ماه فروردین, ۱۳۸۶

من ماله کجام ؟!

شنبه, فروردین ۴م, ۱۳۸۶ در ۶:۰۶

هی فکر میکردم پست های اول رو چطوری شروع کنم ! و چطوری توی دست اندازی بندازمش ! ..آخرای فکر کردنم میگفتم ..ولش کن ! سخت نگیر..بزار هر احساسی پیدا کردی توی وبلاگت بروز پیدا کنه ! که امشب اونم توی دم دمای صبح احساس کردم وقتشه چیزی بنویسم …
نمیدونم ! واقعا نمیدونم من چمه ! نمیدونم من به کجا تعلق دارم ! نمیدونم تا حالا شده فکر کنید که ماله این دوره ها نیستید و برای یه دوره ی دیگه اید ! برای یه زمان و مکان قبل تر .. !! خیلی وقته فکر میکنم من ماله این دوران نیستم ! برای این جور زندگی کردن ساخته نشدم ! برای یه دوره قدیمی خاص هستم که فکر میکنم میشد توش راحت بود و راحت زندگی کرد .!برا همین نمیتونم مثله باقی با اطرافم رابطه برقرار کنم .!! رابطه های دوستی برام مسخره اس ! و دغده های اطرافیانم برام یک ذره جذابیتی نداره ! هیچ چیزی منو ذوق زده و هیجان زده نمیکنه ! همیشه تصور میکنم اگه جای پدرم بودم زندگی برام لذت بخش بود ؟ اگه توی اون دوران باز هم احساس خلاء میکردم چی ؟ یه حس نوستالژیک تلخ همیشه همرامه ! توی مدرنیت غرق شدم ولی هیچ تلعقی بهش ندارم ! این نوع تفکر انقدر سایه گسترده که تمام زندگیمو گرفته ! حتی تو اخلاقیات و طرز گفتار و رفتار و پوششم هم تاثیر گذاشته !
واقعا من ماله کجام ؟ ماله چه دوره ام ؟ برای چه نوع زندگی کردن ی ساخته شدم که هیچ جوره نمیتونم به آرامش نسبی برسم !….
و با این تفکر نوستالژیکی که من دارم کمتر کسی هست که بتونه منو درک کنه ! و این احساس تنهایی سخت تر از خوده احساسم هست ! یه نوع احساس ترد شدن، یه نوع پست زدگی از طرف جامعه و آدمهاش.. موندن وسط یه مشت تفکرات پوسیده و تاریک که من اسمشو گذاشتم تراوشات درونی .. !!

..تو این همه مدت که فروغی گوش میکردم ! همیشه با این ترانه اش میونه ی خوبی نداشتم ! ولی امشب شدیدا باهاش همزادپنداری کردم ..

چون سایه های بی امان
بازیچه دست زمان
در این دنیا ماندم چنان
افسرده و حیران
سرگشته و حیران
چون آدمک زنجیر
بر دست و پایم
از پنجه تقدیر
من کی رهایم
ای که تو دادی جانم
گو به من تا کی بمانم
آدمی چون آدمک
مخلوقی سرگردان
چون آدمک زنجیر
بر دست و پایم
از پنجه تقدیر
من کی رهایم

فعلا

توسط Shahrum

Welcome to Blogchine!

دوشنبه, اسفند ۲۸م, ۱۳۸۵ در ۱۱:۲۰

خب !! :roll:
اگه همه کارهایی که آدم میخواد شروع کنه انقدر زود عملی بشن آخرش یه ده ، بیست سالی اضافه میاریم برا زندگی ! فکر کنم تقریبا 3 سال هست که میخوام یه سایت شخصی و نقلی راه بندازم و تراوشات روزانه مو حروم هوا نکنم ! توی هر دورانی توقع ام از سایت شخصی یه چیزی بود، که هیچکدوم هم به سرانجام نرسید اما این سری شرایط جوری شد که بتونم بالاخره خواسته ام رو برآورده کنم ! البته بخش عمده ی کار مسلما با کمک علی خان ستاری و کامبیز بود، مخصوصا علی که زحمت کدنویسی و رفع اشکال های بلاگ رو برعهده داشت ! البته میدونم اونم به خودش میباله و سرشار از غروره که تونسته برای من کاری انجام بده !! …

.
همیشه اولین موقعیت ها لحظه های گندی هستند ! چون خروارها حرف داری ولی توان گفتنشو نداری !
باز هم از علی برای کمک دوستانه اش تشکر میکنم.
فردا هم انگاری عیده .. 8-|..!! امیدوارم حداقل لحظات بدش کمتر باشه همینطور برا شما …
همین…!!
فعلا

توسط Shahrum