ماه فروردین, ۱۳۸۸

Minimal

سه شنبه, فروردین ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۱


[+]

توسط Shahrum

تیریپ هنری با سیبیل دیوسی!

یکشنبه, فروردین ۹م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۰

اگه وارد پارک هنرمندان میشید و میخواید نشون بدید که یه هنرمند اصیل هستید باید یه چیزهایی رو یادتون باشه!

- مهمترین اصل اینه که حتما سیگار بکشید، حالا اگه یکی از بقل شما داره رد میشه و شما همون لحظه سیگارتون رو خاموش کردید عیب نداره! باز یکی دیگه روشن کنید، اینجوری هنری‌تر میشید! چون انقدر تفکارتتون شما رو غرق در خودش کرده که مجبورید  پشت هم سیگار بکشید که مبادا رشته افکارتون پاره بشه! البته هنوز مشخص نیست که چه سیگاری هنری‌تره! مارلبرو؟ کمل؟ یا همین بهمن جیقیل خودمون؟

- اصل مهم بعدی اینه که حتما در هر جایی که هستید هدفون به گوشتون باشه، هر چی هدفون گنده تر / درجه‌ی هنریتون هم گنده تره مسلما! البته یه نکته ریزی هست که اگه حرکات ریتمیک هم هنگام موزیک گوش دادن انجام بدید مطمئنن هنری‌تر خواهید بود، چون دارید با تمام وجود به موزیک گوش میدید و شما کسی هستید که موزیک رو درک میکنید! سرتون رو تکون بدید، کف پاتون رو هر چند ثانیه بکوبید زمین، یهو ادای سولو زدن در بیارید، البته مواظب باشید که سرتون رو با سرعت زیادی تکون ندید، چون باقی میفهمن که دارید تکنو یا ترنس گوش میدید و ممکنه از شدت هنری بودنتون کم بشه!

- عینک! عینک رو همین‌جوری نگاه نکنید، یکی از ارکان اصلی هنری بودن‌ه، اگه عینک طبی میزنید مسلما شما هنرمند بامعلومات‌تری هستید و اگه عینک آفتابی میزنید شما یا نقاش هستید یا گرافیست!

- مو و خط ریش هم نقش عمده‌ای در هنری بودن شما دارن! سعی کنید اگه موهاتون چه کوتاه هست چه بلند زیاد صاف و منظم‌ش نکنید، همینجوری یخلی بریزید این‌ور ، اون‌ور کله‌تون! از چپ به راست یا از راست به چپ، حواستون باشه اگه میخواید هنرمند نهیلیستی باشید حتما حتما باید ریش داشته باشید! اگه نه، شما جزو هنرمندان امیدوار و پرکاری هستید در حد یه سیبیل دیوسی کارتون رو راه میندازه!

- یه گوشه لم بدید، خیره بشید به زمین، یا به آسمون نگاه کنید، یا چشماتون رو ببندید و دستتون رو محکم فشار بدید روی هدفون‌‌تون! شوخی نمیکنم! اینها همش فوران هنری‌تون رو بیشتر میکنه!

- البته من زیاد به بحث‌ها و علایق‌ها آشنایی ندارم، ولی خب مسلما باید محسن نامجو رو دوست داشته باشید، یه جورایی باید به عنوان سمبل آوانگاردیسم مدرنیسم که ساختارهای خشک موسیقی ایرانی رو شکونده ستایشش کنید، اگه یکم هم کیوسک رو بشناسید خوبه ، اینجوری شما هنرمند به‌روزی هستید! آناتما/ردیوهد/کولدپلی/پینک فلوید(!)/ و تام ویتس(!) رو اگه قبل خواب گوش نکنید اصلا خوابتون نمیبره! کتاب، خب مشخصه! هر چی کتاب‌های ناشناخته‌تر جزو علایقتتون باشه و از کتاب‌های خز بدتون بیاد بهتره! صادق هدایت و شاملو رو که حتما دوست دارید، ولی باید بیشتر دوستش بدارید، کامو/سلینجر/پروست/پل استر/مارکز/… و خلاصه هر چیزی که چلچراغ ازش تعریف کرده، البته مشخصه قبل از اینکه چلچراغ بگه شما میشناختید همه‌ی اینارو، گفتن نداره که! و چند تا اسم ژاپنی و کره‌ای و چینی یا هر کوفت شرقی دیگه که جزو نویسنده مورد علاقه‌تون هست! ناتوردشت!! اوه ! صد سال تنهایی!!…  ده‌ها اجرا از مرگ گودو دیدید و معتقدید هیچ کدومش نتونسته مثل خوده نمایشنامه باشه و بسیار ضعیف کار شده بودن! و …

- حواستون باشه! به هیچ وجه نباید از اطراف رستوران سنتی خارج بشید! فضاهای دیگه برا مردم عامه هست و شما با ورود به اون نواحی از شدت هنری‌ بودنتون کم میشه! سعی کنید همون روبروی پله‌های کافی شاپ روی سکوهاش بشینید! لازم نیست داخل خوده کافی شاپ بشید، هنری‌تر بودن قضیه به اینه که همون بیرون یه گوشه رو سکوها ولو شید!

- اگه شما دختر هستید و همه موارد بالا رو رعایت کردید، شدت هنری بودنتون مسلما چندین برابر جنس مخالف شماست! مخصوصا اگه تاکید بیشتری روی سیگار کشیدنتون بکنید!

- بادتون نره، شما هنرمند هستید! باید از 80% چیزهای اطرافتون متنفر باشید! باید نظرات زیادی در مورد مسائل جزء و کل داشته باشید! باید بسده به ایدئولوژیتون سرتون رو بالا یا زیر بگیرید! همیشه یکم ته‌ریش رو چاشنی صورتتون کنید، یکم خرت خرت و کج و کول راه برید! آل-استار بپوشید! مواظب باشید زیاد احساساتی نشید برای شدت هنری ‌بودنتون بده! و در پیش‌زمینه تجربه‌های مصرف هر نوع متایی رو داشته باشید!

- خب، حالا وارد پارک بشید، شما الان “تیریپ هنری” هستید!

__
البته، این “تظاهر” به چیزی/کسی بودن توی همه‌ی هم نسل‌های ما هست، توی من، توی شما، و توی همه‌ی دهه 60/70ی ها! ولی یه چیز دیگه هم هست، درسته که از همدیگه خوشمون نمیاد و هیشکی رو قبول نداریم ولی ما مثل همیم، ما با نگاه‌مون فحش خوارومادر به هم نمیدیم، ما به هم سیگار تعارف میکنیم، ما به سلامتی هم میریم بالا، ما حرف هم رو میفهمیم، برا همین‌ه که حداقل وقتی اونجا هستیم کمتر فحش تو هوا میبینیم، برا همین‌ه که با تمام این تظاهرهایی که میکنیم اونجا راحتیم.

توسط Shahrum

خرگوشی در ذهن هنرمند!

جمعه, فروردین ۷م, ۱۳۸۸ در ۲:۱۴

“راستش من که خودم رو هنرمند نمیدونم، ولی اصولا(!) هنرمندها اون چیزی که از دلشون میاد رو نشون میدن برای همین لاجرم بر دل هم میشینه!! “

این جواب کلیشه‌ای همیشه جلوی سئوال کلیشه‌ای “هنر چیست؟” بلغور میشه! ولی واقعا هنر چیه؟
خیلی از آدمها توی طول مسیر زندگی‌شون که سپری میکنن شاید هیچوقت به مسائلی که زندگیشون رو احاطه کرده فکر نکنن، شاید براشون حتی مهم هم نباشه که بهش فکر کنن، بدونن، بفهمن و یا نخوان تاوان رسیدن به جواب “چرا” هاشون رو تحمل کنن. اونا تنها کاری که میکنن، زندگی کردن‌ه!
در کنار این آدمها، آدمهای دیگه‌ای هم هستن که سعی میکنن زندگی رو بفهم‌ان تا اینکه بکننش! درکش کنن و بخوان نیمی از عمرشون رو با سختی زندگی رو بفهمن تا اینکه به راحتی زندگی کنن،  فهمیدن این مسائل “فلسفه” است و نشون دادنش در یک ساختار زیبایی‌شناسانه “هنر” !
برای همین هنرمند میتونه جوجه-فیلسوف‌ی باشه که حاصل دسترنج “فهم” و شعور خودش رو نشون میده!

riyh-unkle21

بزارید چراغ‌هارو خاموش کنم و با هم این موزیک-ویدئو رو ببینیم؛

Rabbit In Your Headlights

آدم‌ها در مسیری که طی میکنن دائم در حال جنگ‌اند، جنگ با خود، جنگ با ناشناخته‌های بیرونی، جنگ با نفس‌های درونی، جنگ با تضادهای درونی، جنگ با فشارهای بیرونی، جنگ با ذهن، با تفکر، با نگرش، با اعتقاد و جنگ با فلسفه‌ی وجودی خودشون!
اما، یک لحظه است که تمام جنگ ها تموم میشه! اون موقع وقتی است صلح در جزء جزء وجود آدم برقرار شده و آدم به مهمترین شناخت رسیده، شناخت وجود خود و به تکامل رسیدن شعور، در اون لحظه و از اون لحظه به بعد عظیم ترین فشارهای بیرونی هم تاثیری روش ندارن، اون موقع است که او، یک مرد شده!

و حالا اینجاست که هنر خلق میشه، چیزی که این “مفهوم” رو نشون میده، ذاتا خوده هنره! اینکه مسیر زندگی، یک تونل بی سر و ته ایست که داخلش ناخواسته مجبوری خلاف جهت ماشین‌ها حرکت کنی، اینکه خوددرگیری‌های درونی مثل موعظه‌های نامفهوم ادا میشن، اینکه فشارهای بیرونی همچو ماشین‌های بی هویت، آدم رو نقش بر زمین میکنن، و اینکه در آخر این شناخت به شکل متلاشی شدن یه ماشین بر اثر برخورد تصویر میشه! و موسیقی که نقش خودش رو روی کامل تر شدن جلوه ی بصری این مفهوم به خوبی بازی میکنه! این همون هنره.

هنره هنر در نشون دادن مفاهیم در ساختاری زیبایی‌شناسانه‌ست،
هنر همینه، تصویر کردن “مفهوم” زندگی در قالب‌ها و فرم های متفاوت.
این “مفهوم” الزاما نباید واقعیت داشته باشه ولی باید حقیقت داشته!


Rabbit In Your Headlights: این موزیک-ویدئو که روی آهنگی از Unkle با خوانندگی Thom Yorke توسط Jonathan Glazer در نوامبر 2008 ساخته شد، جاناتان قبل از این دو شاهکار دیگه Karma Police و Street Spirit رو هم برای Radiohead ساخته که از بهترین موزیک-ویدئوهای ردیوهدن، Street Spirit یکی از دیوانه کننده ترین ایده های تصویری‌ست که با خود آهنگ معجون عجیب-غریبی رو درست کرده!

توسط Shahrum

Homeless

چهارشنبه, فروردین ۵م, ۱۳۸۸ در ۱:۳۵

pg6qbyaiwldv358lltranip2o1_500png

I LUV YO, OLDBOY

توسط Shahrum

Where the Wild Things Are

سه شنبه, فروردین ۴م, ۱۳۸۸ در ۱:۴۴

توسط Shahrum

آن کوچه‌های قدیمی…

شنبه, فروردین ۱م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۴

بگذارید، با هم برگردیم به 18 سالگی من…
به عاشقانه‌های کودکی، که هیچوقت نداشتیم،
به دوستت دارم‌هایی که هیچوقت نگفتیم،
بگذارید، بگذارید با هم برگردیم به همان خانه‌ی قدیمی…
به آن پنجره‌ی رو به حیاط مدرسه، به آن پنجره‌ی رو به حانه‌اش،
به آن پله های خاکی که همسایه قیر رویش ریخت،
به آن‌ گوشه از خاطرات، که همچنان نمیدانند بوی گه چیست!
بگذارید، با هم برگردیم به 18 سالگی من…
به دوستت دارم‌های شهیار قنبری.

توسط Shahrum

2586مین سال!

جمعه, اسفند ۳۰م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۳

به امید سالی با شدتِ گندی‌ه کمتر
آمین.

توسط Shahrum

1095 روز ترواش!

پنجشنبه, اسفند ۲۹م, ۱۳۸۷ در ۶:۰۶

espunkape-3years

دیشب غیر از چرت زدن یه اتفاق دیگه هم افتاد، اینکه این‌جا، این پاتوق تراوشات ذهن عجیب من، 3 ساله شد!
البته 3سالی که پشتش 3سال دیگه هم هست که صرف فکر به درست کردن همچین جایی شد، هر چند وقتی یه ایده‌ای میومد، روش کار میکردم ولی بعد از چند وقت دلم رو میزد و تغییرش میدادم، اگه اطلاعاتم از بین نمیرفت احتمالا چند نمونه‌اش رو اینجا میزاشتم!
اما چیزی که الان هست رو شهریور/مهر 85 دادمش به علی و اواسط اسفند کدنویسی شده و تمیز تحویل گرفتم، از اون وقت تا الان زیاد تغییر داده نشده و همین اواخر بود که بعد از کلی فشار درونی و بیرونی تونستم یه بکگراند و favicon بهش اضافه کنم! البته تصمیم داشتم امسال کلا یه چیز دیگه برای اینجا طراحی کنم، ولی حتی به اتود زدن هم نرسید و همچنان ایده‌اش توی ذهنم مرور میشه. شاید توی سال بعدی این کار رو کردم!

ادامه مطلب را بخوانید

توسط Shahrum

گاو خونی

جمعه, اسفند ۲۳م, ۱۳۸۷ در ۱۲:۲۱

301nb61

فیلم رو پلی‌ کردم،
هیچوقت نخواسته بودم این فیلم رو ببینم، شاید به خاطر این بود که هیچوقت فرصت‌ش پیش نیومده برام، شاید هیچوقت گذرم از جلو سینما فلسطین نگذشته بود، نه! دروغ چرا! گذشته بود، و بلیبوردش هم روی سر در سینما دیده بودم، ولی هیچوقت حوصله فیلم دیدن رو نداشتم، نه اصلا شاید مهم‌ترین دلیلش این بود که هیچوقت از بهروز افخمی خوشم نمیومده بوده، شاید به خاطر این بود که دوست ندارم یه هنرمند سیاسی‌زده بشه.
ولی همیشه دلم میخواست که فیلم رو ببینم، شاید به خاطر جعفر مدرس بوده، نه! شاید به خاطر بهرام رادان بوده! همیشه بهرام رادان رو دوست داشتم، نه به خاطر خودش، آره! به خاطر خودش نبوده، بیشتر به خاطر این بوده که من رو همیشه یاد داداشم میندازه، با اینکه فکر میکنم یکی از بهترین بازیگرهای سینمای ایران‌ه ولی تنها ضعفی که داره اینه که قدرت بیان خوبی نداره و دیالوگ‌خوان خوبی نیست، اما اینجا تونسته بود “آه”‌های آخر جمله‌هاش رو حذف کنه و این به داستان‌خوانی‌ فیلم خیلی کمک کرده بود! ولی نه! به خاطر این هم نبود که همیشه دلم میخواست برا یک بار هم که شده فیلم رو ببینم، راستش دقیق نمیدونستم برا چی میخواستم که ببینم! فکر نکنم هم مهم باشه اصلا!
از همون اولای فیلم بود که حس کردم دارم یک اقتباس ایرانی از بیگانه‌ی کامو رو میبینم، همون شخصیت پیچیده‌ای که وقتی مادرش دیروز مرده بود، یا پریروز، یا شاید هم چند روز پیش‌تر، دقیق یادش نمیومد، که دقیق کی مادرش مرده بود و شب ِ فردای اون روزش رو بدون هیچ دلیلی کنار یه زن صبح کرده بود و فقط به خاطر همین که هیچوقت دلیلی برای زندگی کردن و کارهاش نداشت، بیگانه خطاب‌ش میکردن،
اما این روند داستانی دو وجع کاملا متضاد داشت، یک وجع درونی که ما همقدم با شخصیت، کارهای بی‌معنی و بی‌دلیلش رو دنبال میکردیم و یک وجع بیرونی که همون کارهای بی‌معنی و بی‌دلیلش رو محاکمه میکردیم، تضاد این دو وجع هست که یک شخصیت رو پیچیده میکنه، وقتی از درون بهش نگاه میکنیم می‌شناسیم‌ش ولی وقتی از بیرون می‌بینیم‌ش بیگانه‌ای است که گاها پست‌فطرت هم خطابش میکنیم.
بهرحال هر چی زمان از یکساعتی که پای فیلم بودم بیشتر میگذشت بیشتر حس نزدیکی به فیلم میکردم، نه به خاطر اینکه شباهت‌های شخصیتی داستان با “بیگانه” زیاد بود و یا نه به این خاطر که نوع روایت راوی گونه‌ی فیلم، شخص اول مفردی بود که در بیشتر دقایق ما در کالبد او بودیم، نه، اصلا به خاطر این هم نبود که فیلم رو فهمیده بودم، نه! بلکه تا آخر فیلم هم برداشتی، حتی یک خطی هم از معنای فیلم نداشتم، نه، دلیل بر سر فضای فیلم بود / که بخش اعظم‌‌ش رو مدیون خود داستان مدرس بود / دلیل به خاطر فضای خواب محوری فیلم بود، خواب نه به معنای رویا بلکه برای چیزی فراتر از واقعیت، اونقدر واقعی که در اخر نه به جوابی میرسی و نه سئوالی داری! در فضای خواب تو دنبال چیزی میگردی که دقیق نمیدونی چیه، و این “دلیل” گشتن به دنبال “هیچ” خود دلیلی برای تکرار خواب‌های دیگره، توی خواب هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته ولی در واقع چیزی اتفاق نمیوفته، این خواب‌ها انقدر و انقدر تکرار میشن که در آخر تو در یکی از خواب‌های تو خواب‌ت غرق میشی.

توی آخر راه،
“تو” توی یه باتلاق، توی یکی از خواب های توی خوابت گیر افتادی،
و هیچ از واقعیت نمیفهمی یا از واقعیت هیچ میفهمی!

توسط Shahrum

نه بگو، نه!

دوشنبه, اسفند ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۴:۲۷

به دستی که شلاق مرگه
به چشمی که فصل تگرگه
به پرونده زرد پاییز
که برگه که برگه
همه اش برگ برگه
به اعدام بارون بگو نه
به تقدیر گریون بگو نه
به این سال و ماه شکسته
به این سقف ویرون بگو نه!
به رسمی که سرزندگی نیست
به فصلی که بارندگی نیست
به تاریخ تلخی که توش
زندگی نیست
نه بگو نه بگو نه
نه بگو نه بگو نه نه بگو نه بگو نه
نه بگو نه بگو نه
به قانون رسماً
تنی تو فقط تن
به این خط کشی ها
به دنیای بی زن
نه بگو نه بگو نه

[+]

ترانه “بگو نه” کاریست از گلاره که بر اساس شعری از معصومه ناصری ساخته شده و آهنگ آن را فرشاد ساخته و همراه گلاره نواخته است. این ترانه اولین بار هشت مارس 2006 اجرا شده است و از آن پس به شعار بخشی از فعالان جنبش زنان تبدیل شد.

توسط Shahrum

vol.1: دارک‌آرت؛ نظریه‌ی گرافیست‌های نهیلیست!

یکشنبه, اسفند ۱۸م, ۱۳۸۷ در ۶:۱۷

مقدمه؛
خب، داستان از خیلی قبل‌ها شروع شد، از همون دوران‌ها که توی نوجوونی 6ماهی بود که خودم رو زندانی کرده بودم! توی اتاقی که برای خودم ساخته بودم چیزی شبیه یک مکعب مشکی بود که جیرجیرکی قرمز سایه‌روشن‌های اتاق رو روشن میکرد.
از فضای اون اتاق که بگزریم، جو حاکم توی اتاق من رو کاملا غورت داده بود و مجبور بودم برای اعلام زنده بودن طراحی کنم یا عکسها رو ادیت کنم، همون موقع‌ها بود که توی سایت‌ها طرح‌هایی رو میدیدم که جدا از اینکه من رو میخکوب میکرد در تکنیک‌شون، مفهوم‌شون هم شدیدا من رو جذب کرده بود! همونطور که دنبال طرح‌های بیشتری بودم ، خودم هم یه کارایی میکردم، البته نتیجه‌های اولی حقیقتا خنده آور بود. ولی کم‌کم تبدیل به خنده‌های تلخ شدند،

تو همون سالها که توی مجیدآنلاین هم بودم، یه مقاله‌ای مختصری در مورد دارک‌آرت نوشتم و توی وبلاگ اون موقع‌ام هم گذاشتمش، یه مختصری‌اش رو هم اینجا میزارم؛

حالا واقعا دارک آرت یا هنر تاریک چیست؟
از اولین طرح هایی که در این سبک طراحی شد میشه به طرح زیر اشاره کرد که در زمانه خودش بحث های زیادی رو بین منتقدان هنر به راه انداخت،

untitled

ولی کسی که جسورانه کارهای نیمه دارک آرت خود را در قالب یک تقویم سالی به نمایش گذاشت کسی نبود جز مک کیو که با استقبال خوبی روبرو شد در آن انسانهایی به نمایش گذاشته شدن که تا آن موقع کسی در جعبه هنر گرافیکی ندیده بود، یکی از کارهای این گرافیست در زیر لبخند میزند!

untitled1

دارک آرت یا همان هنر تاریک. سبکی هست که برای بیان حرفهایش، سراغ زشتی ها و پوسیدگی ها و زخمها میرود .. لبخند را با دندانهای خونی نشان میدهد و عشق را با مرده نشان دادن معشوقش…یک جور نا هنجاریست! اعتراض است ، اعتراض به ظواهر زیبا و درونی تاول زده! حرفهایی که همیشه به شکلی دیگر گفته میشده یا اصلا گفته نمیشده! حالا به کل تغییر جهت داده و به صورتی نشان داده میشود که در بار اول فقط میگوئیم: چقدر کثیف است!
ظاهر نمایی نمیکند و چهره واقعی هر چیزی را بدون کوچک ترین دروغ نشان میدهد… زخمهای درون یک شخص در صورتش نمایان میشود یا فضایی مقدس که در ناکجا آبادی از گناه های انسان غوطه ور شده!! بله این جادوی دارک آرت است که با وجود عمر کمش به شدت رشد کرده و میکند تا جایی که به پشت پوستر ها و کاورهای فیلم ها و موزیک‌‌ها هم میرسد!
بله اینجا شهریست به نامه دارکسیتی که هر شهروندش یک تابلوی هنریست که آنها را دارک آرت صدا میکنند.
خوش آمدید…
ولی متاسفانه مثل همه چیزها.. که همیشه اول اسمش به ایران وارد میشود و بعد فرهنگش! (مانند مترو و یا همین یاهو مسنجر خودمان)! در مورد دارک آرت هم همین طور شد … خیلی از ما هنوز فکر میکنیم دارک آرت یعنی ترک و لکه خونه و زیر چشم سیاه ..همین..در صورتی که دارک آرت اول باید حرفی برای گفتن داشته باشد (اگر حرفی نداشته باشد اصلا دارک آرت نامیده نمیشود) و بعد از تکنیک استفاده کند.
شما برای اینکه طرح خوبی بتوانید درست کنید اول باید حرفی داشته باشید، پس فکر کنید که تفکر بهترین چیز است!

بعدها همین چس‌مثقال خط رو جاهای زیادی گذاشتنش و نکته خنده‌دارش این بود که طرح‌های خودم رو که پایین اون مقاله گذاشته بودم هم به عنوان برترین(!) کارهای دارک‌‌آرت عنوان کرده بودن، بدون اینکه ببینن که اون طرح‌های نمونه‌ای که آوردم زمین تا آسمون با طرح‌های من فرق داره، و تابلوئه که کار، کار یه آماتوره!
ولی خب اصلا برام مهم نبوده، الان هم نیست! چیزی که منو اذیت میکنه همین ظاهر بینی آدم‌هاست، اینکه فکر میکنن دوتا دونه تِرک یا دوتا قطره خون یا چهارتا بال مگس تو کار باشه، اون کار دارک‌آرت‌ه، البته یکم دیدمون رو باز کنیم این مشکل همه‌ی ما ایرانیهاس، تنها چیزی که یاد میگیریم ظواهر عمر هست!
بهرحال…
چیزی که من رو یاد این مقاله زیرخاکی انداخت، آخرین شماره‌ی مجله‌ی گرافیک نو بود که هر ماه – فکر کنم – به صورت PDF میاد بیرون، انگاری این ماه رو اختصاص دادن به دارک‌آرت، توش یه سری آموزش‌ها گذاشتن و یکم توضیحات، که یکی از اونا همین چارتادونه خط بالاس که با عنوان فاشیست(لول) قرارش دادن، که ازشون ممنونم که من رو یادشون بود، اگه علاقه دارید خوندنش بد نیست!
توضیحات: این مجله برای بچه‌های نسل دوم مجید‌آنلاین(!) هست که مثل خیلی از نسل اولی‌ها که ما بودیم از اونجا زدن بیرون، فقط ما چون خیلی باحال بودیم رفتیم اللی‌تللی اینا رفتن سایت زدن!

-
انگار همین مقدمه خودش شد یه پست، فکر میکردم یکم توضیح اولیه میدم و بعدش اون مقاله رو با داشته‌های الان کاملش میکنم، که حس میکنم اینجوری خیلی طولانی میشه! ولوم‌ دوم رو بعدا مینویسم!

untitled2

توسط Shahrum

گذشته‌هایی که در حال سپری میکنیم!

جمعه, اسفند ۱۶م, ۱۳۸۷ در ۳:۰۰

آدمهایی که در گذشته میمانند، آدمهایی که در آینده به سر میبرند و آدمهایی که حال را در میابند!
هیچوقت نمیفهمیم که همین لحظات، روزی به گذشته تبدیل میشوند و مهر “خاطره” روی پیشانی‌شان زده میشود، و ما آن را با دوره کردن خاطره‌های قبلی هدر دادیم، و فکر میکردیم دیگر لحظات مثل گذشته در انتظارمان نیست، اما ما در آینده در مورد همین “لحظه” هم همین فکر را خواهیم کرد.
خاطرات موجودات غریبی‌اند، بعدها به خاطرات غم‌انگیزمان خواهیم خندید و برای خاطرات لذت‌بخش‌مان غصه خواهیم خورد و حسرت خاطرات بی احساس‌مان را تا ابد با خود حمل میکنیم، ولی هیچوقت، هیچوق قدر لحظات را در لحظه‌اش نمیدانیم، در لحظات خوشحال‌یمان که فکر آینده ایم و در لحظات غم‌انگیزمان هم فکر گذشته و لحظات بی احساس‌مان هم که اصلا اینجا نیستیم!
-


-
قبل از اینکه به این‌ها فکر کنم، ایده‌ای به ذهنم رسید که عکس‌هایی که در گذشته گرفته‌ام حالا تبدیل به یک خاطره شده‌اند و کلی روشون رو خاک گرفته، کهنه و پاره پوره شدن، خاکستر سیگار سوزوندشون و چند باری هم فنجون نسکافه‌م‌ چپه شده روشون، وقتی بهشون نگاه میکنم بیشتر میتونم درک کنم که همین لحظه هم خودش روزی جزو گذشته میشه!
برای همین روی یه سری‌شون با همین مفهوم گذشته و حال کار کردم تا یه جورایی ترکیبی از این تفکر با عکاسی باشه، میتونید اونها رو تحت عنوان “PAST/NOW” ببینید، البته فعلا دوتاست، و چندتایی‌شون هم هنوز کامل نشدن! و خیلی‌هاشون هم هنوز در حال به سر میبرن!

توسط Shahrum

لطفا بفهم!

چهارشنبه, اسفند ۱۴م, ۱۳۸۷ در ۹:۴۴

ولم کنید جون هر کی دوست دارید،
من حق ندارم برا خودم حریم خصوصی داشته باشم؟ من نمیتونم برم توی لاک خودم بدون اینکه هی یکی تق‌تق نزنه به پشت لاکم و توقع داشته باشه هر سری کله‌مو بیارم بیرون و وقتی یه لبخندی تخمی نثارش کردم دوباره بزاره بره!
انقدر هم آدمهای فهمیده‌ای هستیم حاضریم هزارجور دروغ بشنویم ولی هیچوقت و به هیچ عنوان طاقت شنیدن اینو نداریم که یکی بهمون بگه “آقا جان حوصله‌‌ت رو ندارم، لطفا بفهم”
لطفا بفهم،

-
میدونید، من همون بلایی سرم اومده که قبلا برای یکی دیگه هم پیش اومده بوده، و من دقیقا همون کاری رو کردم که الان یکی دیگه داره با من میکنه! زندگی حول همین کارما”های طبیعت میچرخه، یه روز یکی رو مسخره میکردم، دستش مینداختم، فکر میکردم یک احمق‌ه تمام عیاره، ولی حالا خودم دقیقا شدم عینهو همون آدم، یه روز با پتک زدم توی مخ یه آدم / یه روز یه پتک محکم خورد توی سرم، یه روز رو جنازه‌ی کناریم تف میکردم و با فحش از کنارش رد میشدم / حالا صبح به صبح رو خودم تف میندازم و با یه فحش از جلو آینه رد میشم!
همینه، حالا هی شماره‌‌های کنار میس‌کال رو زیاد کن، هی اسکرول آف‌ها رو ریزتر کن…
آقا جان، حوصلت رو ندارم، لطفا بفهم!!

-

توسط Shahrum

ام/پی/های / گزارش فوتبال

چهارشنبه, اسفند ۱۴م, ۱۳۸۷ در ۷:۱۷

Mogwai\Come On Die Young
\Helps Both Ways

- صدای داخل آهنگ از روی گزارش یک مسابقه فوتبال برداشته شده.

توسط Shahrum

Supergirl

سه شنبه, اسفند ۱۳م, ۱۳۸۷ در ۳:۰۲



Supergirl، چند دقیقه‌ای هست که متولد شده،
جایی برا عکس‌هایی که روح‌زنانه رو در قالب جسم‌زنانه تصویر میکنن.

توسط Shahrum

پوف!

دوشنبه, اسفند ۱۲م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۱۶

پوف، فکر میکردم این دومین هم مثل .com دچار همون بلا شده، اینکه از سر کون‌گشادی‌ه من یکی دیگه ثبت‌ش کرده! کم‌کم تو فکر ثبت .org و .us و .ir داشتم میوفتادم دیگه ، ولی دیدم نه، شانس این سری توی این شرایط اسفناک با من یار بود.
خلاصه دم‌ه دانیال گرم!

توسط Shahrum