ماه اردیبهشت, ۱۳۸۸
فلسفهی وجودیِ گشاد
دارم یه کارایی میکنم، یعنی دارم یه فکرایی میکنم که یه کارایی بکنم ..
راستش خب این خیلی خوبه، نه اینکه دارم یه فکرایی میکنم، نه! اینکه دارم یه کارایی میکنم، یعنی اینکه دارم فکرایی میکنم که یه کارایی بکنم ..
ولی راستش، بدیش اینه که من همیشه فکر میکنم، حتی فکرهایی برای اینکه یه کارایی بکنم، ولی هیچوقت عملیشون نکردم! همیشه موکول کردمشون به آینده، برا اینکه این آینده دیرتر هم برسه همیشه یه خطی برا خودم ترسیم کردم که اگه روزی از این خط گذشتم اون کار رو بکنم، هر وقت این شد یا هر وقت اون اومد یا هر وقت اینجوری شد یا هر وقت هر کوفت دیگهای اتفاق افتاد، یا بزار این تموم شه، یا بزار این بره .. اونوقت شروع میکنم.
الان روی خط ام، یعنی اگه بخوام دقیق بگم 4انگشت از خط جلوتر ایستادم، ولی یه حس نکبتی هست که دست از سرم بر نمیداره، یه حسی که نمیزاره با انرژی و با همهی قوای ذهنیم کار رو عملی کنم. سگمصب همش وادارم میکنه باز بیوفتم یه گوشه و همه چیز رو نفی کنم. در بدترین حالت بگم ولش کن بابا، گور باباش .. و در بهترین حالت بگم، اوووم حالا بزار امشب بگذره، چوب تو کونم نکردن که! فردا یه کارایی میکنم.
جدی من یه چیزیم میشه، یعنی یه چیزیم شده! خیلی وقت پیشها که میگفتم بابا من که تازه 18-19 سالمه، اوووو کو تا بزرگ بشم، الان فقط باید به خودم برسم و آخرش هم دستخر هم به خودم نرسید، یکم کمتر از خیلی وقت پیشها داشتم به مکاشفه با خدا فکر میکردم و آخر فهمیدم که تنها راه رسیدن به هدفم مردنه، جنون که شاخ نداره که! یکم بعد از کمتر از خیلی وقت پیشها عاشق شدم، کمی از گیجی فهمیدن این موضوع نگذشته بود که تازه فهمیدم اصلا عاشق بودن در همین حسرتها و جداییهاست، این هم گذشت.
قسمت بعدی رو نمیخوام بگم ولی نتیجهی حاصله ازش به اندازه تمام این قسمتها دردناکتر و مصیبتبار تره ..
بهرحال، بگذریم از شرح ماوقع زندگی تخماتیک من ..
حرف اصلیم این بود که حالا.. لوول، یادم رفت چی میخواستم بگم اصلا، و این همه چرتوپرت گفتم که به چی برسم!! آها، جدی من یه چیزیم میشه، حالا که به جایی رسیدم که باید یه تکونی به خودم بدم و غوطهور بشم درون اون چیزی که همیشه میخواستم، حالا که میتونم از این حس نکبتی ِ useless بودن که این چند سال گلوم رو چسبیده خلاص بشم، عین این بچههای کونبرهنه قهر میکنم میرم یه گوشه، داد میزنم؛ نمیخواااام/نمیکنم!! ای مرگ و نمیکنم !!
خدای درون هر آدمی فکر و ذهن آدمه و وقتی جسم آدم باهاش بالانس نباشه، اصطلاحا میگن این فرد، یک فرد کونگشاد است!! حالا هر چقدر هم فکرهای تنگی بکنه!
براستی فلسفهی وجودی ِ من گشاد است!
دارم یه کارایی میکنم، یعنی دارم فکر میکنم که دارم یه فکرایی میکنم که یه کارایی بکنم ..
دلتنگیهای ناچیز و نقاشی صفحهی 113
دیشب دلتنگیهای نقاش خیابان چهلوهشتم رو وقتی که داشتم به یکی از آلبوم های Godspeed گوش میدادم تموم کردم، طبق معمول دوباره خودم رو با آدمهای بدبخت و زوار دررفتهی داستانها مقایسه کردم و بعد از همذاپنداری های معمولم سرنوشت شون رو مطابق با سرنوشت خودم دیدم. البته موسیقی هم کمک کرد که فکر نکنم روی تختم در حالی که زیرسیگاری روی سینهام قرار داره در حال خوندن کتاب هستم، کمک کرد که گهگاهی لای داستانها چرت بزنم، و همچنین کمک کرد ریتم خوندنم رو در مواقعی کم یا زیاد کنم و همچنین کمک کرد تا از خود “دلتنگیهای نقاش خیابان چهلوهشتم” و “تقدیم به اِزمه با عشق و نکبت” و بخصوص “تِدی” لذت کافی رو ببرم.
چند لحظه قبل داشتم یه کتاب دیگه رو شروع میکردم که یکهو یاد “قضه های بابام” افتادم، کتابی که خیلی قبل از اینکه بخونمش، نقاشیهای لای داستانهاش رو خونده بودم، مخصوصا اون نقاشی که دو زن لخت با سینههای درشت بالای سر بچه و باباش قرار داشتند و ورودشون رو به سیرک خوشآمد میگفتند، کتاب رو از قفسه بیرون آوردم و اون صفحه رو پیدا کردم، همه چیز دوباره تکرار شد غیر از اون شهوت بچه گانهی نکبتی که شبها همین جای کتاب میومد سراغم، بعد فهمیدم که تنها فرق من با اون موقعها نداشتن همین حس شهوت بچه گانهی نکبتی است، که خب مثل خیلی از چیزها، یکسری نکات مثبت داره و یکسری نکات منفی، یکی از اون نکتههای مفنیاش همین هست که وقتی نیمهشب لای یکی از کتابها رو باز میکنی و نقاشی یک زن لخت با سینههای درشت رو میبینی، انگار داری به سری خط های مورب نگاه میکنی که دور یک نقطه سیاه رو پوشاندند.
فکر کنم بعد از نوشتن این، دوباره برگردم به تختم و در حالی که زیرسیگاری رو روی سینهام میزارم، یکی از آلبومهای Mono رو پلی کنم و شروع به خوندن کتاب بعدی بکنم، خوبی این حرکت اینه که، بهونه ای میشه که از جلو این سگمصب برم کنار و برا لحظه ای هم روی تخت دراز بکشم، ترک کردن حسی که حتی در لحظه کتاب خوندن هم آدم رو وادار میکنه که بیاد بشینه جلوش و از کف کردنهای بچگیش بنویسه.
I Gave You
لحظه هایی که عمیق در ژرفای وجود خود غرق میشوم، خودم را ناشناخته مییابم،
آنجاست که در مییابم، هنوز کارهای ناتمام زیادی در پیش روی خود دارم.
یک مُشت آهنگ / هفتهی اول
Real Tuesday Weld / The Day Before You Came
Cover [Source]
-
Radiohead / Sunday Bloody Sunday U2 Cover Live
Cover [Source]
-
Moya / Die Hard
Post-Rock [Source]
-
Rana Farhan / Your Wish In The Heart Of Fire
Persian Blues [Source]
-
Oh Brother, Where Art Thou / You Are My Sunshine
OST/Blues [Source]i
مونولوگ شبانه
برای خوب حرف زدن ..
باید خوب فکر کرد ،
باید خوب خوند ،
باید خوب دید ،
باید خوب شنید ،
برای مردی که صبح تا شبش رو کز کرده توی اتاقش و نه چیزی میخونه و نه چیزی میبینه و نه چیزی میشنوفه، چه توقعی داری که خوب حرف بزنه ؟
برا مردی که فقط در مواقع شاشیدن مجبور میشه چشم تو چشم باقی بشه ،
برا مردی که چند هفته است دکهی سیگار فروشی رو ندیده ،
برا مردی که بیشتر عمرش رو نوشته تا حرف زده ،
برای مردی که صدای خودش رو یادش رفته ،
برای مردی که خودش رو یادش رفته ،
چه توقعی داری ؟ چه توقعی داری که خوب حرف بزنه ؟
بعد تو میایی بِربِر زل میزنی به من، یقه پیرهنت رو باز میکنی، لپهای کونت رو فشار میدی بیرون، تو سینهات باد میندازی، گردنت رو کج میکنی، چشات رو درشت میکنی، گوشات رو دراز میکنی که چی ؟ چی میخوای بشنوفی؟ چی توقع داری بشنوفی؟
اینکه راحت خودم روشل کنم و از تراوشات شیمیایی حل شده در معدهام واست بگم ؟
ببین من اون آدمی که فکر میکنی نیستم، اصلا من آدم نیستم، اصلا من هیچی نیستم، و به همین هیچ بودنم هم افتخار میکنم.
کل نیاز من اینه که پاکت سیگارم پر باشه، قرصهام هم تکمیل .. لم بدم رو صندلی موزیک گوش بدم و با خودم ور برم ..
و تخمم هم برای هیچ چیزی الکی باد نکنه.
ناراحتی؟ در درست پشت سرته .
دائی جان کیشوت

امروز صبح سریال دائی جان ناپلئون تموم شد.
انقدر این شخصیت دائی جان دوست داشتنی است که واقعا بهترین شخصیت ادبیات مدرن ایران هست که تا حالا نوشته شده، دقیقا مثل دن کیشوت که بزرگتین شخصیت حماسی و ادبی اسپانیاست! اما شباهت این دو کاراکتر در همین یکی نیست! خود بیماری خودبزرگبینی و توهمهای ناشی از این خودبزرگبینی دائی جان، دقیقا همون توهمهای مفلوکانهی دن کیشوته. دائی جان تصور میکنه یه سردار وطن پرست هست که مبارزات زیادی بر علیه متاجزوان انگلیسی داشته و خود رو با ناپلئون مقایسه میکنه و شاید دلیل این مقایسه و توهمش از زیاد خوندنِ کتابِ زندگی ناپلئون گرفته باشه. دن کیشوت هم تصور میکرد یکی از پهلوانان مرامپرستی هست که با دیوان و هیولانی که مردم تهیدست رو آزار میدند، مبارزه میکنه! اون هم ریشهی این توهمهایش رو مدیون کتابهایی بود که توی پستوی خانهی خود در انتهای میانسالی خوند و در آخر فکر کرد خود هم یکی از پهلوانان کتابهاشه.
دن کیشوت در کنار خود همیشه یک یار وفادار داشت، پانچا(سانچو؟) که این توهمها رو با اینکه باور نداشت ولی قسمتی از اونهایی رو که مربوط به خودش و به ارث بردن جزیره تحت فرمانش میشد رو باور کرده بود و پابهپای دنکیشوت تا آخرین لحظه موند. اما در مقابل، مشقاسم – نوکر آقا – پاشو از سانچوی اسپانیای فراتر میزاره، اون نه تنها توهمهای آقاجانش رو باور میکنه، بلکه خودش بدتر غرق در توهمهای انگلیسیستیزی میشه تا حدی که بعضی جاها خود دائیجان هم کم میاره و با اون طنز شخصیتی که داره میمونه که واقعا اینها واقعیت داره؟ و مشقاسم توی جنگ کازرون یا ممسنی بوده؟ اصلا همین جنگ ممسنی رو خود مشقاسم درست کرد و بال و پر داد.
و خیلی تشابهات دیگهی این دو شخصیت که در آخر هر دو در فوران توهمهای ذهنیشون، جانشون رو پای تصوراتشون میدن و آنطور که خیال میکردن هستند، میمیرند!
واقعا حیف، واقعا حیف، من همیشه حسرت اون دههی 50 رو میخورم که به پشتوانهدی بلوغ فکری دههی 40 ، از بهترین دورانهای تاریخ ایران محسوب میشه، چیزی که در اواخر دههی 50 انقدر فوران میکنه که منجر به انقلابی بر اثر جو انقلابهای جهانی میشه، ولی(!) نتیجهی اون انقلاب چیزی نیست به غیر از نابود کردن تمام آن چیزی که در دو-دهه بدست اومده بود. بازگشت به قرون وسطی..
بگزریم از این ..
اما خود سریال، به نظر من بهترین سریال تلویزیونی هست که تا الان ساخته شده، حداقل بین اونهایی که من بعد/قبل از انقلاب دیدم. و ما خیلی راحت نه تنها این، بلکه هرچیزی که داشتیم رو خیلی راحت محو کردیم، انگار هیچی وجود نداشته، انگار همهچیزهای قبل از انقلاب یکی ساواک بوده و یکی شاه ملعون و یکی هم (!).
ای بابا .. از این هم بگزریم ..
پایان خیلی خوب بسته میشه / دائی جان بر اثر شوک وارد شده به خاطر اسیر شدنش به دست انگلیسها فوت میکنه / لیلی با پوری عقد میکنه و حال سعید بد گرفته میشه / سعید و میرزا اسدالله میرن خونه و شروع میکنن مست کردن و در عالم مستی همه اتفاقهای بد رو با خوشی از بین میبرن ..
تن آدم تو کارخونه ننه آدم ساخته می شه ولی روح آدم تو کارخونه زندگی. – اسدلله میرزا
البته میشه در مورد تکتک کاراکترها حرف زد و ربطشون به هر کدوم از اخلاقها و شخصیتهای ایران پیدا کرد ولی کار بیخودیه، چون هر کی ببینه خودش متوجه ریزهکاریهای داستان و سریال میشه که استادانه دست گذاشته روی تاولهای رفتاری ما ایرانیها.
فقط روح، غلامحسین نقشینه(دائیجان) ، پرویز فنیزاده(مشقاسم) و نصرت الله کریمی(آقاجان) ، شاد!
09: Archive , Controlling Crowds
فکر کنم با وجود دو آهنگ Again و Lights و کنسرت محشر زنیتشون خیلیها میشناسنش، آرکایو 5-6 روز پیش 6مین آلبومشون رو داد بیرون.
اوووم. فضای آلبوم شاید تلفیقی از آلبوم اولشون با دو آلبوم آخرشون باشه، با اینکه نتونستن مثل آلبوم قبلی [ Lights ] فضاسازی خوبی داشته باشن و اون ریتمهای تازشون رو دوباره تکرار کنن، ولی خب آلبوم خوبیه، البته من یک هفته آلبوم رو گوش دادم ولی خب ترکی نبود که من روش قفل کنم، به این نتیجه رسیدم که این آلبوم، جزو اون دسته از آلبومها هست که وقتی میخوای گوشش بدی باید از همون اولین ترک شروع کنید و همینجور برید تا ترک آخر!
البته خود آهنگ Controlling Crowds از همون دست آهنگهای بلند هست ولی چیزی که خودش رو مثل lights و again نمیکنه، نداشتن تعلیق و نساختن فضایی خلسهکننده است/ چیزی که توی دو آهنگ قبلی به طور خارلقادهای اجرا میشه / . ده دقیقه موزیک که اگه 1 دقیقه اولش رو خوب حساب کنیم، باقی 9 دقیقه یک ریتم لوپ شده و صدای وکال است، البته این اصلا بد نیست، خاصیت سبک آرکایو و گروههای همسبکش همینه، ولی نه برای یه ترک دهدقیقه و نه برای توقع طرافدارهاشون!
غیر از این، Words On Signsهم خوبه / Dangervisit عالیه / Quiet Time رو دوست دارم، به خاطر اینکه فضای ناب و تازه ای رو درست کرده، یه ملودی آروم و یه ریتم نیمه-کند یه سبک وکال هیپ-هاپ و فضاسازیهای کیبورد. در واقع خیلی خوبه / و Chaos …
باقی آهنگهای آلبوم تکرار همین آهنگهاست.






