هنر مدرن در دالانهای موزه هنر معاصر تهران
این چند روز رفتن به موزه هنرهای معاصر تهران و دیدن گنجینهی هنر مدرن موزه رو از دست ندید!
گنجینهی موزه – فکر کنم – برای اولین بار 2-3 سال پیش همهی داشتههای هنر مدرنش رو رو کرد و همه هول کرده بودن که نکنه دیگه تکرار نشه و ریخته بودن جلوی در موزه که تورو خدا زمانش رو بیشتر کنید! این برای ماها که گالری و دیدن تابلوهای نقاشی در حد دیدن کارهای ژوژمان دانشجوهای رشتههای نقاشی و هنرهای تجسمی توی گالریها ختم میشه و چیزی از روح نقاشی و گرد و خاک ِ روی تابلوها و غلظت جرم رنگ روغن استفاده شده، حس کردن حرکت دست نقاش و خط تاچهای قلموی نقاش روی بوم درک نکردیم، خود یک معجرهی الهی است!
اینبار موزه سعی کرده کارهای هنرمدرنش رو بیشتر متمرکز روی نقاشیها بکنه – برخلاف سری قبل که کارهای تحسمی و کاسنپچوال آرت رو هم از انباریش کشیده بود بیرون – ، البته مثلا اسکچهای پیکاسو که ممکن بوده تو توالت زده و شاید از دهها اسکچهایی بوده که زده تا بعد روی نقاشی اصلی اعمالش کنه چیز دیدنی نیست، ولی داشتن یکی از اونها و دیدن از نزدیکش حال و هوای خوبی به آدم میده، یا مثلا دیدن طرح زغالی ونگوگ از خودش – البته من فکر میکنم که از خودش باشه – با نام مردی درب و داغان نشسته بر دروازه ابدیت ، حس خوبی داره، یا یه اسکچ دیگه از سالوادر دالی از یکی از تابلوهای معروفش، جزو اون دسته از حسهایی است که آدم رو نزدیک به حال و هوای نقاش میکنه! اما همه اثرها چرکنویس یا اسکچهای نقاشها نیستند، چیزی که اصلا به من فشار آورد که برم موزه به خاطر کار “راه آسمان” رنه ماگریت بود، نقاشی که هر چه بهش نگاه کردم بازم سیر نشدم و البته بازم نتونستم اون گنگی که تو تابلو هست رو متوجه بشم، و استاد کناری که یه مشت دانشجوی دفتر به دست هم دنبال خودش راه انداخته بود چیزی جز تاریخچهی رنه ماگریت و مقدمهی تکراری از سوررئال و نقش مهم ماگریت در اون نگفت و در ادامه توجیح کردن دانشجوهاش که عزیزان من در هنر مدرن باید دنبال حس و حال اون لحظهی هنرمند و ترکیب بین فرم و رنگ و حس اون باشید که داشت در حواب دانشجویی میگفت که جلوی تابلوی اکشن-پینت ِ جکسون پولاک ایستاده بود و با لحنی که باعث خندهی همشاگردیهاش بشه پرسیده بود این حالا یعنی چی؟ برا همین دیگه صدام رو بالا نبردم تا بپرسم ، ببخشید فکر میکنید اون پوسیدگی های روی برگ برای چیه ؟ که هر چی نگاه میکردم دلیلی براش نداشتم – البته تو راه خونه بالاخره یه جوری برای خودم توجیحش کردم – و همونجا بود که دیدم چقدر عقدهای شدم که نمیتونم کارهای دیگهی مگریت رو از نزدیک ببینم و حالا دارم یکی از کارهای اولیهاش رو اونم توی بدترین جای ممکنه که میتونست ارزش یه کار رو آنچنان کم کنه که کسی اصلا متوجه بودنش نشه، نگاه میکنم!

اما چیزی که انتظار نداشتم من رو یهو از خودبیخود کنه، یه تابلو از دیوانهی اکسپرسیونیست انتزاعی ، پول ریوپل بود که قبل از این آنچنان بهش ارادت قلبی نداشتم، یعنی الان میگم صرفا فقط برای دیدن این تابلو باید رفت به موزه، این دیوانه اونقدر به جنون رسیده بوده که کلا تخمش هم نبوده که وسیلهای به اسم قلمو هم وجود داره، با خود پمپ رنگ روغن، رنگ رو انداخته روی بوم و با کارتک باهاش بازی کرده، انتخاب رنگها و قرار دادن رنگهای جیغ سرد و گرمی که کنار هم گذاشته آدم رو به اسحال وا میداره، منم همون روبروش نشستم و زل زدم بهش، انقدر که الان میتونم به طرز حرومزادهای یه کپی ازش بزنم! بعد برای اینکه در مجاورت با تابلو متبرک بشم یه نیم ساعتی همونجا نشستم و کتاب جیبی ِ “دوست بازیافته” رو هم همونجا خوندم – البته اون تابلو یه دلیلش بود که دلم نمیومد از کنارش جم بخورم، دوم اینکه پنج هزار تومن، پنج هزار تومن داده بودم برای ورود به موزه و زورم میومد تا تهش رو نون نکشم از موزه خارج نشم!! – البته به خاطر سیاست بیمعنی موزه که نمیزاره هیچ عکس و تصویری از تابلوهاش به بیرون درز کنه، رسما واقعا رسما هیچ عکسی از این کارش توی نت نیست، تازه الان که سرچ کردم دیدم این کارش در مقایسه با کارهای دیگهاش یه آشغاله ! برا همین فقط تونستم این رو توی سایت خود ریوپل پیدا کنم!

روبروی این کار یه کار از جکسون پولاک زو زده بودن که جلوی این باید لنگ مینداخت ولی خوب نسبت به کارهای اطرافش واقعا تو چشم میزد. یه نقاشی دوبرابر اندازهی نقاشی ریوپل که اون هم یک کار اکسپرسونیست انتزاعی بود ولی با تکنیک Action-Painting کار شده بود، اگه اشتباه نکنم با اسم ” نقاشی دیواری روی ضمینهی سرخ هندی” بود! باقی کارها نسبتا لول معمولی داشتند و بعد از 3-4 دوری که توی موزه زدم و خرید یه کارت پستال ِ “راه آسمان” از کتابفروشی موزه، تونستم خودم رو راضی کنم که به اندازه پنج هزار تومن از تابلوها استفاده کردم و زدم بیرون!
اون مواقعی که روی صندلی های راهروها نشسته بودم و یه چشمم به تابلوی روبروم بود و یه چشمم به کتاب، گهگاهی مردم اطرافم رو هم نگاه میکردم، بدون استثنا فقط آدمهایی که تنها بودن و یا فقط یک همراه با خودشون داشتند، به اندازه ی کافی ساکت بودن و تابلوها رو میدیدن، باقی که سه نفر یا بیشتر بودن، یا در حال خندیدن و مسخره کردن بودن! یا در حال قپی اومدن جلوی دخترهای توی جمعشون یا حواسشون به موبایل و دخترهای دیگهی سالن بود یا داشتن در حین حرف زدن و گپ زدن یه نیمنگاهی هم به تابلوها میکردن و میرفتن!
واقعا کاشکی هنر انقدر تو ایران “مد” و “ادای روشنفکری” حساب نمیشد و برای اثبات فهمیدگی آدمها ازش به عنوان ابزار استفاده نمیشد و رشتههای هنری جای کسانی بود که واقعا به هنر علاقه داشتن و دنبال خود هنر بودن تا اینکه فقط برای از سر تخته شاسی دست گرفتن و قیافشون رو ژولیده کردن و افهی “هنر”ی گرفتن ، باشه!! اینجا ماها فقط اسمها و ایسمها رو حفظ میکنیم و هرچی بیشتر حفظ کنیم بیشتر هنرمندتر میشیم و بعضا هم فکر میکنیم اگزیستانسیالسم با اکسپرسیونیسم فرق چندانی نداره و فقط توی نوع استفاده از رنگها یکی نیستند. البته مسلما آدمهایی که درک هنری واقعی دارن خیلی زیاد است و حتی بیشتر از تعداد این آدمها ولی مشکل اینجاست که با این دست آدمها به خاطر مساوی بودن جو یکی شدن و اونقدر که باید به چشم نمیان و بیشتر آدمهای متظاهر آدمهایی هستند که صرفا به خاطر مد بودن جو جامعه وارد جریان هنری شدن و موفقترینهاشون در طبقهی هنرمندان پاساژ قائم و جاهای دیگهی تهران از روی نقاشیهای هنرمندان بزرگ کپی میکنن و خیلی هنرمندانه در مورد نقش هنرمندانشون در مورد تاثیر هنرشون بر روی جامعه صحبت میکنن و هر تابلوی کپی شده از گوگن یا ونگوگ رو پانصدهزارتومن میفروشن در حالی که نقاشان بااستعداد دیگهای صرفا به خاطر خاصیت منزوی بودن هنر و هنرمند روزی پنج نفر از نمایشگاهشون دیدن میکنن.
خلاصه برید ببینید دیگه، اعصاب منم انقدر خرد نکنید !!














