری ه یا صاف ، نه دادوبیداد های بارون رو وقتی به پنجره میخوره میشنوی نه حتی پنجره ی دختر همسایه ای!
بعد باید کز کنی یه گوشه و به پنجره های بارونی دیگران حسودی کنی! از اون پنجره ها که بازش میکنی یه بوی نم خاک مونده رو میدن و یه جورایی آدم رو میبرن به همون بازی با آشغال های توی جوب!
تورو خدا زندگی مارو،
تف..

فعلا

۲ Responses to “یکی از اون روزای مزخرف!”

  1. کیوسک می‌گه:

    چه اتاق دوری…

  2. سایان می‌گه:

    جات خالی پسر..
    این دو سه روزه ، این طرفا مدام بارون میاد.. کوچه های خاکی و بوی نا !

Leave a Reply