گاو خونی

301nb61

فیلم رو پلی‌ کردم،
هیچوقت نخواسته بودم این فیلم رو ببینم، شاید به خاطر این بود که هیچوقت فرصت‌ش پیش نیومده برام، شاید هیچوقت گذرم از جلو سینما فلسطین نگذشته بود، نه! دروغ چرا! گذشته بود، و بلیبوردش هم روی سر در سینما دیده بودم، ولی هیچوقت حوصله فیلم دیدن رو نداشتم، نه اصلا شاید مهم‌ترین دلیلش این بود که هیچوقت از بهروز افخمی خوشم نمیومده بوده، شاید به خاطر این بود که دوست ندارم یه هنرمند سیاسی‌زده بشه.
ولی همیشه دلم میخواست که فیلم رو ببینم، شاید به خاطر جعفر مدرس بوده، نه! شاید به خاطر بهرام رادان بوده! همیشه بهرام رادان رو دوست داشتم، نه به خاطر خودش، آره! به خاطر خودش نبوده، بیشتر به خاطر این بوده که من رو همیشه یاد داداشم میندازه، با اینکه فکر میکنم یکی از بهترین بازیگرهای سینمای ایران‌ه ولی تنها ضعفی که داره اینه که قدرت بیان خوبی نداره و دیالوگ‌خوان خوبی نیست، اما اینجا تونسته بود “آه”‌های آخر جمله‌هاش رو حذف کنه و این به داستان‌خوانی‌ فیلم خیلی کمک کرده بود! ولی نه! به خاطر این هم نبود که همیشه دلم میخواست برا یک بار هم که شده فیلم رو ببینم، راستش دقیق نمیدونستم برا چی میخواستم که ببینم! فکر نکنم هم مهم باشه اصلا!
از همون اولای فیلم بود که حس کردم دارم یک اقتباس ایرانی از بیگانه‌ی کامو رو میبینم، همون شخصیت پیچیده‌ای که وقتی مادرش دیروز مرده بود، یا پریروز، یا شاید هم چند روز پیش‌تر، دقیق یادش نمیومد، که دقیق کی مادرش مرده بود و شب ِ فردای اون روزش رو بدون هیچ دلیلی کنار یه زن صبح کرده بود و فقط به خاطر همین که هیچوقت دلیلی برای زندگی کردن و کارهاش نداشت، بیگانه خطاب‌ش میکردن،
اما این روند داستانی دو وجع کاملا متضاد داشت، یک وجع درونی که ما همقدم با شخصیت، کارهای بی‌معنی و بی‌دلیلش رو دنبال میکردیم و یک وجع بیرونی که همون کارهای بی‌معنی و بی‌دلیلش رو محاکمه میکردیم، تضاد این دو وجع هست که یک شخصیت رو پیچیده میکنه، وقتی از درون بهش نگاه میکنیم می‌شناسیم‌ش ولی وقتی از بیرون می‌بینیم‌ش بیگانه‌ای است که گاها پست‌فطرت هم خطابش میکنیم.
بهرحال هر چی زمان از یکساعتی که پای فیلم بودم بیشتر میگذشت بیشتر حس نزدیکی به فیلم میکردم، نه به خاطر اینکه شباهت‌های شخصیتی داستان با “بیگانه” زیاد بود و یا نه به این خاطر که نوع روایت راوی گونه‌ی فیلم، شخص اول مفردی بود که در بیشتر دقایق ما در کالبد او بودیم، نه، اصلا به خاطر این هم نبود که فیلم رو فهمیده بودم، نه! بلکه تا آخر فیلم هم برداشتی، حتی یک خطی هم از معنای فیلم نداشتم، نه، دلیل بر سر فضای فیلم بود / که بخش اعظم‌‌ش رو مدیون خود داستان مدرس بود / دلیل به خاطر فضای خواب محوری فیلم بود، خواب نه به معنای رویا بلکه برای چیزی فراتر از واقعیت، اونقدر واقعی که در اخر نه به جوابی میرسی و نه سئوالی داری! در فضای خواب تو دنبال چیزی میگردی که دقیق نمیدونی چیه، و این “دلیل” گشتن به دنبال “هیچ” خود دلیلی برای تکرار خواب‌های دیگره، توی خواب هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته ولی در واقع چیزی اتفاق نمیوفته، این خواب‌ها انقدر و انقدر تکرار میشن که در آخر تو در یکی از خواب‌های تو خواب‌ت غرق میشی.

توی آخر راه،
“تو” توی یه باتلاق، توی یکی از خواب های توی خوابت گیر افتادی،
و هیچ از واقعیت نمیفهمی یا از واقعیت هیچ میفهمی!

One Response to “گاو خونی”

  1. کیوسک می‌گه:

    این خوابها
    دقیقن گاهی ادم توی شرایطی قرار میگیره که باور نمیکنه خودش رو…زنده بودنش رو. و به خودش می گه…نکنه این از اون خواب هایی است که خیلی واقعیه. یه لحظه به خودت نهیب میزنی که هی بچه نگران نباش…فکر کنم خوابی…اما معلوم نمیشه خواب بودی یا نبودی…حتی اگرم بودی معلوم نیست کی بیدار میشی…اینقدر که از این خواب می افتی
    بغل یه خواب لعنتی دیگه

    این یه پیام رو منشی تلفنی بود از خیابون

Leave a Reply