تراوشات مسموم یک مرد در عصر یک پنجشنبه عجیب!
یه چیزی شده ..
صبح توی دستشویی جلوی آینه ده دقیقه ای همینجوری خشکم زده بود و نمیتونستم ازش خارج بشم، دستم رو بالا نگه داشته بودم و نمیتونستم بیارمش پائین، یادم نمیومد که باید چی کار میکردم، نمیدونستم باید چی کار میکردم. تا حالا زیر چشام رو انقدر گود ندیده بودم. یادم نمیومد که دیروز چی کار کردم، سعی کردم اسم خودم رو به خاطر بیارم و بعد اسم اولین کسی که توی ذهنم بود. ولی بازم یادم نبود دیروز چی کار کردم. وقتی برگشتم توی اتاق یادم اومد خواب دیده بودم توی یه اتوبوس داشتم نون و پنیر میخوردم و باد نون ها رو با خودش برد، یه پیرزن کمکم کرد تا بتونم سرجام بشینم و بعد از پلی میگذشتیم که تمام درهی پائینش رو مه گرفته بود و من به این فکر میکردم که کاشکی دوربینم همرام بود، بعد یاد این افتادم که اکثر مردم به جای اینکه از اطرافشون لذت ببرن به جاش ازش عکس میگیرن، بعد خوشحال شدم که دوربینم رو همرام نیاوردم!
میخواستم بگم که تو این هوای بارونی، آلبوم in the flesh رو از دست ندید، بعد یادم اومد اینو باید یک هفته قبل میگفتم که وقتی زیر بارون داشتم به سمت خونه برمیگشتم و it’s a miracle رو گوش میدادم به فکرم رسیده بود. الان هوا آفتابیه و گرمتر اونی هست که بشه تو خیابون راه رفت و it’s a miracle رو گوش داد و ازش لذت برد. الان هم دارم همون آهنگ رو گوش میدم و به طرز عجیبی مسموم به نظر میام!
الان یادم میاد دیروز یک ساعتی با دوست دختر قبلیم حرف زدم ولی تو فکر دختر دیگه ای بودم. یادم میاد تب کرده بودم و برای فرارکردن ازش مجبور شدم کلی راه برم تا از بین بره، یادم میاد شب میخواستم بخوابم ولی به جاش کتاب خوندم، یادم میاد به جای اینکه کتاب بخونم، خوابیدم.
یادم میاد تو خواب دیدم که .. ، نه! راستش یادم نمیاد دیشب تو خواب چی دیدم.
فقط یادم میاد که خیلی وقت هست که در سرم موجودی مدام حرف میزند، حرف میزند، حرف میزند، حرف میزند …
و من در تسلط آن موجود، مدام حرف میزنم، حرف میزنم ، حرف میزنم …
آینه، آینه، آینه
خوبه، شایدم بده
بازم روی پست مدرنم زنده شد.
چه توهمی!
چی؟
چرا؟
شاید خوشت بیاد، شایدم نه
به هر حال نوشته هام تیکه تیکه شد
یهو یادم میره چی میخوام بگم، یهو یادم میاد
این وبلاگ تنها وبلاگیه که هر روز چک می کنم
نمی دونم چه برداشتی از این حرفم می کنی،
ولی مهم نیست
حرفمو زدم.
دیگه هیچ چی مهم نیست.
مهم نیست
مهم حسی هست که با نوشتن نمیشه گفت
باقیش؟ .. مهم نیست .
مرسی
حسی که با نوشتن، یا اون عکسای پشت هم، یا فریاد جلو آینه، با اون خیرگی های مسموم تو… حسی که نمیشه گفت؟! اشکی رو که خودکارت نمیتونه بنویسه ؟! چیزای مسمومی و که یادآوریشون برای مغزت سخته ؟! … مهم ؟! …. وجودث که تو در اون گم شدی و از اون طبعیت میکنی چه تویه خواب چه بیداری چه کابوس …. همون حسیه که با نوشتن نمیشه …… مضحک نیست که همه چیز در این حد و اندازه ساده به نظر میرسه و غیر مهم ؟