" پوفکو "

پوفکو؛ هشت

جمعه, شهریور ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۴:۲۶

مرد سمت چپی: ببینم این خدا که میگی وجود داره چه جوری از بین این همه کهکشان و سیاره صدای مارو که یه پشگل هستیم تو کل کائنات میشنوفه؟
مرد سمت راستی: د ِ همین دیگه، عظمت خدا به همینه که میشنوفه!

/
واقعا آدم بعضی وقتا تو کار این بشر میمونه.

توسط Shahrum

وبلاگهای مینیمال یا مینیمال در وبلاگ ها !

دوشنبه, مهر ۲۹م, ۱۳۸۷ در ۵:۴۳

زندگی یه آدم اگه مینیمال بشه ، این مینیمال بودن به گوشه گوشه ی زندگیش نفوذ میکنه ، و مهمترین نقطه ای که هدف میگیره علایق آدمی ه  ! تابلو های مینیمال میبینه ، طرح های مینیمال میزنه ، موسیقی مینیمال گوش میده ، مینیمال حرف میزنه ، مینیمال فکر میکنه و در آخر مینیمال مینویسه !!
تازگی ها این آدمهای مینیمال موجی رو درست کردن که با توجه به اینکه تقریبا همه گیر شده ولی اکثرشون تقریبا توی لاک خودشون موندن و زیاد دوست ندارن که توی دید باشن و همه با انگشت نشونشون بدن و لینک هاشون رو فید به فید اینور اونور کنن / البته این خاصیت هنر مینیمال ه ، ذات مینیمال هیچ ارزشی برای کسی که پشت اون نشسته قائل نیست و معتقده که مهم نیست من کیم ، مهم اینه که من چی میگم !! روی همین اصل مانند دیگران  علاقه ای به توی بوق رفتن و مشهور شدن ندارن و در واقع اونها تنها چیزی که براشون مهم ه کلماتشون هست !
شاید از این رو بود که وقتی جناب میرزا وبلاگ برگزیده ی مینیمالیستی سال شد و سیل عظیمی از خواننده ها رو روانه وبلاگش کرد نتونست مثل قبل ذهنش رو فقط متمرکز کلماتش کنه و بعدها سعی کرد کمتر بنویسه و بیشتر عکس بزاره ! ولی وجود همین  جناب میرزا باعث شد عصر وبلاگهای مینیمال به دو دوره ی قبل از میرزا و بعد از میرزا تقسیم بشه و باعث بشه ذهنیت از وبلاگ در پست های بلند و قطور خلاصه نشه و به این نوع نوشتار و موجی که همراه خودش داشت جدی تر نگاه بشه و افراد بیشتری رو به سمت خودش بکشونه ، حتی آقای اولدفشن رو هم دارای یک ذهن زیبا بکنه !!
خیلی وقت بود که توی myroom یه چیزک هایی مینوشتم ولی خودم هیچوقت فکر نمیکردم که میشه اونها رو مینیمال خطاب کرد تصورم از مینیمال خیلی “کم” تر از این ها بود و تازه بعد از اینکه با وبلاگ های مشابه وبلاگ خودم /مثل زیرسیگاری/ آشنا شدم تازه فهمیدم که مینیمال هم مینوشتم و خودم خبر نداشتم ! لول.
امروز که همینجوری گوربان رو دیدم یهو یادم افتاد که اوه ، من چندتایی وبلاگ ه مینیمال مورد علاقه دارم که اینور اونور افتادن و خودم هم یادم نمیادشون ، خلاصه از Greader گرفته تا بوکمارک هام یه چندتائیشون رو پیدا کردم و همینجور که داشتم کنار هم نگاشون میکردم فکر کردم لازم باشه یه چند خطی هم در مورد این آدمها و نوع نگاهشون بنویسم !
وقتی بی پلاکی رو دیدم خیلی برام عحیب بود که یه نفر به موضوع جنگ اینطور نگاه کنه ، این نوع نگاهش عجیب نیست ، عجیب بودنش اینه که تا حالا کسی اینطوری نگاه نکرده بوده و همیشه اولین ها عجیب اند !

من نیمه ی پر جنگ بودم
و نیمه ی دیگر
سربازی ایستاده با تفنگی پر
که به بخت من یا از ترس به خود می شاشید

جایی که حقیقت پیداست” از اون قدیمی هایی هست که هر وقت پست هاشو خوندم از ته ه دل به سادگی و قدرت کلماتش حسودیم شده ،
این اگه شاه کار نباشه چیزی از یک شاه کار هم کم نداره :

انگار تنم را با خط بریل نوشته باشند،
چشم‌هایش را بست و مرا خط به خط خواند.

و همینطور مطرود ، امیلی ، “خشم و هیاهو” ، Myutopianism Ranitidine و خیلی های دیگه که ممکنه همین دورو ورمون توی لاک خودشون کز کردن و دارن فقط به کلماتشون فکر میکنن و هیچوقت هم به این فکر نمیکنن که آیا ما میبینمیشون یا نه ..

/
-پاورفی اول : بعضی وقتها که مخ بیشتر از دو-سه خط جواب نمیداد و هر چی ما زور میزدیم نتیجه ی کار جز جر خوردن مخ چیز دیگه ای نداشت اونهارو توی شاخه ی “پوفکو” مینوشتم ، دیشب تصمیم گرفتم از این به بعد توی “مینیک” ادامه شون بدم !
-پاورقی دوم : چند وقت پیش یه چیزهایی هم در مورد مینیمال در عکاسی نوشته بودم !
-پاورقی شوم : البته در اینکه من یه مینیمالیست اصیل نیستم که شکی نیست ! -.-

،

فعلا

توسط Shahrum

هفت !

چهارشنبه, مهر ۲۴م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۳۳

انقدر تلخ بودی که مجبور شدم بالا بیارمت !
شرمنده ،

توسط Shahrum

شش !

سه شنبه, مهر ۱۶م, ۱۳۸۷ در ۷:۳۶

Hey, man, when you flying…
…what the city look like
from up on high
?
It looks dirty

توسط Shahrum

پنج

جمعه, شهریور ۲۹م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۰۳

برگشت بهم گفت ؛
میدونی ؟ من میدونم تو چجور آدمی هستی !
واسه همین هر شب یه آدم جدید در نظرت می گیرم.

from a bipolarer

توسط Shahrum

چهار !

دوشنبه, شهریور ۲۵م, ۱۳۸۷ در ۴:۲۹

 …
- یک ماه بعد!
خریدم ،
باز کردم ،
بی آنکه بدانم برای چه ،
کشیدم !!

- یک ما بعد!

..

توسط Shahrum

سه !

یکشنبه, شهریور ۱۷م, ۱۳۸۷ در ۴:۵۴

نمی دانم !
ولی چندی است
آیینه ،
دیگر مرا نشان نمی دهد

توسط Shahrum