" هنر "

هنر مدرن در دالان‌های موزه هنر معاصر تهران

یکشنبه, خرداد ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱:۲۶

این چند روز رفتن به موزه هنرهای معاصر تهران و دیدن گنجینه‌ی هنر مدرن موزه رو از دست ندید!
گنجینه‌‌ی موزه – فکر کنم – برای اولین بار 2-3 سال پیش همه‌ی داشته‌های هنر مدرنش رو رو کرد و همه هول کرده بودن که نکنه دیگه تکرار نشه و ریخته بودن جلوی در موزه که تورو خدا زمانش رو بیشتر کنید! این برای ماها که گالری و دیدن تابلوهای نقاشی در حد دیدن کارهای ژوژمان دانشجوهای رشته‌های نقاشی و هنرهای تجسمی توی گالری‌ها ختم میشه و چیزی از روح نقاشی و گرد و خاک ِ روی تابلوها و غلظت جرم رنگ روغن استفاده شده، حس کردن حرکت دست نقاش و خط تاچ‌های قلموی نقاش روی بوم درک نکردیم، خود یک معجره‌ی الهی است!
این‌بار موزه سعی کرده کارهای هنرمدرنش رو بیشتر متمرکز روی نقاشی‌ها بکنه – برخلاف سری قبل که کارهای تحسمی و کاسنپچوال آرت رو هم از انباریش کشیده بود بیرون – ، البته مثلا اسکچ‌های پیکاسو که ممکن بوده تو توالت زده و شاید از ده‌ها اسکچ‌هایی بوده که زده تا بعد روی نقاشی اصلی اعمالش کنه چیز دیدنی نیست، ولی داشتن یکی از اونها و دیدن از نزدیکش حال و هوای خوبی به آدم میده، یا مثلا دیدن طرح‌ زغالی ون‌گوگ از خودش – البته من فکر میکنم که از خودش باشه – با نام مردی درب و داغان نشسته بر دروازه ابدیت ، حس خوبی داره، یا یه اسکچ دیگه از سالوادر دالی از یکی از تابلوهای معروفش، جزو اون دسته از حس‌هایی است که آدم رو نزدیک به حال و هوای نقاش میکنه! اما همه اثرها چرک‌نویس یا اسکچ‌های نقاش‌ها نیستند، چیزی که اصلا به من فشار آورد که برم موزه به خاطر کار “راه آسمان” رنه ماگریت بود، نقاشی که هر چه بهش نگاه کردم بازم سیر نشدم و البته بازم نتونستم اون گنگی که تو تابلو هست رو متوجه بشم، و استاد کناری که یه مشت دانشجوی دفتر به دست هم دنبال خودش راه انداخته بود چیزی جز تاریخچه‌ی رنه ماگریت و مقدمه‌ی تکراری از سوررئال و نقش مهم ماگریت در اون نگفت و در ادامه توجیح کردن دانشجوهاش که عزیزان من در هنر مدرن باید دنبال حس و حال اون لحظه‌ی هنرمند و ترکیب بین فرم و رنگ و حس اون باشید که داشت در حواب دانشجویی میگفت که جلوی تابلوی اکشن-پینت ِ جکسون پولاک ایستاده بود و با لحنی که باعث خنده‌ی همشاگردی‌هاش بشه پرسیده بود این حالا یعنی چی؟ برا همین دیگه صدام رو بالا نبردم تا بپرسم ، ببخشید فکر میکنید اون پوسیدگی های روی برگ برای چیه ؟ که هر چی نگاه میکردم دلیلی براش نداشتم – البته تو راه خونه بالاخره یه جوری برای خودم توجیحش کردم – و همونجا بود که دیدم چقدر عقده‌ای شدم که نمیتونم کارهای دیگه‌ی مگریت رو از نزدیک ببینم و حالا دارم یکی از کارهای اولیه‌اش رو اونم توی بدترین جای ممکنه که میتونست ارزش یه کار رو آنچنان کم کنه که کسی اصلا متوجه بودنش نشه، نگاه میکنم!

333

اما چیزی که انتظار نداشتم من رو یهو از خود‌بی‌خود کنه، یه تابلو از دیوانه‌ی اکسپرسیونیست انتزاعی ، پول ریوپل بود که قبل از این آنچنان بهش ارادت قلبی نداشتم، یعنی الان میگم صرفا فقط برای دیدن این تابلو باید رفت به موزه، این دیوانه اونقدر به جنون رسیده بوده که کلا تخمش هم نبوده که وسیله‌ای به اسم قلمو هم وجود داره، با خود پمپ رنگ روغن، رنگ رو انداخته روی بوم و با کارتک ‌باهاش بازی کرده، انتخاب رنگ‌ها و قرار دادن رنگ‌های جیغ سرد و گرمی که کنار هم گذاشته آدم رو به اسحال وا میداره، منم همون روبروش نشستم و زل زدم بهش، انقدر که الان میتونم به طرز حروم‌زاده‌ای یه کپی ازش بزنم! بعد برای اینکه در مجاورت با تابلو متبرک بشم یه نیم ساعتی همونجا نشستم و کتاب جیبی ِ “دوست بازیافته” رو هم همونجا خوندم – البته اون تابلو یه دلیلش بود که دلم نمیومد از کنارش جم بخورم، دوم اینکه پنج هزار تومن، پنج هزار تومن داده بودم برای ورود به موزه و زورم میومد تا ته‌ش رو نون نکشم از موزه خارج نشم!! – البته به خاطر سیاست بی‌معنی موزه که نمیزاره هیچ عکس و تصویری از تابلوهاش به بیرون درز کنه، رسما واقعا رسما هیچ عکسی از این کارش توی نت نیست، تازه الان که سرچ کردم دیدم این کارش در مقایسه با کارهای دیگه‌اش یه آشغاله ! برا همین فقط تونستم این رو توی سایت خود ریوپل پیدا کنم!

untitled-1

روبروی این کار یه کار از جکسون پولاک زو زده بودن که جلوی این باید لنگ مینداخت ولی خوب نسبت به کارهای اطرافش واقعا تو چشم میزد. یه نقاشی دوبرابر اندازه‌ی نقاشی ریوپل که اون هم یک کار اکسپرسونیست انتزاعی بود ولی با تکنیک Action-Painting کار شده بود، اگه اشتباه نکنم با اسم ” نقاشی دیواری روی ضمینه‌ی سرخ هندی” بود! باقی کارها نسبتا لول معمولی داشتند و بعد از 3-4 دوری که توی موزه زدم و خرید یه کارت پستال ِ “راه آسمان” از کتابفروشی موزه، تونستم خودم رو راضی کنم که به اندازه پنج هزار تومن از تابلوها استفاده کردم و زدم بیرون!
اون مواقعی که روی صندلی های راهروها نشسته بودم و یه چشمم به تابلوی روبروم بود و یه چشمم به کتاب، گهگاهی مردم اطرافم رو هم نگاه میکردم، بدون استثنا فقط آدمهایی که تنها بودن و یا فقط یک همراه با خودشون داشتند، به اندازه ی کافی ساکت بودن و تابلوها رو میدیدن، باقی که سه نفر یا بیشتر بودن، یا در حال خندیدن و مسخره کردن بودن! یا در حال قپی اومدن جلوی دخترهای توی جمعشون یا حواسشون به موبایل و دخترهای دیگه‌ی سالن بود یا داشتن در حین حرف زدن و گپ زدن یه نیمنگاهی هم به تابلوها میکردن و میرفتن!
واقعا کاشکی هنر انقدر تو ایران “مد” و “ادای روشنفکری” حساب نمیشد و برای اثبات فهمیدگی آدمها ازش به عنوان ابزار استفاده نمیشد و رشته‌های هنری جای کسانی بود که واقعا به هنر علاقه داشتن و دنبال خود هنر بودن تا اینکه فقط برای از سر تخته شاسی دست گرفتن و قیافشون رو ژولیده کردن و افه‌ی “هنر”ی گرفتن ، باشه!! اینجا ماها فقط اسم‌ها و ایسم‌ها رو حفظ میکنیم و هرچی بیشتر حفظ کنیم بیشتر هنرمندتر میشیم و بعضا هم فکر میکنیم اگزیستانسیالسم با اکسپرسیونیسم فرق چندانی نداره و فقط توی نوع استفاده از رنگ‌ها یکی نیستند. البته مسلما آدم‌هایی که درک هنری واقعی دارن خیلی زیاد است و حتی بیشتر از تعداد این آدم‌ها ولی مشکل اینجاست که با این دست آدمها به خاطر مساوی بودن جو یکی شدن و اونقدر که باید به چشم نمیان و بیشتر آدم‌های متظاهر آدم‌هایی هستند که صرفا به خاطر مد بودن جو جامعه وارد جریان هنری شدن و موفق‌ترین‌هاشون در طبقه‌ی هنرمندان پاساژ قائم و جاهای دیگه‌ی تهران از روی نقاشی‌های هنرمندان بزرگ کپی میکنن و خیلی هنرمندانه در مورد نقش هنرمندانشون در مورد تاثیر هنرشون بر روی جامعه صحبت میکنن و هر تابلوی کپی شده از گوگن یا ون‌گوگ رو پانصدهزارتومن میفروشن در حالی که نقاشان بااستعداد دیگه‌ای صرفا به خاطر خاصیت منزوی بودن هنر و هنرمند روزی پنج نفر از نمایشگاهشون دیدن میکنن.
خلاصه برید ببینید دیگه، اعصاب منم انقدر خرد نکنید !!

توسط Shahrum

Minimal

سه شنبه, فروردین ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۱


[+]

توسط Shahrum

خرگوشی در ذهن هنرمند!

جمعه, فروردین ۷م, ۱۳۸۸ در ۲:۱۴

“راستش من که خودم رو هنرمند نمیدونم، ولی اصولا(!) هنرمندها اون چیزی که از دلشون میاد رو نشون میدن برای همین لاجرم بر دل هم میشینه!! “

این جواب کلیشه‌ای همیشه جلوی سئوال کلیشه‌ای “هنر چیست؟” بلغور میشه! ولی واقعا هنر چیه؟
خیلی از آدمها توی طول مسیر زندگی‌شون که سپری میکنن شاید هیچوقت به مسائلی که زندگیشون رو احاطه کرده فکر نکنن، شاید براشون حتی مهم هم نباشه که بهش فکر کنن، بدونن، بفهمن و یا نخوان تاوان رسیدن به جواب “چرا” هاشون رو تحمل کنن. اونا تنها کاری که میکنن، زندگی کردن‌ه!
در کنار این آدمها، آدمهای دیگه‌ای هم هستن که سعی میکنن زندگی رو بفهم‌ان تا اینکه بکننش! درکش کنن و بخوان نیمی از عمرشون رو با سختی زندگی رو بفهمن تا اینکه به راحتی زندگی کنن،  فهمیدن این مسائل “فلسفه” است و نشون دادنش در یک ساختار زیبایی‌شناسانه “هنر” !
برای همین هنرمند میتونه جوجه-فیلسوف‌ی باشه که حاصل دسترنج “فهم” و شعور خودش رو نشون میده!

riyh-unkle21

بزارید چراغ‌هارو خاموش کنم و با هم این موزیک-ویدئو رو ببینیم؛

Rabbit In Your Headlights

آدم‌ها در مسیری که طی میکنن دائم در حال جنگ‌اند، جنگ با خود، جنگ با ناشناخته‌های بیرونی، جنگ با نفس‌های درونی، جنگ با تضادهای درونی، جنگ با فشارهای بیرونی، جنگ با ذهن، با تفکر، با نگرش، با اعتقاد و جنگ با فلسفه‌ی وجودی خودشون!
اما، یک لحظه است که تمام جنگ ها تموم میشه! اون موقع وقتی است صلح در جزء جزء وجود آدم برقرار شده و آدم به مهمترین شناخت رسیده، شناخت وجود خود و به تکامل رسیدن شعور، در اون لحظه و از اون لحظه به بعد عظیم ترین فشارهای بیرونی هم تاثیری روش ندارن، اون موقع است که او، یک مرد شده!

و حالا اینجاست که هنر خلق میشه، چیزی که این “مفهوم” رو نشون میده، ذاتا خوده هنره! اینکه مسیر زندگی، یک تونل بی سر و ته ایست که داخلش ناخواسته مجبوری خلاف جهت ماشین‌ها حرکت کنی، اینکه خوددرگیری‌های درونی مثل موعظه‌های نامفهوم ادا میشن، اینکه فشارهای بیرونی همچو ماشین‌های بی هویت، آدم رو نقش بر زمین میکنن، و اینکه در آخر این شناخت به شکل متلاشی شدن یه ماشین بر اثر برخورد تصویر میشه! و موسیقی که نقش خودش رو روی کامل تر شدن جلوه ی بصری این مفهوم به خوبی بازی میکنه! این همون هنره.

هنره هنر در نشون دادن مفاهیم در ساختاری زیبایی‌شناسانه‌ست،
هنر همینه، تصویر کردن “مفهوم” زندگی در قالب‌ها و فرم های متفاوت.
این “مفهوم” الزاما نباید واقعیت داشته باشه ولی باید حقیقت داشته!


Rabbit In Your Headlights: این موزیک-ویدئو که روی آهنگی از Unkle با خوانندگی Thom Yorke توسط Jonathan Glazer در نوامبر 2008 ساخته شد، جاناتان قبل از این دو شاهکار دیگه Karma Police و Street Spirit رو هم برای Radiohead ساخته که از بهترین موزیک-ویدئوهای ردیوهدن، Street Spirit یکی از دیوانه کننده ترین ایده های تصویری‌ست که با خود آهنگ معجون عجیب-غریبی رو درست کرده!

توسط Shahrum

vol.1: دارک‌آرت؛ نظریه‌ی گرافیست‌های نهیلیست!

یکشنبه, اسفند ۱۸م, ۱۳۸۷ در ۶:۱۷

مقدمه؛
خب، داستان از خیلی قبل‌ها شروع شد، از همون دوران‌ها که توی نوجوونی 6ماهی بود که خودم رو زندانی کرده بودم! توی اتاقی که برای خودم ساخته بودم چیزی شبیه یک مکعب مشکی بود که جیرجیرکی قرمز سایه‌روشن‌های اتاق رو روشن میکرد.
از فضای اون اتاق که بگزریم، جو حاکم توی اتاق من رو کاملا غورت داده بود و مجبور بودم برای اعلام زنده بودن طراحی کنم یا عکسها رو ادیت کنم، همون موقع‌ها بود که توی سایت‌ها طرح‌هایی رو میدیدم که جدا از اینکه من رو میخکوب میکرد در تکنیک‌شون، مفهوم‌شون هم شدیدا من رو جذب کرده بود! همونطور که دنبال طرح‌های بیشتری بودم ، خودم هم یه کارایی میکردم، البته نتیجه‌های اولی حقیقتا خنده آور بود. ولی کم‌کم تبدیل به خنده‌های تلخ شدند،

تو همون سالها که توی مجیدآنلاین هم بودم، یه مقاله‌ای مختصری در مورد دارک‌آرت نوشتم و توی وبلاگ اون موقع‌ام هم گذاشتمش، یه مختصری‌اش رو هم اینجا میزارم؛

حالا واقعا دارک آرت یا هنر تاریک چیست؟
از اولین طرح هایی که در این سبک طراحی شد میشه به طرح زیر اشاره کرد که در زمانه خودش بحث های زیادی رو بین منتقدان هنر به راه انداخت،

untitled

ولی کسی که جسورانه کارهای نیمه دارک آرت خود را در قالب یک تقویم سالی به نمایش گذاشت کسی نبود جز مک کیو که با استقبال خوبی روبرو شد در آن انسانهایی به نمایش گذاشته شدن که تا آن موقع کسی در جعبه هنر گرافیکی ندیده بود، یکی از کارهای این گرافیست در زیر لبخند میزند!

untitled1

دارک آرت یا همان هنر تاریک. سبکی هست که برای بیان حرفهایش، سراغ زشتی ها و پوسیدگی ها و زخمها میرود .. لبخند را با دندانهای خونی نشان میدهد و عشق را با مرده نشان دادن معشوقش…یک جور نا هنجاریست! اعتراض است ، اعتراض به ظواهر زیبا و درونی تاول زده! حرفهایی که همیشه به شکلی دیگر گفته میشده یا اصلا گفته نمیشده! حالا به کل تغییر جهت داده و به صورتی نشان داده میشود که در بار اول فقط میگوئیم: چقدر کثیف است!
ظاهر نمایی نمیکند و چهره واقعی هر چیزی را بدون کوچک ترین دروغ نشان میدهد… زخمهای درون یک شخص در صورتش نمایان میشود یا فضایی مقدس که در ناکجا آبادی از گناه های انسان غوطه ور شده!! بله این جادوی دارک آرت است که با وجود عمر کمش به شدت رشد کرده و میکند تا جایی که به پشت پوستر ها و کاورهای فیلم ها و موزیک‌‌ها هم میرسد!
بله اینجا شهریست به نامه دارکسیتی که هر شهروندش یک تابلوی هنریست که آنها را دارک آرت صدا میکنند.
خوش آمدید…
ولی متاسفانه مثل همه چیزها.. که همیشه اول اسمش به ایران وارد میشود و بعد فرهنگش! (مانند مترو و یا همین یاهو مسنجر خودمان)! در مورد دارک آرت هم همین طور شد … خیلی از ما هنوز فکر میکنیم دارک آرت یعنی ترک و لکه خونه و زیر چشم سیاه ..همین..در صورتی که دارک آرت اول باید حرفی برای گفتن داشته باشد (اگر حرفی نداشته باشد اصلا دارک آرت نامیده نمیشود) و بعد از تکنیک استفاده کند.
شما برای اینکه طرح خوبی بتوانید درست کنید اول باید حرفی داشته باشید، پس فکر کنید که تفکر بهترین چیز است!

بعدها همین چس‌مثقال خط رو جاهای زیادی گذاشتنش و نکته خنده‌دارش این بود که طرح‌های خودم رو که پایین اون مقاله گذاشته بودم هم به عنوان برترین(!) کارهای دارک‌‌آرت عنوان کرده بودن، بدون اینکه ببینن که اون طرح‌های نمونه‌ای که آوردم زمین تا آسمون با طرح‌های من فرق داره، و تابلوئه که کار، کار یه آماتوره!
ولی خب اصلا برام مهم نبوده، الان هم نیست! چیزی که منو اذیت میکنه همین ظاهر بینی آدم‌هاست، اینکه فکر میکنن دوتا دونه تِرک یا دوتا قطره خون یا چهارتا بال مگس تو کار باشه، اون کار دارک‌آرت‌ه، البته یکم دیدمون رو باز کنیم این مشکل همه‌ی ما ایرانیهاس، تنها چیزی که یاد میگیریم ظواهر عمر هست!
بهرحال…
چیزی که من رو یاد این مقاله زیرخاکی انداخت، آخرین شماره‌ی مجله‌ی گرافیک نو بود که هر ماه – فکر کنم – به صورت PDF میاد بیرون، انگاری این ماه رو اختصاص دادن به دارک‌آرت، توش یه سری آموزش‌ها گذاشتن و یکم توضیحات، که یکی از اونا همین چارتادونه خط بالاس که با عنوان فاشیست(لول) قرارش دادن، که ازشون ممنونم که من رو یادشون بود، اگه علاقه دارید خوندنش بد نیست!
توضیحات: این مجله برای بچه‌های نسل دوم مجید‌آنلاین(!) هست که مثل خیلی از نسل اولی‌ها که ما بودیم از اونجا زدن بیرون، فقط ما چون خیلی باحال بودیم رفتیم اللی‌تللی اینا رفتن سایت زدن!

-
انگار همین مقدمه خودش شد یه پست، فکر میکردم یکم توضیح اولیه میدم و بعدش اون مقاله رو با داشته‌های الان کاملش میکنم، که حس میکنم اینجوری خیلی طولانی میشه! ولوم‌ دوم رو بعدا مینویسم!

untitled2

توسط Shahrum

Modern Nude-Art

شنبه, اسفند ۳م, ۱۳۸۷ در ۲:۲۶


[+]

توسط Shahrum

خون آشام در خیابانی آبی!

شنبه, آبان ۱۱م, ۱۳۸۷ در ۷:۲۶

امروز داشتم به چندتا از چپتر های سی روز از شب رو نگاه میکردم، با اینکه اولش آرت های خوبی کار کرده بود، ولی هرچی پلان ها جلوتر میرفت طرحها اسکیس ی تر و بی حوصله تر میشدن ، در حد چند خط سریع کشیدن و یه فضاسازی معمولی کردن که بهونه ای بشه که داستان رو ادامه بدن، ولی من در مجموع از آرت هاش و طراحی هاش خوشم اومد ، فیگور و حالت کاراکتر ها یه جورایی مثل آدمها تو نقاشی های اکسپرسیونیست ی هاست و رنگ آمیزی مجموعه شامل یه قرمزی اشباع شده در جاهایی که خون آشام ها قدم میزنن و یه رنگ آبی ارغوانی برای لحظاتی که مردم عادی شهر در فضای عم وار و تیره به زندگی با ترس در کنار خوش آشام ها ادامه میدن !

افسانه های خون آشامی انقدر موضوع ملموسی هست که ادم واقعا دلش میخواد که وجود داشته باشه، حتی بعضی ها واقعا اعتقاد دارن که خون آشام ها در کنار ما حضور دارن و قوانین و آداب رسوم های زیادی بهش اضافه کردن و خودشون رو نواده های ون-هلسینگ اعلام میکنن!
فرضیه خون آشام ها، مثل باقی فرضیه ها و نظریه هایی است که وجود other sideهایی پنهان را که اکثریت بشر از وجودش بی خبرن و زندگی در آن گوشه دیگر در جریان ه و این را تعدادی خاصی بیشتر نمیدانند! این نوع سبک فرضیه ها مانند سبک موازی دیگری که دم از یک آینده نگری علمی-تخیلی میزنه و دنیا را در آینده شبیه سازی میکنه یکی ست ، فرضیه Futuristها !
هزاران روایت گوناگون در مورد وجود این دنیاهای دیگر وجود داره، ریشه اش به همان کتاب های الهی میخوره که هر کدوم وجود دنیایی دیگر، برای روز رستاخیر وعده دادند و آن را برای بدکاران و خوبکاران جدا کرده اند ، اما بدون شک ریشه اصلی تمام روایت های مدرن 100 ساله ی اخیر “کمدی الهی” است! که وجود برزخ، دوزخ، بهشت را با جزئیات فراوان تصویر کرده، توی این سالیان که بشر به سمت و سوهای دیگر خلقت فکر میکرده، موجودات فراوانی رو تصور میکرده که در اون سمت زندگی میکردن ، از تفکرات معنوی کلاسیک که وجود دیوها و فرشته ها رو تصویر میکردن گرفته تا وجود خون آشام ها / وجود افراد خیر و شر در قالب نیروهای پلیدی و پاکی که در کناره های مردم عادی در نزاع ابدی هستند یا ارواح و گاهی هم تلفیقش با همان فرضیه فیوچرها باعث خلق آدم فضایی ها میشود!
اما موج باورپزیری وجود خون آشام ها بیشتر از روایت های دیگه است، در روایت های کلاسیک همه ی خون آشام توسط نیروی واحد و قدرتمندی که دراکولا نامیده میشد هدایت میشدن و وقتی شخصی خون آشام میشد فاقد عقل و شعور بود و قدرت تصمیمی جز خوردن خون نداشت! ولی شاید در روایت های پست-مدرن / چون شاید بشه گفت روایت مدرن خون آشام ها تبدیل شدن به زامبی های خطرناک که زائده ی عصر ماشین و کارخانه های رادیو اکتیوی ست / و خون آشام ها دوباره به اصل خود برگشتند ولی اینبار به تکامل رسیده تر و دارای عقل، شعور، احساس و هر چیزی که نژاد انسان دارد یک خون آشام هم میتواند داشته باشد فقط مزاقش کمی عوض شده، بعضی ها گوشت خوارن و بعضی ها گیاه خوار، خب بعضی ها هم میشود که خون خوار میشن!
من اولی ترین روایت های اینچنینی که دیدم فیلم مصاحبه با خون آشام با بازی بردپیت و تام کروز بود! یک فیلم عالی که در قرن 17-18 میلادی میگزره که زندگی 3 خون آشام است که در قالب خاطرات یکی از آن 3 خون آشام که در آینده برای خبرنگاری تعریف میکند در آمده و کشمکش های این 3 خون آشام برای زندگی مسالمت آمیزشون در کنار مردم عادی رو روایت میکنه!
این نزدیک کردن خون آَشام ها به آدم های عادی هم بعضی وقتها انقدر زیاده روی درش میشه که مجموع اش میشه سریال True Blood ، انقدر خون آشام ها آدم های عادی شدن که برا خودشون توی کشور نماینده دارن و وجودشون به عنوان یک شهروند ثبت شده و کارخانه ی براشون بهترین شراب های خون رو تولید میکنه! به خاطر زیاد از حد عمومی شدن، خیلی از فرهنگ/کالچر ومپایرها وجود نداره و یه جورایی خون آشام ها رو در قالب داستانهای تین-ایجری نشون میده که همان بلایی که pop-art سر عکس های چه گوارا آورد، این بار شبکه HBO بر سر خون آشام ها آورده!!
و حالا ..
داستان 30 روز از شب هم به همین مسئله ی داشتن احساس و شخصیت در خون آشام ها پرداخته و قهرمان های خون آشام و انسان رو در کنار هم توی داستان قرار داده که برای یک سری کمیک بوک جمع و جور و شخصی حاصل کار خوبی هست!

پاورقی:
- الان داشتم گودر میکردم دیدم آقای خواب بزرگ! یه پست در مورد شخصیت کنستانتین و مجموعه ی Hellblazer نوشته ، یکی از بهترین سری کمیک های ورتیگویی که هم Art عالی داره و داستانش یکی از همون Other side هاست که معنویت را در قالبی مدرن قاطی میکنه! اقتباس سینمایی اش هم کار خوش ساختی ه!
- داشتم فکر میکردم که خوب میشه اگه با کام.biz شروع به برگردان به فارسی ش بکنیم ولی اخر فکر هام به این نتیجه رسیدم که کالیبرمون دیگه جواب گوی همچین پروژه هایی نیست !
- تورنت ه سری های 30 Days of Night
-این Queen of the Damnedهم یکی از همون فیلم هاست ، بهش لقب “مصاحبه با خون آشام 2 رو دادن، معجون موزیک متن+فیلم عالی هست! ( لول. ریت imdbشو!! )

– جانم را بگیر ولی دندانهای تیزت را نه!

،

فعلا

توسط Shahrum

یک جفت چشم عجیب!

چهارشنبه, آبان ۱م, ۱۳۸۷ در ۱:۲۷

؛هنر مفهومی شاخه ای وسیع از یک نگرش رو شامل میشه که نگاهی خاص به موضوعی عام رو در برمیگیره که خوده نوع این نگاه شاخه های جدایی داره !
هنر مینیمال ، هنر محیطی ، هنر اجرایی ، ویدئو آرت ها و..
ایستادن یک آدم در گوشه ای برا مدت یک روز ، اون شخص خودش و فضایی که اشغال کرده یک اثر در هنر محیطی ه سوای اینکه اون آدم کیه !
معمولا این نوع نگاه ، لازمه یک ساختار شاهکار از نظر بصری نباید باشه ، چیزی که مهمه مفهوم نمایش تفکر ذهنی هنرمند است ! در واقع در اینجا مانند هنرهای دیگر، فرم و ساختارش زیاد مهم نیست ، بلکه مفهوم ارائه شده توسط اون فرم هست که مهمه ! یا نه فقط جلوه ی تصورات تخیل گرایانه یک شخص به محیط اطراف باشه سوای اینکه اصلا مفهومی داشته باشه ؛

البته یکی تو کامنت ها حرف جالبی زده بود ، -زندگی را با یک چشم دیدن-

مهم نیست که “مفهوم” اش واقعا چیه ، چون ؛
مهمترین اصلی که توی هنر مفهومی تعریف میشه “مرگ مولف” هست !
یعنی ؛ وقتی یک اثر هنری خلق میشه به اندازه تمام مخاطب هایی که اون اثر رو میببین مقهوم بوجود میاد!
پس جلوه ی دیگه اش اینه که مهم نیست هنرمند چی میخواسته بگه ، اصلا هنرمند بره به درک ! هنرمند چیه ؟ مهم برداشتی هست که مخاطبی از اون اثر میکنه !

،

در آخر اینجا قراره با همین دست کارها آپدیت بشه !

A Weird Eyes

،

فعلا

توسط Shahrum