بایگانی برای ماه مرداد, ۱۳۸۷

گفت دوشنبه روز میلاد منه !

چهارشنبه, مرداد ۹م, ۱۳۸۷ در ۴:۱۹ ب.ظ

گفت دوشنبه روز میلاد منه ، ولی امروز چهارشنبه است که !
پوف ، من همیشه یه چند روزی باید عقب باشم !

فکر کنم یک ساعتی هست که هی دارم مینویسم و هی پاک میکنم ، یه شب چند جمله رو دوره کردم که برا همچین روزی بنویسم ولی خب طبق معمول یادم نمیاد ، اونم بعد از گذشتن  ۲ روز !
حالا مثلا یادم اومدم و نوشتم ، چی میشه ؟ چه چیزی تغییر میکنه؟ این همه حرف زدم توی طول عمرم اگه به جاش سکوت میکردم فرقی هم میکرد ؟
نه !
دوشنبه ، خیلی عادی گذشت ، انقدر عادی که متوجه بد یا خوبش نشدم !
دیگه خسته شدم ، نه خسته از اتفاقات بد و فکر کردن در موردشون ، خسته از فکر کردن ! خسته از فهمیدن واقعیت ، خسته از حسرت خوردن روزهای رفته ، خسته از پشیمونی از کارهای کرده و نکرده ! خسته از درک کردن دگیران ، خسته از غز زدن و ناله کردن ها ! خسته از همه چیز !

دیگه برام مهم نیست سال پیش چی شده بوده یا سال بعد قراره چی بشه !
خوابیدن در خلاء فکری !
گور بابای گذشته و آینده !

فعلا

توسط شه‌رام

۴ کلمه مانده تا حقیقت !

دوشنبه, تیر ۳۱م, ۱۳۸۷ در ۲:۴۹ ب.ظ

شاید اکثرا ماشینیستِ اندرسون رو دیده باشن ، فیلمی که مثل فیلمهای هم رده ی خودش از نظر داستانی حول محور احساس گناه و جدال شخص با خدای  درون یا همان وجدان هست ! اینکه قهرمان از چیزی ناشناخته در ضمیر ناخودآگاه اش رنج میبره و بعد از فراز و نشیب ها به صورت عینی با وجدان خودش روبرو میشه و با یکم جلوه های سورئالیستی به جایی میرسه که پی به ریشه ی بیخوابی و اختلال روحیش میبره و علت اون رو احساس گناه برا انجام کاری که در گذشته کرده و حالا ظاهرا اونو فراموش کرده ولی حالا ضمیر ناخودآگاه و وجدانش دست به محاکمه  درونی علیه اش زدن تا جایی که پی به حقیقت این نا آرامی ها میبره ودر آخر به صورت سمبلیک در فضایی کاملا سفید فقط طلب زمانی برای خوابیدن میکنه و نشونه ی پایان گرفتن تمام ناآرامی های درونی و رسیدن به حقیقت خود است !

اما نکته ی ریزیکه در کل فیلم وجود داره سیر سعودی شخصیت برای رسیدن به این حقیقت درونی است ، برای کشف واقعیت و پی بردن حقیقت خود ! انسان وقتی در یک شرایطی قرار میگیره که نمیتونه به صورت مطلق حقیقت اون مطلب رو درک کنه ، طی زمان های مختلف شروع میکنه با پازل هایی که وجود داره حقیقت رو پیدا کنه و در اون زمان فکر میکنه حقیقت همونی هست که الان بهش رسیده و سرخوش از فهمیدن خقیقت دست به عکس العمل هایی نسبت به اون حقیقت میزنه که شاید زیاد هم خوش آیند نباشه ، با گذشت زمان و پیدا کردن تیکه های دیگر پازل، فکر میکنه حقیقت چیز دیگه ای بوده و حالا دوباره عکس العملی در خور حقیقت تازه کشف شده ی دیگه … ! انقدر پیش میره که این گزینه های حقیقت بیشتر و بیشتر میشن و انسان از درک واقعیت بین این همه گزینه درمانده میشه و در آخر یا نابود میشه یا گزینه ای رو انتخاب و قبول میکنه  به عنوان حقیقت که کمترین ضرر رو بهش میرسونه و با قبول اینکه حقیقت همین هست
به آرامش میرسه ، که خب زیاد هم آسون نیست برای رسیدن به همچین آرامش انتخابی !

ولی در فیلم اندرسون به صورت سمبلیک و برای اینکه در آخر شخصیت به واقعیت حقیقی پی ببره و به آرامشی درونی برسه ،  این گزینه های مختلف رو به صورت گذاشتن حروف های مختلف در کنار پرداخت کرده که در آخر با تکمیل شدن این حروف ها ما به یک جمله ی واحد برسیم که همانا حقیقت است ، ریشه ی تمام ناآرامی های درونی شخصیت !  بعد از پی بردن ، شخصیت به یک آرامش ابدی میرسه که بهترین جلوه ی بضری که میشه این حس رو نشون داد خواب است ! خواب ، که نشانه ای آسوده خاطر روحی و ذهنی آدمهاست !

+

فیلم در مجموع فیلمِ خوش ساختیِ ، اما جاهایی نشونه های کاملی برای درک زمان های فیلم به تمشاگر نمیده و شاید وجه تشابهاتی هم با فیلم بیخوابی داشته باشه، البته بیشتر با نسخه نروژی فیلم نه با بیخوابی ِ نولان ، بازی کریتسن بیل انقدر عالی از آب در اومده که فکر نمکینی که داری فیلم میبینی و کاملا درک میکنی کاراکتر رو ، شاید مالیخولیایی شخصیت ماشینست چند برابرِ شخصیت ممنتو ِ نولان باشه !

فعلا

درباره سینما
توسط شه‌رام

ترس از تنهایی

شنبه, تیر ۲۲م, ۱۳۸۷ در ۳:۲۹ ب.ظ

یه روز عصر از خواب میپری و با ترس میای جلو کامپیوتر فکر میکنی الان مردی و همه تو رو فراموش کردن ،

موبایلتو چک میکنی ولی نه میس کالی داری و نه sms ناخونده ای ، میری توی نت و تک تک پروفابهاتو نگاه میکنی هیچ کامنت جدیدی نداری ، تلفن رو چک میکنی هیشکی بهت زنگ نزده ! بام ، میوفتی رو صندلی و یه سیگار روشن میکنی ، دود رو میدی بیرون و مطمئن میشی که هنوز زنده ای چون هنوز نفسی داری که از فیلتر سیگار دم بیگره !

یه ترسی تمام وجودتو فرا میگیره ، هوا رو به تاریکی ِ و تو از تنهایی توی خونه بیشتر از تاریکی ِ درونش میترسی ! ترس فراموش شدن ، ترس از یاد رفتن ، ترس از ذهنها مردن ، ترس از تنهایی !

ترس از تنهایی چیزی ِ که باعث میشه تلفن لعنتی رو برداری و به دوستات زنگ بزنی و باهاشون صحبت کنی حتی اگه حوصلشون رو نداشته باشی ! باعث میشه فکر کنی هنوز وجود خارجی داری و دنیا بیرون از ذهنت هنوز ادامه داره ، کار به جای باریک تری میرسه که وقتی به خاطر ترس از تنهایی دست به هر ذلتی بزنی تا اطرافیانت پیشت بمونن و ترکت نکن ! این یعنی ضعف و هیچ انسانی از ضعف چه روحی و جسمی خوشش نمیاد ! در آخر باعث میشه به خاطر این ضعفت از خودت بدت بیاد ، بالاخره هرکی به هر دلیلی  یه روزی به خود-نفرتی میرسه !

همیشه از تنهایی خوشم میومد ، اکثر اوقات دگیران رو ترد میکردم و sms ها و زنگهاشون رو بیجواب میزاشتم ولی انسان در طول زمان تغییرات ژنتیکی زیادی میکنه تا حدی که از چیزیی که یه روزی دوستش داشته ، بترسه !

روی تخت دراز کشیدم و ساعتهاست در حین چرت زدن و سیگار کشیدن نیم نگاهی به صفحه ی موبایل میندازم تا در یک آن تکونی از خودش بده که نشونه ی پیغام جدیدی باشه ، بعد از ساعتها موبایل در جای خودش شروع به رقصیدن میکنه و گوشی رو برمیدارم و با سرعت پیغامشو میخونم !
- chetori pesar , dar che hali ?
بعد از خوندن گوشی رو پرت میکنم اونورو به خودم میگم گور باباش حال و حوصله شو ندارم !!
،
این دیگه چه مریضی ه ؟ ترس از تنهایی همراه با اجتماع گریزی
لول
احساس معجون بودن مزخرفی به آدم دست میده !

فعلا

توسط شه‌رام