غمِ نان! (معرفی گورخر)
من کلا در کل به طور کلی آدم جامعهگریزی هستم، سخت به پوستهی زخیم و چرکین شهر وارد میشم، تا اندکی حدودی تقریبا مردمگریز هم هستم و سخت به پوستهی نازک و بیرمغ آدما داخل میشم و زیاد اونقدرها اکثرا دوست ندارم مثل باقی زندگی کنم.
اینو وقتی فهمیدم که صبح یک روز گرم و عرقریز تابستانی غمِ نان بر من نازل شد و چنان فشاری وارد کرد که مجبور شدم لباسام رو بپوشم و از تو اتاقم بزنم بیرون و برم تو خیابون و یه گوشه بشینم و مردم رو نگاه کنم و ببینم اونا چطوری با این قضیه کنار اومدن، چطوری دارن شبشون رو صبح میکنن و چطوری شبشون رو برا فردا با پلک نزدن آماده میکنن، پیش خودمون باشه البته، چیزی دستگیرم نشد! بیشتر مردم به این مسئله فکر نمیکنن چون اونا قبل از اینکه فکر کنن وارد عمل شدن و مسیرشون رو رفتن!
وقتی خودم رو دوباره توی اتاقم پیدا کردم متوجه شدم چند ماهی از اون صبح گرم و عرقریز تابستونی گذشته و وارد زمستانی بیرمغ شدیم، دیدم چند ماهی هست دارم صبحها بلند میشم و میرم دفتر کارم و شبها برمیگردم و یه صفحه کتاب نخونده به خواب میرم، دیدم چند ماهی هست یه آلبوم درست و حسابی گوش ندادم، دیدم چند ماهی هست دست به دوربین نبردم، دیدم چند ماهی هست چیزی ننوشتم، دیدم چند ماهی هست فکری نکردم! این یکی از خاصیتهای غمِ نان هست که آدم رو دچار تکبعدی بودن میکنه.
فکر کنم کمکم دارم اُخت پیدا میکنم، کمکم دارم سعی میکنم به طور مسالمتآمیزی زیر پوست جامعه عینهو یک قطرهی خون داخل رگ بالاپائین برم و کمکم دارم از شوکِ داخل پومپاژهای قلب خارج میشم و به زندگی عادی برمیگردم، زندگی که اینبار به غیر از مسائل قبلی به غمِ نان نیز دچار شده و آدمی که به غیر از دغدغههای قبلی، به غمِ نان نیز هم مبتلا شده.
از اینها که بگذریم..
چند ماهی هست گروه گرافیکی گورخر بهدنیا اومده و بعد از بریدن ناف و به کمک دستگاههای اکسیژن زنده مونده و داره کمکم وقتش میرسه که از زیر تیغ ختنهگر هم رد بشه و برا خودش یه مردی بشه! برنامههای زیادی براش دارم البته برنامههایی که میگم بیشتر از بُعد علاقهمندی هست تا از منظر غمِ نان ، – وگرنه از این منظر کار، از “همین امروز کارت ویزیت خود را سفارش دهید” فراتر نمیره – برنامههایی که هر پدری برا بچهاش قبل از بهدنیا اومدن میریزه ولی وقتی بچه بزرگ میشه میبینه نهتنها هیچ گهی براش نخورده بلکه هیچ گهی هم برا خودش نخورده!
ام، از اینهم بگذریم..
فعلا جوجهگورخر به غیر از اونجا، اینجا چیزمیزهای کاریش رو مینویسه، اینجا هم گههایی که خورده رو نگه داشته واینجا هم کارایی که میکنه رو عرعر میزنه و البته باباش بهش یه اکانت دوینت هم کادو داده تا گههاش رو اونجا هم بریزه، بعدها هم قراره یه حجره اجاره کنه توش تابلو و تیشرت و خنزل پنزلهای دیگه هم بفروشه! کلا بگم قراره گههای زیادی بخوره. ( به خاطر وجود بیش از حد “گه” اصلا هم عذر نمیخوام)
خلاصه همین دیگه، اینارو گفتم که بدونید متاسفانه نویسنده هنوز در قید حیات هست و بدبختانه بدجور هم چارچنگولی چسبیده به زندگی.


