" سینما "

Synecdoche, New York

دوشنبه, اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۲

خب، باید بگم که دیشب به طور کاملا غیرارادی تعادل خودم رو از دست داده بودم! و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که پست قبلی رو بنویسم و بخوابم تا بلکه بتونم دوباره آروم بشم، ولی وقتی صبح پاشودم هیچ فرقی نکرده بودم، همونطور ناآرام و بی‌قرار، بعد فهمیدم به خاطر فیلم دیشبی بوده که دیدم و مجبورم برای رهایی ازش بهش فکر کنم و برای گذشتن ازش باید اون چیزایی که تو مخم میگذره رو بریزم بیرون، ریشه‌ی همه این‌ها برمیگرده به فیلمی که دیشب دیدم! آخرین اثر چارلی کافمن به اسم Synecdoche, New York . البته خواستم پست دیشبم رو پاک کنم، ولی خب، دلیل خوبی برای پاک کردنش پیدا نکردم!

synecdoche

“سینک‌داکی، نیویورک” رو میشه اینجوری معرفی‌اش کرد، چارلی کافمن آخرین فیلمنامه‌اش رو مینویسه و اون رو برای کارگردانی اسپایک جونز پیشنهاد میده، ولی جونز قبل از این قراردادش رو برای کارگردانی فیلم Where the Wild Things Are بسته بوده، و همین اتفاق باعث میشه کافمن شروع به ساختن اولین فیلم خود بر پایه‌ی فیلمنامه‌ای از خودش، بکنه!

کیدن و همسرش ادل هر دو هنرمند هستند، کیدن تئاتری روی صحنه میبره که باسازی “مرگ ماهی‌گیر” است و از بازیگرهای جوان برای نقش‌های پیر داستان استفاده میکنه و برای اجرای این تئاتر جایزه‌ی “مک‌آرتور” را میبرد و تصمیم میگیرد با پول جایزه‌ تئاتر بزرگی را در اسکنکتدی که مکانی در نیویورک است اجرا کند، تئاتری از روی زندگی خودش که قرار است منجر به شناخت کیدن از خودش شود، در کناری ادل که قبل از بردن جایزه شهر را برای یک زندگی جدید به قصد آلمان ترک کرده، روی نقاشی‌های میناتوری بسیار کوچکی کار میکند که بدون عینک‌های ذره‌بینی قادر به دیدنشان نیست!

“سینک‌داکی” کلمه‌ای در زبان یونانی‌ست که معنی‌ امروزی‌اش به بیان نگاهی جزء به کل دارد که منجر به شناخت کل میشود و همینطور نگاهی کل به جزء که منجر به شناخت جزء میشود، دو نگاه مختلف که کیدن و ادل هر کدام به طور مجزا به هر یک از این دونگاه در کارشان استفاده میکنند و اسکنکتدی مکانی که کیدن تئاترش را در آن آماده میکند و کل مردم نیویورک را در خود به کار میگیرد بازی با کلمه‌ی سینک‌داکی‌است که کافمن هوشمندانه ازش برای منظورش استفاده کرده.

synecdoche2

داستان تا جایی پیش میره که ساختار ذهنی تماشاگر از واقعیت و رویا رو درهم میریزه و در پایان در یک نمای فراواقعی کار خودش رو پایان می‌‎بره. کیدن در طول فیلم سعی میکنه تمام وقایع زندگی خودش رو داخل تئاتر بیاره تا جایی که زندگی خودش غرق در تئاتر روی صحنه میشه و تاثیرپذیزی زندگیش از تئاتر و تئاتر از روی زندگی‌ش به حدی میرسه که در آخر تفکیک این دو از هم محال میشه و کیدن در نقش یکی از بازیگرهای خودش قرار میگیره و بواسطه‌ی اون به هسته‌ی وجودی خودش پی میبره، کیدن فکر میکنه چون در حال مردن هست نمیتونه خودش نقش خودش رو بازی کنه، در همین حال شخصی پیدا میشه که ادعا میکنه در طول این سالها کیدن رو دنبال میکرده و به تمام احساسات درونی‌اش آشناست و میتونه نقش رو بازی کنه، ولی در واقع اون تنها یک بازیگر نیست، اون شخصیت درونی کیدن هست که در یک فضای فراواقعی نمود شخصیتی پیدا کرده، کار تا جایی پیش میره که کیدن برای جایگزینی نقش‌های داخل داستان که در واقع بازیگرهای آدم‌های واقعی اطراف کیدن هستند دنبال آدم‌های دیگه‌ای میگرده و در موازات اینکه در حال تمرین آنها برای ایفای نقششون هست در زندگی خودش هم همون نقش رو براش بازی میکنن، کیدن برای هزل دنبال جایگزین هست ولی قبل از اینکه بازیگر جدید جایگزین هزل در تئاتر بشه، از نظر روحی و احساسی جایگزین هزل در زندگی واقعی کیدن میشه.
این غرق شدن تئاتر و زندگی کیدن در همدیگر تا جایی پیش میره که ‌شخصیت‌ها یکی بعد از دیگری جایگزین همدیگر میشن تا جایی که نوبت به خود کیدن میرسه، کیدن لحظاتی که شبها برای نظافت به خونه‌ی ادل میرفته رو در نقش یک نظافت‌چی زن جایگزین میکنه و در آخر همون زن جایگزین کارگردان تئاتر میشه و این در زندگی خود کیدن هم نمود پیدا میکنه و زن نظافت‌چی در جایگاه کیدن قرار میگیره و کیدن در نقش نظافت‌چی، و در آخر بعد از مرگ همه آدمهایی که در اسکنکتدی کار میکردند، در کالبد زندگی زن نظافت‌چی، میمیره!
در واقع، کیدن خودش رو وقف تئاترش میکنه تا زندگی خودش رو تصویر کنه و منجر به شناخت خودش بشه ولی تئاتر هم جزوی از زندگی‌اش میشه و خودش و اطرافیانش رو در خودش غرق میکنه و در آخر ماهیت اصلی تئاتر کل زندگی کیدن رو در خودش غورت میده، ماهیتی که میگه صحنه‌ی تئاتر تا ابد ماندنی‌ست و این ‌شخصیت‌ها هستند که یکی بعد از دیگری در جای شخصیت‌های قبلی قرار میگیرند و تئاتر را ادامه میدهند.

synechdoche_new_york-p1

در واقع جنبه‌ی روانکاوی شخصیتی کیدن و ادل برگرفته از یافته‌های کارل یونگ از روانکاری ناخودآگاه و خودآگاه است، یونگ به یافته‌هایی از شخصیت  وناخودآگاه خودش رسیده بود که آنها را بعدها تحت عناون روانشناسی تحلیلی منتشر کرد، یکی از یافته‌های او این بود که او روح را به دو دسته‌ی روان‌مردانه و ‌روان‌زنانه تقسیم کرده بود و معتقد بود که روان‌انگاره که همان ناخودآگاه فردی‌ست ، معمولا روان جنس مخالف خود را جذب میکند و به وبه داخل اون  رسوخ میکند و منجر به شناخت روان‌انگاره‌ی جنس مخالف میشود که یونگ آن را سایه‌ی آدمی میداند که همان شخصیت واقعی فرد پشت جلوه‌ی ظاهری اوست، چیزی که کافمن اون رو فقط با بیان اینکه این فقط یک رویاست در قالب واقعیت بیان میکنه. همینطور اصرار در سکس‌ داشتن کیدن خود نوعی وسواس‌فکری برای رهایی از حس تنهایی‌ست که به طرز وسواس‌گونه‌ای در طول فیلم از کیدن میبینیم تا خود را از فکر تنها بودن رهایی بخشد.

اما داستان بیشتر از هر چیزی که به مردن و تنهایی آدمها ربط داشته باشه، به زندگی‌کردنشون ربط داره، که چگونه زندگی میکنن و برای چی زندگی میکنن و چقدر برای اطرافشون زندگی میکنن، کیدن همیشه ترس از مردن از تنهایی داشت، و قدم در راهی گذاشت که بواسطه‌ی اون همه‌ی آدم‌های اطرافش رو فدای کار خودش کرد و در آخر هم، در تنهایی مرد.
درست مثل هیزل، هیزل در اوایل فیلم خانه‌ای رو میخره که در حال سوختن است، موقع خرید به صاحبخانه میگه: من همیشه ترس از مردن در آتش و خفگی داشتم، و صاحبخانه میگه: آدمها خودشون روش مردن خودشون رو انتخاب میکنن، هزل اون خونه رو میخره، و چند سال بعد در همان خانه بعد اثر خفگی از دود میمیره، دنبال منطق در پی وجود خانه‌ای در حال سوختن نباشید، این یک بستر فراواقعی است از حرفی که کافمن میخواسته بواسطه ازش بزنه.

در تمام دوساعت، فیلم در یک آرامش ِ مریضی قرار داره، یک سکوت اعصاب خورد کن، تمام اتفاقات مصیبت‌واری که برای کیدن میوفته در یک آرامش صوتی و تصویری قرار داره ، چیزیکه باعث میشه زمان از دستتون در بره و متوجه بشید که کیدن بیش از 30 سال است که دارد بر روی تئاتر خود کار میکند و همه‌ی آدم‌های اطراف کیدن و خود کیدن در حال پیرشدن هستند و شما متوجه تک‌تک روزهای مصیبت‌وار کیدن و پیرشدن او شدید.

و خیلی نکته‌های دیگه که در جزء های فیلم اتفاق میوفته که در پی گفتن حرف فیلم در کل هست، مثل دختر کیدن و رابطه‌های همنجنس‌گرایی کیدن و ادل که در خودشون داشتند و یکی نفی و دیگی قبولش کرده بود و .. چیزهایی که کافمن در آخر فیلمنامه‌ی خودش زیر دید سینک‌داکیسم خودش آورده و تونسته پیچیده‌ترین و تاثیرگذارترین داستان خودش رو روایت کنه. چیزی که برای اسکار از میلیونر زاغه‌نشین کم ارزش‌تره و در امریکا در سطح محدودی پخش میشه، چون فیلم از اولین نمای خود شروع به گفتن بدبختی و تنهایی آدمها میکنه، و تا آخر واقعیت سیاه زندگی آدمها رو آنچان واقعی تصویر میکنه که آدمها به واقعی بودنش شک میبرن، گوینده‌ی رادیو در اولین نمای فیلم اینگونه داستان رو شروع میکنه در حالی کیدن داره از رختخوابش بلند میشه :

- سلام الکه پوتزکامر، میشه واسمون بگی داستان چیه؟ چرا پائیز انقدر غم‌انگیزه و چرا این همه آدم در موردش نوشتن؟
- خب در واقع، اونها پائیز رو آغازی برای یک پایان می‌بینند، اگر زندگی رو یک سال در نظر بگیریم و سپتامبر که شروع فصل پائیزه، زمانی‌ست که شکوفه‌های گل رز میریزه و همه‌چیز رو به مرگ و زوال میبره، ماه غم‌انگیزیه و شاید به همین خاطر بسیار زیباست.
- چیزی داری برامون بخونی؟
- اوه، البته!
هر کس که در حال حاضر خانه‌ای ندارد، هرگز خانه‌ای نخواهد داشت. هر کس که در حال حاضر تنهاست، تا ابد تنها خواهد ماند، چیزهای زیادی میخونه و بعدازظهرها نامه‌های طولانی مینویسه و در خیابان‌ها سرگردان و بی‌قرار بالاپائین میره، وقتی که برگ‌های خشک میریزند.
- اوه، این اصلا خوشایند نیست، نه؟
- خب شاید، اما حقیقت داره.

توسط Shahrum

Welcome to the machine, Bendito Machine

دوشنبه, اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۱:۱۳

2140339503_9c8cda0930

Bendito اسم یک سه‌گانه‌ی انیمیشن کوتاه است، البته بگم یک سه‌گانه‌ی شاهکار بهتره !! به گفته‌ی Jossie Malis خالق انیمیشن قراره سری انیمیشن‌های Bendito از سه‌گانه فراتر بره و تا ده قسمت کوتاه ساخته بشه! اما تا بحال سه قسمت رو بیشتر توی Vimeo قرار نداده !
موضوع، داستان بشر است و ذات پرستیدن که در تک‌تک اقوام بشر وجود داشته و داره ، داستان بشر است و تمدن و ماشین که در تمام ادوار به فکر کامل کردنش بودن، داستان بشر است و سوءاستفاده از ذات پرستیدن و داستان بشر است و خدا !!

benditomachine3

اما جدا از داستان چیزی که انیمیشن به خاطرش جایزه‌های بسیاری رو برده تنها موضوع‌ش نیست، تصویرسازی‌های عالی ، البته بگم تصویرسازی‌های شاهکار بهتره !! موجوداتی که خلق کرده ترکیبی از موجود زنده و قطعه‌های ماشینی هستند که پر از ریزه کاری‌های زیاداند!
قطعه های که به عنوان “خدا” توی انیمیشن پرستیده میشن، از دستگاه‌های بزرگ غول‌پیکر که مانند برجک‌های نفتی عمل میکنن گرفته تا دستگاه‌های شبیه‌سازی شده‌ی تلویزیون/تلفن/رادیو و حتی گاو و A.I !! فکر کنم تا همینجا منظور از انتخاب اینها رو متوجه شدید ، ولی در داخل تمام این خدایان ماشینی یک چیزی وجود داره، یک چشم با شاخک‌های گوشتی !!

خب، بهتره خودتون برید ببینید !!
میتونید سه قسمت رو آنلاین از این پست ببینید.
و یا قسمت‌های IIIIII رو دانلود کنید !!

توسط Shahrum

آن‌چیزی‌ که در آینه میبینید، آن‌چیزی نیست که میبینید!

جمعه, اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۲

در هر سال یه سری فیلمهایی هستند که راهشون و هدفشون با همه فیلمهای دیگه متفاوت‌ه و بدون هیچ داد و قال الکی کارشون رو انجام میدن و تماشاگر خودشون رو تا پای مرگ هم میکشونن، ولی معمولا این نوع فیلمها زیر دست و پای فیلمهای پر زرق و برق هالیوودی له میشن و آکادمی اسکار هم کلا آدم حسابشون نمیکنه و جالبه در سایتهایی مثل IMDB هم امتیاز خوبی نمیگیرن!
In Bruges / The Mist / Taken / Hard Candy / 1408 / The Jacket و خیلی از نمونه های دیگه که تو این چند ساله اکران شدن و با وجود اینکه عالی حرف خودشون رو زدند و به اندازه‌ی کافی خوش‌ساخت بودند ولی 1/10 محبوبت فیلم‌های مسخره‌ی دیگه رو پیدا نکردن و داوران احمق اسکار هم احتمالا یادشون رفته بوده که همچین فیلمهای رو دیده اند! البته واقعا اسکار هم هیچوقت جایی برای این فیلمها نبوده. یکی دیگه از این دست فیلمها، Mirrors است!

mirrors-tforg-free-2008

با اینکه فیلم اقتباسی از یک فیلم J-Horrorی هست ولی اصلا پایبند به ماهیت اصلی فیلم ژاپنی نیست و تمرکز خودش رو به جای دختر کوچک و طلسم ناشی از اون متوجه ساختمان طلسم شده و قهرمان خودش میکنه!
خوده فیلم بالقوه فیلم دلهره‌آوری است و هیچ نیازی هم به ژانگولر بازی برای ترسوندن بیش از اندازه‌اش نداره، توی طول فیلم ریتم جوری چیده شده که شما روی یک خط دلهره آور معینی قرار میگیرید و هر چند لحظه یکبار هم از جا میپرید. شاید میزان دلهره‌ی موجود کم باشه ولی به خاطر تداوم‌ش شما رو تا آخر فیلم میخکوب میکنه!
وجود ساختمانی متروکه، آتش‌گرفته، قدیمی، پر از مجسمه‌ها و مانکن های پلاستیکی سوخته شده و مملو از آینه‌های بلند ، بالقوه ترس و دلهره‌ای در خودش داره و فقط کافیه دوربین رو گوشه‌ای از این ساختمون قرار بدید و چند لحظه بعد که برای برداشتن دوربین برمیگردید متوجه میشوید که تماشاگرها توی این مدت یکبار هم پلک نزده‌اند! برای همین هست که هر مدت یکبار داستان فیلم در هر جایی که باشه دوباره خودش رو به ساختمان میرسونه تا این ترس و دلهره فروکش نکنه و پایدار نگهش داره!
آیتم بعدی که آجا کارگردان فیلم، برای عمیق کردن این ترس و دلهره داره، آینه است! شما کافی‌ه 5دقیقه مستقیم به آینه نگاه کنید، در لحظه ای شما دیگه خودتون رو نمیبینید و یه فرد غریبه رو روبه‌روی خودتون میبینید، این ترس از گمگشدگی و در مقابلش مواجهه شدن با یک فرد غریبه در قالب خودتون یک ترس درونی شدید رو به همراه میاره و حالا تصور کتید که این ترس همیشه همراه‌تون باشه و هر وقت به آینه نگاه میکنید حس کنید که این یکی دیگه است که از توی آینه داره به شما نگاه میکنه!
فیلم تا پایان این معمای وجود دوگانگی در آینه رو برای شما باز نمیکنه، و اون رو در قالب همین نگاه روانشناسی نگه میداره و حتی از قول دکتر روانپزشک در وسط فیلم به اون جنبه‌ی علمی هم میبخشه تا این ترس تا جایی که جا داره برای شما وحشتناک‌تر بشه، و در پایان که دیگه چیزی برای نگه داشتن نداره، مسئله رو به وجود شیطان ربط میده و با این علم که تماشاگر با فهمیدن این نکته ترسش از آینه فروکش میکنه – که همینطور هم هست – معما رو حل‌شده رها میکنه! ولی در همین جا فیلم وارد سکانس پایانی شده، و ضربه‌ی نهایی رو به تماشاگر میزنه! درست وقتی که تماشاگر فکر میکنه همه چیز رو فهمیده و فیلم تمام شده است!
وجود این پایان‌های تاثیرگزار هست که وجود این فیلم‌ها رو ارزشمندتر میکنه! چیزی که مثل تیرخلاص عمل میکنه، کسایی که The Mist رو دیده‌اند شاید متوجه این تیر خلاص بشند!

بعضی از این فیلمها برای قهرمان‌شون از یک مرد مسن استفاده میکنند، این کار باعث میشه تماشاگر بیشتر به قهرمان فیلم اعتماد کنه و بتونه راحت‌تر قبولش کنه، چون باور میکنه این فرد باتجربه و پخته است، و مشکلاتش، مشکلات اساسی هستند و برخوردش با این مشکلات کاملا منطقی است.
این نوع فیلم‌ها هر ساله ساخته و اکران میشند و دوباره و دوباره عده‌ی اندکی از وجودشون لذت میبرن و زیر پاهای غول‌‌‌‌پیکر فیلمهای تجاری نادیده گرفته میشن، فیلمهایی که بعضی از آنها بعدا به خاطر مشهور شدن کارگردانش مورد توجه قرار میگیرن!

توسط Shahrum

The Wrestler Theme

یکشنبه, اردیبهشت ۶م, ۱۳۸۸ در ۲:۳۲

the-wrestler

Clint Mansell
توسط Shahrum

دائی جان کیشوت

پنجشنبه, فروردین ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۲۰

uncle-quixote

امروز صبح سریال دائی جان ناپلئون تموم شد.
انقدر این شخصیت دائی جان دوست داشتنی است که واقعا بهترین شخصیت ادبیات مدرن ایران ‌هست که تا حالا نوشته شده، دقیقا مثل دن کیشوت که بزرگتین شخصیت حماسی و ادبی اسپانیاست! اما شباهت این دو کاراکتر در همین یکی نیست! خود بیماری خودبزرگ‌بینی و توهم‌های ناشی از این خودبزرگ‌بینی دائی جان، دقیقا همون توهم‌های مفلوکانه‌ی دن کیشوت‌ه. دائی جان تصور میکنه یه سردار وطن پرست هست که مبارزات زیادی بر علیه متاجزوان انگلیسی داشته و خود رو با ناپلئون مقایسه میکنه و شاید دلیل این مقایسه و توهم‌‌ش از زیاد خوندنِ کتابِ زندگی‌ ناپلئون گرفته باشه. دن کیشوت هم تصور میکرد یکی از پهلوانان مرام‌پرستی هست که با دیوان و هیولانی که مردم تهی‌دست رو آزار میدند، مبارزه میکنه! اون هم ریشه‌ی این توهم‌هایش رو مدیون کتاب‌هایی بود که توی پستوی خانه‌ی خود در انتهای میان‌سالی خوند و در آخر فکر کرد خود هم یکی از پهلوانان کتاب‌هاشه.
دن کیشوت در کنار خود همیشه یک یار وفادار داشت، پانچا(سانچو؟) که این توهم‌ها رو با این‌که باور نداشت ولی قسمتی از اونهایی رو که مربوط به خودش و به ارث بردن جزیره تحت فرمانش میشد رو باور کرده بود و پابه‌پای دن‌کیشوت تا آخرین لحظه موند. اما در مقابل، مش‌قاسم – نوکر آقا – پاشو از سانچوی اسپانیای فراتر میزاره، اون نه تنها توهم‌های آقاجان‌ش رو باور میکنه، بلکه خودش بدتر غرق در توهم‌های انگلیسی‌ستیزی میشه تا حدی که بعضی جاها خود دائی‌جان هم کم میاره و با اون طنز شخصیتی که داره میمونه که واقعا اینها واقعیت داره؟ و مش‌قاسم توی جنگ کازرون یا مم‌سنی بوده؟ اصلا همین جنگ ‌مم‌سنی رو خود مش‌قاسم درست کرد و بال و پر داد.
و خیلی تشابهات دیگه‌ی این دو شخصیت که در آخر هر دو در فوران توهم‌های ذهنی‌شون، جان‌شون رو پای تصورات‌شون میدن و آنطور که خیال میکردن هستند، میمیرند!

واقعا حیف، واقعا حیف، من همیشه حسرت اون دهه‌ی 50 رو میخورم که به پشتوانه‌دی بلوغ فکری دهه‌ی 40 ، از بهترین دوران‌های تاریخ ایران محسوب میشه، چیزی که در اواخر دهه‌ی 50 انقدر فوران میکنه که منجر به انقلابی بر اثر جو انقلاب‌های جهانی میشه، ولی(!) نتیجه‌ی اون انقلاب چیزی نیست به غیر از نابود کردن تمام آن چیزی که در دو-دهه بدست اومده بود. بازگشت به قرون وسطی..
بگزریم از این ..

اما خود سریال، به نظر من بهترین سریال تلویزیونی هست که تا الان ساخته شده، حداقل بین اون‌هایی که من بعد/قبل از انقلاب دیدم. و ما خیلی راحت نه تنها این، بلکه هرچیزی که داشتیم رو خیلی راحت محو کردیم، انگار هیچی وجود نداشته، انگار همه‌چیزهای قبل از انقلاب یکی ساواک بوده و یکی شاه ملعون و یکی هم (!).
ای بابا .. از این هم بگزریم ..

پایان خیلی خوب بسته میشه / دائی جان بر اثر شوک ‌وارد شده به خاطر اسیر شدنش به دست انگلیس‌ها فوت میکنه / لیلی با پوری عقد میکنه و حال سعید بد گرفته میشه / سعید و میرزا اسدالله میرن خونه و شروع میکنن مست کردن و در عالم مستی همه اتفاق‌های بد رو با خوشی از بین میبرن ..

تن آدم تو کارخونه ننه آدم ساخته می شه ولی روح آدم تو کارخونه زندگی. – اسدلله میرزا

البته میشه در مورد تک‌تک کاراکترها حرف زد و ربطشون به هر کدوم از اخلاق‌ها و شخصیت‌های ایران پیدا کرد ولی کار بیخودی‌ه، چون هر کی ببینه خودش متوجه ریزه‌کاری‌های داستان و سریال میشه که استادانه دست گذاشته روی تاول‌های رفتاری ما ایرانی‌ها.
فقط روح، غلامحسین نقشینه(دائی‌جان) ، پرویز فنی‌زاده(مش‌قاسم) و نصرت الله کریمی(آقاجان) ، شاد!

توسط Shahrum

Where the Wild Things Are

سه شنبه, فروردین ۴م, ۱۳۸۸ در ۱:۴۴

توسط Shahrum

گاو خونی

جمعه, اسفند ۲۳م, ۱۳۸۷ در ۱۲:۲۱

301nb61

فیلم رو پلی‌ کردم،
هیچوقت نخواسته بودم این فیلم رو ببینم، شاید به خاطر این بود که هیچوقت فرصت‌ش پیش نیومده برام، شاید هیچوقت گذرم از جلو سینما فلسطین نگذشته بود، نه! دروغ چرا! گذشته بود، و بلیبوردش هم روی سر در سینما دیده بودم، ولی هیچوقت حوصله فیلم دیدن رو نداشتم، نه اصلا شاید مهم‌ترین دلیلش این بود که هیچوقت از بهروز افخمی خوشم نمیومده بوده، شاید به خاطر این بود که دوست ندارم یه هنرمند سیاسی‌زده بشه.
ولی همیشه دلم میخواست که فیلم رو ببینم، شاید به خاطر جعفر مدرس بوده، نه! شاید به خاطر بهرام رادان بوده! همیشه بهرام رادان رو دوست داشتم، نه به خاطر خودش، آره! به خاطر خودش نبوده، بیشتر به خاطر این بوده که من رو همیشه یاد داداشم میندازه، با اینکه فکر میکنم یکی از بهترین بازیگرهای سینمای ایران‌ه ولی تنها ضعفی که داره اینه که قدرت بیان خوبی نداره و دیالوگ‌خوان خوبی نیست، اما اینجا تونسته بود “آه”‌های آخر جمله‌هاش رو حذف کنه و این به داستان‌خوانی‌ فیلم خیلی کمک کرده بود! ولی نه! به خاطر این هم نبود که همیشه دلم میخواست برا یک بار هم که شده فیلم رو ببینم، راستش دقیق نمیدونستم برا چی میخواستم که ببینم! فکر نکنم هم مهم باشه اصلا!
از همون اولای فیلم بود که حس کردم دارم یک اقتباس ایرانی از بیگانه‌ی کامو رو میبینم، همون شخصیت پیچیده‌ای که وقتی مادرش دیروز مرده بود، یا پریروز، یا شاید هم چند روز پیش‌تر، دقیق یادش نمیومد، که دقیق کی مادرش مرده بود و شب ِ فردای اون روزش رو بدون هیچ دلیلی کنار یه زن صبح کرده بود و فقط به خاطر همین که هیچوقت دلیلی برای زندگی کردن و کارهاش نداشت، بیگانه خطاب‌ش میکردن،
اما این روند داستانی دو وجع کاملا متضاد داشت، یک وجع درونی که ما همقدم با شخصیت، کارهای بی‌معنی و بی‌دلیلش رو دنبال میکردیم و یک وجع بیرونی که همون کارهای بی‌معنی و بی‌دلیلش رو محاکمه میکردیم، تضاد این دو وجع هست که یک شخصیت رو پیچیده میکنه، وقتی از درون بهش نگاه میکنیم می‌شناسیم‌ش ولی وقتی از بیرون می‌بینیم‌ش بیگانه‌ای است که گاها پست‌فطرت هم خطابش میکنیم.
بهرحال هر چی زمان از یکساعتی که پای فیلم بودم بیشتر میگذشت بیشتر حس نزدیکی به فیلم میکردم، نه به خاطر اینکه شباهت‌های شخصیتی داستان با “بیگانه” زیاد بود و یا نه به این خاطر که نوع روایت راوی گونه‌ی فیلم، شخص اول مفردی بود که در بیشتر دقایق ما در کالبد او بودیم، نه، اصلا به خاطر این هم نبود که فیلم رو فهمیده بودم، نه! بلکه تا آخر فیلم هم برداشتی، حتی یک خطی هم از معنای فیلم نداشتم، نه، دلیل بر سر فضای فیلم بود / که بخش اعظم‌‌ش رو مدیون خود داستان مدرس بود / دلیل به خاطر فضای خواب محوری فیلم بود، خواب نه به معنای رویا بلکه برای چیزی فراتر از واقعیت، اونقدر واقعی که در اخر نه به جوابی میرسی و نه سئوالی داری! در فضای خواب تو دنبال چیزی میگردی که دقیق نمیدونی چیه، و این “دلیل” گشتن به دنبال “هیچ” خود دلیلی برای تکرار خواب‌های دیگره، توی خواب هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته ولی در واقع چیزی اتفاق نمیوفته، این خواب‌ها انقدر و انقدر تکرار میشن که در آخر تو در یکی از خواب‌های تو خواب‌ت غرق میشی.

توی آخر راه،
“تو” توی یه باتلاق، توی یکی از خواب های توی خوابت گیر افتادی،
و هیچ از واقعیت نمیفهمی یا از واقعیت هیچ میفهمی!

توسط Shahrum