ماه فروردین, ۱۳۸۷

عجب سالی بود !

پنجشنبه, فروردین ۱م, ۱۳۸۷ در ۳:۲۳

عجب سالی بود ،
خیلی معمولی شروع شد انقدر معمولی که فکرشم نکردم چطوری روزهاش گذشت !
سال عجیبی بود بهش که فکر میکنم میبینم چقدر روزهای عجیب غریب داشتم ! انگار کل اش یه نئشگی ِ نیم ساعته بوده ! انقدر در روزهاش غرق بودم که نمیدونم کدومهاش خوب بود کدوم هاش بد ! الان که فکر میکنم میبینم لحظاتی که فکر میکردم خوب بوده واقعا چقدر بد بوده و لحظاتی هم که ازش فراری بودم واقعا چقدر خوب بودن!
امسال بود که یه آن فهمیدم منم احساس دارم ، و فهمیدم که هنوز نمیتونم کل اش رو بروز بدم نمیتونم اونی باشم که واقعا هستم
امسال بود که فهمیدم توهم همیشه خوب نیست ، اگه درش غرق بشی نابودت میکنه !
امسال بود که فهمیدم دیگه بهتره از پوکوندن ِ مغزم دست بردارم و سعی کنم ترمیمش کنم !
امسال بود که فهمیدم انقدر احساسم رو در وجودم پروبال ندم که وقتی ترد شدم خون خونم رو بخوره !
امسال فهمیدم منم آدمم و مثل همه ی آدمها یه چیز گنده به اسم بغض بعضی وقتها زیر گلوم ایست میکنه -مثل همین الان- پس بهتره از دیگران پنهانش نکنم !
امسال بود که فهمیدم هنوز بزرگ نشدم و خیلی بچه ام تا بفهمم زندگی یعنی چی !! یه انسان وقتی بزرگ میشه که بتونه با همه مشکلات منطقی کنار بیاد و اگه چیزی رو از دست داد یهو خورد نشه و به پوچی نرسه ! وقتی ازش پرسیدن برا چی زنده اس همیشه جوابی داشته باشه و مثل من مثل خر! تو گل نمونه برا پیدا کردن جواب !
آخرای امسال بود که فهمیدم من هنوزم تنهام ، پس بهتره باهاش کنار بیام !
،
بعضی وقتها فکر میکنم برا چی اینجا مینویسم ، بازم جوابی براش ندارم ! شاید دارم برای آینده ام مینویسم ولی میدونم هیچوقت دوباره این متنها رو نمیخونم ! شاید هم برای اینکه حس کنم دارم با یکی حرف میزنم باز بهتر از هیچیه ، نه ؟
- معلومه که آره !
پوووف ، حالا الان اد باید این شافل لعنتی قل بخوره روی Creep و مثل مگس تو مخ وز وز کنه !
عجب سالی بود ، خدا کنه فردا سال گندی نباشه !
-.-

،

پوه ، یادم رفت !
پارسال همین موقع ها بود که اینجا سرپا شد ، درست دم دمای عید بود ! اون موقع ها این آهنگ رو گذاشتم واسه اولین پست !
دوباره ، دوباره ماهی سرخ
دوباره آبی آب
دوباره عیدی من
از حنای ترد نان
دوباره دستای تو
سفره ی هفت سین من !
فعلا

توسط Shahrum

زمستان سیاه !!

چهارشنبه, اسفند ۱۵م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۲۰

همیشه ، وقتی فکر میکنی زندگی انقدر عادیه که داره حالت به هم میخوره همون وقته که همه چیز به هم میریزه !
نمیشه گفت همه چیز ولی مهم ترین چیزها رو در بر میگیره !
دوستم میگفت ، این زمستون ه لعنتی همه چیز رو سرد یخ زده میکنه انقدر که چیزی در وجودش باقی نمونه و با همون سرما آب بشه ! شاید درست میگفت چون ماشینی که پارسال با کلی توهمات گرفته بودیم لوله های وجودیش همینطوری یخ زد و ترکید ، البته بهتر ما لذتمون رو برده بودیم و منتظر بهونه ای بودیم که از شرش راحت شیم ! ولی خب همه چیز رو به این راحتی نمیشه حضم کرد ، بعضی چیزها روح آدم رو در انزوا مثل خوره میخوره ! اینکه داری رخ دادن یه فاجعه رو با ذهنت میبینی و هر لحظه داره ثانیه شمارهای انفجار کم تر و کمتر میشه و تو ، هیچ کاری نمیتونی برای از کار انداختنش بکنی ! ثانیه شمار های وارد عددهای یک رقمی میشن و برف همه جا رو میگیره و سرما سرعت تحمل ثانیه ها رو کمتر میکنه ، انقدر کم که از 10 تا صفر رو یادت نمیاد و اونوقت لحظه ای که ترسش رو داشتی فرا میرسه میخوای بزنی بیرون تا از ترکش های انفجار جون سالم به در ببری ولی نمیتونی همینطور که داری نفس زنان تو خونه راه میری تلویزیون روشن میشه و صدایی شروع توده ی برفی دوم رو اعلام میکنه ! اونموقع است که فکر میکنی چقدر از زمستون متنفری !
دوتا قرص خواب آور میندازم بالا و میرم روی تخت دراز میکشم و به همه پیشگیری هایی که تا قبل از انفجار انجام دادم فکر میکنم ، “نکنه بازم میتونستم کاری بکنم نکردم ، نکنه چون این کارو کردم جریان شدت گرفته ، نکنه اون کارو نباید میکردم ، نکنه ، نکنه ، نکنه ” همینجور که “نکنه ها” زیادتر میشن ضربان قلب هم تندتر میشه و برای مدتی حس میکنم من در آینده از تنگی نفس خواهم مرد ، بلند میشم میرم کلمو میکنم لای پنجره تا یه وقت همین چند اپسیلون نفس هام هم تموم نشه ! درکش میکنم ، شاید سرما به زندگی افراد مجاور هم نفوذ کرده و باقی هم سرمازده شدن ، ممکنه !
هنوز هم درکش میکنم !
بهتره نخوابم ، یادم میاد اوایل زمستون ه لعنتی که یه بختک ه دائمی تمام وجودم رو در برگرفته بود و شبی رو یادم میاد که مثل همیشه دراز کشیده بودم روی تخت و به نجواهای موسیقی گوش میدادم ، دیدم موجودی به هیبت یه تفکر پارانویدی از وجودم داره بلند میشه ، رو به رویم میشینه و شروع میکنه با من حرف زدن ! قدرت تشخیص واقعیت رو نداشتم ، نمیدونستم که واقعا خیالاتی شدم یا “او” واقعا آنجاست و دارد با من حرف میزند ! در یک لحظه تنهایی اطراف ، تمام وجودم رو در خودش بلعید و تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که شماره رو بگیرم و بهش بگم که این مرتیکه چیا داره میگه به من ، احساس میکردم اینجوری هم خالی میشم و هم از شر این کابوس راحت !
این کار رو کردم ولی همه چیز اونطور که تو ذهنم برنامه ریزی کرده بودم عملی نشد و من اون شب رو در کنار همزادم خوابیدم و تا صبح به حرفهایش گوش دادم !
عجب شروع فصل مزخرفی ! احساس اینکه داری یک نفر دیگر رو با خودت اینور و اونور میبری و وزن سنگین هیکل حرومزاده اش روی ذهنم سنگینی میکرد !
بهتره نخوابم ، بهتره برم یه سری چرت و پرت توی وبلاگ بنویسم تا نفسم سر جاش بیاد ! ولی بدبختگی این بود که سرما از درون فیبرهای نوری به اینترنت هم نفوذ کرده بود و دومین و هاست رو به کما برده بود ،
برف ها آب شدند و نفوذ سرما به مرحله ی جدید تری رسیده بود ، عقربه ها دیر به دیر تکون میخوردن مگر مواقعی که میکروب های تلخ در بدنت روانه میشدند ، این بهترین کاری بود که میشد بر علیه زمان کرد ،
دیگر همه چیز دلگیرم میکرد حتی دیدن صورت برادرم ، اوه اون که دیوانه ام میکرد ! زنگ موبایلم ، زیر سیگاری ، کوچه ی باریک خونه مون ، عکسهای روی دیوار و همه ی چیزهای اطرافم ! کارم شده بود خواندن آرشیو متن های قدیمی گوشی و خلسه زدن در موسیقی !
روزهای بعدی زمستان وعده ی اتفاقات دیگری رو میدادن که هر کدومشون به نوبت اتفاق افتادن و آخرین توده های سرمای زمستان به زمان حال رسیده اند ! هیچوقت و هیچسالی مثل امسال منتظر رسیدن بهار نبوده ام و امیدوارم اتفاق دیروز آخرین اتفاق بد زمستان سیاه 86 من بوده باشه و بخاری چسکی ه اتاق حداقل تا آخرین روزهای زمستون دووم بیاره وتا جایی که میتونه سرمای اتاق رو کمتر کنه !
ولی هنوز هم وقتی دارز میکشم حس میکنم یک روزی ار تنگی نفس خواهم مرد و همانطور به خواب میرم !

فعلا

توسط Shahrum