ماه مهر, ۱۳۸۸

شعرخوانی در مقام ترنج

چهارشنبه, مهر ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۳۲

تلخی نکند شیرین ذقنم
خالی نکند از می دهنم
عریان کندم هر صبح دمی
گوید که بیا من جامه کنم
– مولانا

+

جویندگان گوهر دریای حُسن تو
در وادی یقین و گمان از تو بی‌خبر
– عطار

+

ای صبا گر شنیده‌ای
راز قلب شکسته‌ام امشب
با پیامی به او رسان
رهگذار دل خزینم شو
لحظه‌ای آسمان تو بنگر
چهره‌ی ارغوانی‌ام
با غم عشق او خزان شد
نو بهار جوانی‌ام
– ؟

+

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم ثمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
– حافظ

+

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از تو ترنجی لیکن به دست نآیی
گفتا تو از کجایی که آشفته می‌نمایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی
– خواجوی کرمانی

+

مارا به رندی افسانه کردند
پیران جاهل، شیخان گمراه
مهر تو عکسی بر ما نیفکند
گونینه‌رویان آه از دلت آه
آیینه‌رویان آه از دلت آه
– حافظ

+

آنی بود، درها وا شده بود
آنی بود، درها وا شده بود
هر رودی دریا هر بودی بودا شده بوده
هر رودی دریا هر بودی بودا شده بوده
بودا شده بوده
بودا شده بوده
– سهراب سپهری

+

با خود فکر می‌کردم
که مه گر همچنان تا صبح می‌پائید
مردان جسور از خفیگاه خود
به دیدار عزیزان
باز‌میگشتند
– شاملو

+

دست بردار از این میکده‌ی سربه‌سری
پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری
که فقط، فکر کنی بهتری
-نامجو

توسط Shahrum

پوفکو؛ هشت

جمعه, شهریور ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۴:۲۶

مرد سمت چپی: ببینم این خدا که میگی وجود داره چه جوری از بین این همه کهکشان و سیاره صدای مارو که یه پشگل هستیم تو کل کائنات میشنوفه؟
مرد سمت راستی: د ِ همین دیگه، عظمت خدا به همینه که میشنوفه!

/
واقعا آدم بعضی وقتا تو کار این بشر میمونه.

توسط Shahrum

آدم‌هایی که در بیداری به کما میروند!

پنجشنبه, شهریور ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۹:۱۱

نمیدونم تا حالا رفتید دیوونه خونه یا نه، یا همون مرکز درمان روحی و روانی! جایی که تعداد مشتری‌هاش روز به روز بیشتر میشه. اگه یه سر برید اونجا آدم‌هایی رو میبینید که لایه‌ی پوشاننده‌ی شخصیتشون رفته کنار و خود ِ خودشون شدن، از پیر تا بچه ، دختر و پسر که اونجان بدون هیچ نقش بازی کردنی خود واقعی‌شون هستن که این واقعا ارزشمنده، حتما میگید یعنی چی؟ میگم براتون، همه‌ی ما وقتی بدنیا میایم تا یه زمانی با قانون‌های نانوشته‌ی بشریت آشنایی نداریم، برا همین وقتی خوشحالیم میخندیم، وقتی ناراحتیم گریه میکنیم و وقتی از یکی خوشمون میاد بقلش میکنیم و بهش میگیم دوستش داریم، وقتی یه چیزی رو میخوایم صراحتا میگیم و هر احساس دیگه‌ای رو بدون هیچ فیلتر جلوگیرنده یا تغییردهنده‌ای بروز میدیم، ولی وقتی بزرگتر شدیم و تا حدودی تن‌مون به دیواره‌ی زخیم جامعه سائیده شد، اون وقته که یواش یواش یاد میگیریم که هر کدوم از احساسات‌مون رو که برای شخصیت اجتماعی‌مون مضر هست تغییرشکل دهیم یا مخفی نگهش داریم، سعی میکنیم خوشحالیمون رو نشون ندیم، سعی میکنیم برا مسئله‌ای که ناراحتمون کرده گریه نکنیم و چیزی بروز ندیم، سعی میکنیم علاقه‌مون رو به کسی که دوستش داریم نشون ندیم، سعی میکنیم حسادت‌مون رو نشون ندیم، سعی میکنیم وقتی عصبانی هستیم داد نزنیم و وقتی ناراحت هستیم بخندیم و در آخر سعی میکنیم که واقعیت موجود درون‌مون رو دروغ بگیم، سعی میکنیم در لایه‌ی بیرونی که برا خودمون میسازیم و جامعه اون رو تماشا میکنه آدم دیگه‌ای بسازیم و آدم‌های جامعه رو مرز بندی کنیم که از این لایه بگذرن یا نه و هزار ترفند دیگه که باعث میشه ما نقش کسی رو بازی کنیم که فکر میکنیم باید باشیم و نه کسی که واقعا هستیم، این روش خوبی‌هایی هم داره، باعث میشه ضعف‌ها و عقده‌هامون رو زیر لایه‌ی روئی پنهان کنیم و جامعه و آدم‌هاش رو از اون مطلع نکنیم. و خیلی چیزهای دیگه در باب نقش بازی کردن ِ ما در زندگی‌ست که در این صبحگاه حوصله‌ی گفتنش نیست.
اما دیوانه‌ها، آدم‌هایی که لایه‌ی بیرونی‌شون رو گم کردن یا از بین بردن، آدم‌هایی که دنیای مدرن برا هر کدومشون اسمی گذاشته! سایکوزهای پایدار و ناپایدار، دوقبطی‌ها، بای‌پولارها، شیزوفرنی‌های شدید و خفیف و هزاران اسم دیگه که هر کدوم برا نوعی از این گم کردن لایه‌ی بیرونی شخصیت آدمی خطاب میشن، این‌‌ها آدم‌هایی شدن که لایه‌ی بیرونی خود رو گم کردن، درواقع به حدی پوسته‌ی بیرونی اجین با گوشت شخصیت شده که وقتی اون رو گم کنی دچار فقدان هویت میشی، در بیداری به کما میری، از درونت موجودی علم میشه که شخصیت و هویت‌ت رو میبلعه و انسان رو تبدیل به یک جنین نارس میکنه، تا حالا تصور کردید اگه آدمی پوست نداشت به چه شکل در میومد؟ مایه‌های لجز ترشع‌شده‌ی روی گوشت ِ زنده‌ی آدم رسانای هر شیء خارجی میشدن و بد مصیبتی گریبان آدمی رو میگرفت. منزجرکتتده است نه؟
این آدم‌ها فکر را بلند میخوانند به حدی که ممکن است فریادش زنند، این آدم‌ها وقتی خوشحالند میخندند، این آدم‌ها وقتی ناراحتند گریه میکنند و وقتی میترسند میلرزند، این آدم‌ها به اقتضای شرایط روح و روان‌شون بیان‌گر هسته‌ و ماهیت اصلی انسان شده‌اند و به همین خاطر است که از چشم ِ ما انسان‌های پوست‌دار منزجرکننده به نظر میرسند و ما آنها را دیوانه خطاب میکنیم، در صورتی که آن‌ها خود در وصف انسانیت عاقل شده‌اند و ما همچون دیوانه‌ها هر روز دست به ابتکار تازه‌ای میزنیم برای تغییر ماهیت اصلی و ساختن روکش و پوستینی جدید برای خود.
بهرحال ..
من قبل‌ها به اقتضای شرایط، چند هفته‌ای رفت‌وآمد داشتم پیش این آدم‌ها، باهاشون مینشستم، ناهار میخوردم، گپ میزدم، گاها برام دردودل میکردن و دعواها و شوخی‌هاشون رو میدیدم. فضای عجیبی بود، از یه ور میدیدم چطور یکهو بیماری روح و روان‌شون رو بلعیده و شخصیت و هویت‌شون در گوشه ای از ذهن‌هاشون زندانی کرده و خود داره در کالبد جسمی‌شون میتازه و میتازه و از یه ور دیگه میدیدم که چه ساده و راحت شده‌اند، آدمی شدن که اگه چیزی میگن و کاری میکنن همون چیزی هست که فکر میکنن. اکثر این ‌آدم‌ها اصلا خودشون نیستن، بعد مدتی که به زور و قرص و دارو شرایط بهتری پیدا میکنن و شخصیت‌شون آروم آروم ، چشم‌مالون چشم‌مالون از حبس بیرون میان، یادشون نمیاد که چی کار کردن و چند روز در اسارت بیماری بودن، درست مثل شخصی که در بیداری به کما میره. این چند روز دوباره به دلیل همون اقتضای شرایط دوباره یه سر زدم به بیمارستان روزبه، خود ساختمان بیمارستان به خاطر فرار کردن بیش از حد بیمارها شکل یک زندان درست و حسابی رو به خودش گرفته. ( یادم میاد یکی از بچه‌های اونجا فکر میکرد اون‌روز عروسی‌اش هست و هی میگفت من باید برم تو جشن عروسی‌م شرکت کنم، خلاصه انقدر گفت تا بچه‌های دیگه باور کردن و خواستن کمکش کنن، هر کدومشون یه تیکه لباس دادن بهش، یکی عینک داد / یکی پیرن داد / یکی شلوار داد / و خلاصه این همه لباس‌ها رو پوشید رو از در زد بیرون، دربون دم در هم اصلا نفهمید که این بیماره / معلوم هم نشد که از کجا سر در آورد و کجا گم‌وگور شد . ) آره، تعداد آدم‌هایی که اونجا منتظر تخت هستن چندبرابر شده و هیچکدوم‌شون هم نمیدونن واقعا چشون شده و دکترها هم فقط میگن که فشار روحی بهشون وارد شده!
داشتم از بیمارستان میزدم بیرون که یکی از آدم‌هایی رو دیدم که قبلا تو بخش بستری بود، حالا بعد از چند سال دوباره بیماری بهش حمله کرده و چند هفته‌ای ذهن‌ش رو زندانی کرده بوده، میگفت یعنی تا آخر عمر باید قرص بخورم؟ گفتم اگه میخوای خودت بمونی آره، میگفت آخه ما چمونه؟ این چه بیماریه که ما گرفتارش شدیم؟ یه خنده کردم و گفتم بیماری ِ ایرانی بودن.

توسط Shahrum