ماه مرداد, ۱۳۸۸

یکسال دچار نقاهت بود.

چهارشنبه, مرداد ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۴

هوم؟ خب چیه ؟ نگاه میکنی؟ نمیشناسی؟ آره حق هم داری، نباید هم بشناسی! خب تقصیر من چیه؟ نه تو بگو، تقصیر من چیه؟ مگه من خواستم اینجوری باشه یا اینجوری بشه؟ من روی هیچ‌کدوم از کارهایی که کردم دستی نداشتم، باور کن! همش تقصیره اونه! اصلا منو ببین، من همونم که اون موقع‌ها میدیدی؟ نه دیگه، نیستم! چه فکرهایی که نداشتم خب چی شد؟ مگه تقصیره منه که اینجوری نگاه میکنی؟ منم یکیم مثل تو فقط فرقم اینه که من توی خودمم تو توی خودت و تو توی خودت فقط خودتی ولی من توی خودم فقط خودم نیستم!
حالا اینا رو ول کن، حالا که چی؟ مثلا میخوای چی رو ثابت کنی؟ بشینی اینجا فقط زل بزنی به من ؟ فکر میکنی من از رو میرم ؟ خب خودت جای من بودی چی کار میکردی؟ دِ همین دیگه بیشتر از این میریدی توش میرفت، حالا شاید یه کارایی هم میکردی ولی میدونم که نمیتونستی کاری که من جلوش رو گرفتم رو بگیری، دیدی؟ روت کم شد؟ حالا بیخیال اینارو ..

امروز هفت‌مردادئه، روزی که احتمالا من ساعت 12ظهر توش بدنیا اومدم، مسخره است نه؟ من و تولد؟ هه، آره یکم! دیشب ریدم تو جشن تولدم، حوصله مسخره بازی و شمع فوت کردن نداشتم! که چی؟ لبخند بزن! چیک! حالا فوت کن! هه، بیا اینم کادوت! هه خب دیگه تولدت مبارک .. خوش اومدی .. هرنی ..
صبح که پاشودم دیدم اگه بخوام امروز رو هم مثل این 355 روزی که گذشته سپری کنم، واقعا در حق خودم و وجودم خیانت کردم! که بشینم جلو مانیتور دوباره با کیبورد ور برم، آخرش هم برم بگیرم بخوابم! این واقعا که چی داره؟ امروز میزنم بیرون، چند تا ایستک میگیرم برا خودم، یه کافه‌ای چند ساعتی میشینم، آهنگ‌های مورد علاقه‌م رو میریزم رو این پلایر زپرتی و در حین قدم زدن تو خیابون‌ها گوششون میدم، شاید چند تا عکس هم انداختم، بهرحال امروز رو رها از تمام مسائل برای خودم زندگی میکنم!

داشتم پست‌های پارسال و پیارسال رو میخوندم، تو هر کدومش یه بدبختی داشتم، همیشه هفت‌مرداد که میاد زمان دوباره صفر میشه و من وارد مرحله‌ی جدیدی میشم، این سه سال روی هم یک مسیر واحد بودن، خوب بودن < تاوان خوب بودن با یک اتفاق بد < گذارندن نقاهت ِ اتفاق بد! بهرحال این یک سال همش در حال نقاهت بودم، در دوران نقاهت، آدم نه خوبه و نه بد، نه حس خوبی داره و نه حس بد، نه کاری انجام میده و نه کاری انجام نمیده! در نقاهت آدم دچار است، دچار سپری شدن و سپری شدن. حالا باید پایان یافتن این سه‌سال شوم رو به رسمیت بشناسم، باید برم یه هوایی بخورم و برای بیست‌سال باقی عمرم دوره‌های بدتر دیگه‌ای رقم بزنم!

توسط Shahrum

ستایش یک گوشه‌ء دنج

دوشنبه, مرداد ۵م, ۱۳۸۸ در ۴:۳۴

فارغ از مسائل این‌روزها،
چیزی که من رو وادار میکنه به فرامرز اصلانی احترام بگذارم، اصالتی هست که در اصل وجود خود و شخصیت هنری خود قائل هست و اون رو به هر قیمتی آعشته به ناخالصی‌های هنری ایرانیان خارج کشور نمیکنه و برای جذب مخاطب دست به میکس‌هایی از ترانه‌های قدیمیش برای به‌روز نگه داشتن خود یا ارائه‌ی کنسرت‌هایی با خواننده‌های جوان ِ بی‌ذوق ِ لس‌آنجلسی برای جذب مخاطب جوان و امروزی نمیزنه و به نسلی که به آن تعلق دارد وفادار مانده و به هر قیمتی به‌روز نمیشود، حتی اگه روزی به روز شود و به وقایع اخیر واکنش نشان دهد توی پستوی خانه‌اش گیتارش را برمیدارد و میخواند و آن را با همان حس و حال نسل خود بیان میکند و میگوید این باید همان جوری باشد که باید باشد نه آن‌طور که میخواهند باشد و تاثیر ترانه‌اش بیشتر از ده‌ها قطعه‌ی خوانندگان دیگر است که به زور ساز و میکس و ویدئوهای پرزرق و برق میخواهند وانمود کنند که چون به ظاهر هنرمند هستند یعنی آزادی‌خواه هم هستند!
بهرحال، این پست بیشتر از آنکه منظورش نق‌زدن به احوال ایرانی‌ها باشد، ستایش گوشه‌ء دنجی از ایرانی‌هاست که صدایشان دیر به گوش دیگران میرسد و زیر بوق‌‌زدن‌های دیگران ماسکه میشود.
این‌را هم بگویم و تمام، اینکه شما از یک ترانه‌ی ناب ایرانی که قرار است وصف حال شما باشد، چه چیزی میخواید جز یک شعر خوب و خرده‌ای گیتار و نیم‌بندی هم فضاسازی به همراه یک صدای مسلط، به خدا(!) با این وضع داغان موسیقی معاصر ما به همین موسیقی‌های دهه 70ی هم راضی هستیم.
همین /

توسط Shahrum

ام/پی/های / توهم‌های غبارآلود

جمعه, مرداد ۲م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۸

Fores of Shadows\Departure\
Sleeping Death

زیر نور چراغ‌های سوسوزننده‌ی اتاق، جایی که انسان بال درمی‌آورد تا دقایق چون ساعتها سپری شوند!
زیر غلظت سنگین تاریکی، جایی که انسان غوطه‌ور میشود تا نگاهش به طاق نزدیک‌تر شود!
کنار تکه‌هایی از ذهن تکامل‌یافته‌ی انسان که بر روی آینه، سایه‌ای سیاه به دیوار می‌اندازد، مرزی بین مرگ و زندگی است!
مرز بین جهانی که جانش در شبکه‌های ذهن قوت میگیرد و جایی که نکبت از واقعیت بی‌مصرفش سرازیر میشود!
آن‌‌جا که انسان، گردان و ساکت ، چشم در چشم ، خیره به سیاهی میشود، آن‌جا جایی است که زندگی به خواب میرود و به واقعیت تجاوز میشود!
آن‌جا که ذهن، سلطه‌ی فضا را در دست میگیرد و زمان را خواب میکند!
آن‌جا که سکوت، پرده‌های بکارت شب را پاره میکند!
آن‎جا که نفس، هن‌هن‌کنان بغص‌ش میترکد!
آن‌جا، جایی است که انسان دوباره متولد میشود.
آن‌جا، جایی که توهم‌های غبار‌آلود اتاق زیر نور چراغ‌های سوسوزننده و غلظت سنگین تاریکی، انسان را به خواب میبرند!
و حقیقت را ورای واقعیت بی‌مصرف نشانش میدهد.

توسط Shahrum

عوضی، تو که قرار است این را بعدها بخوانی، لطفا زر زر نکن!

دوشنبه, تیر ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۲:۲۹

نویسنده‌ی این اتاق چند روزی‌است به پهلوی چپ خودش خم شده و دوباره همه چیز را به تخم راستش انداخته! چند روزی‌است دوباره آینه‌ها را پاره کرده و تیغ‌‌ها را به برادرش برای خودکشی قرض داده! چند روزی‌است اصلا روزی نداشته و شبها را خواب نمیدیده! چند روزی‌است از پاکتهای خالی سیگارش برای خود اتاقی ساخته و درش را ناتمام رها کرده! چند روزی‌است افکارش را رها کرده و کنار کثافات اطرافش با حشرات سرود آزادی میخواند! چند روزی‌است شبها بالای پشت‌بام میرود و برای تمرین خودش را پرت میکند پائین و این ‌را تا قبل از بیدار شدن آدم‌ها تکرار میکند!
نویسنده چندروزی‌است کونش به معنای اخص کلمه پاره شده است و آن را از باقی پنهان میکند ولی من این را میدانم! میگوید فلانی من مثل یک قالب یخ هستم که یک تکه گه رویم انداخته‌اندو دارم کم‌کم آب میروم، ولی اگر از من میپرسید او خود گه هست که روی یک قالب یخ جا خوش کرده!
اینها را گفتم که بدانید چند روزی‌است نویسنده میزبان یکی از شخصیت‌هایش است که زیاد میل به حرف زدن و زندگی کردن ندارد و حال همه را بهم زده، به‌طوری که برای جلوگیزی از استفراغ کردن بیش‌ازحد اطرافیان تصمیم به انزوای دوطرفه گرفته است.
این‌ها را نوشتم تا بعدها که نویسنده اینجا را میخواند بداند که این چند روز چه آدم گهی شده است تا بعدها برایم از ویژگی‌های شخصیتش زر زر نکند ..

توسط Shahrum