اختلالات شخصیتی؛ #دو (شرح مصیبت)
چند ساعتی بود از جادهی چالوس برگشته بودم و تو راه خونه داشتم به این فکر میکردم که به ما خوشی نیامده چرا که گوشیام توی رودخانه خیس شده و دیگه کار نمیکند، بعدها از اینکه انقدر سطح درک بدبختیام نزول کرده به خود فحشها دادم و مجازاتها کردم که فکر میکردم از دماغ در آمدن خوشی به این است که گوشیام خراب شود.
به خانه رسیدم، یکراست رفتم زیر دوش و مثل همیشه که زیر آب سرد میرفتم هر چه فکر خوب بود پاچیده شد روم انقدر خوب که هر چه فکر کردم دیگر دلیلی برای چسناله کردنهام نیافتم، حال جسمیام رو به بهبود بود و ذهنام هم چند وقتی بود دچار نوسان نشده بود. فکر کردم بهتر است برای کمی هم که شده روزهایم از زیر ابر سنگین سیاهی خارج کنم و تنی به نور بزنم، کار رو شروع کنم و صبحها چند رکابی در خیابان بزنم، ریشم را بزنم و موزیکهای روی پلایر هم کمی تغییر دهم، به دوستهای ترد کردهام زنگی بزنم و یه پیک عرق کیشمیش به سلامتی خودم برم بالا . ولی
وقتی از حمام زدم بیرون جلوم وایساده بود – البته نه در یک بازهی زمانی – وقتی دیدمش نهتنها تمام فکرهای داخل حمام از سرم پرت شدن بیرون بلکه تازه به عمق فاجعهای که بر سرم خراب شده بود آگاه شدم، با همان نگاه اول فهمیدم که بدبختی بعد از چند سال دوری در سیکل بیمارش دوباره به نقطهء آغازش رسیده و به ما سلام میکند، آن هم چه سلامی، یهو شل شدم، ول شدم، خرد شدم انقدر که تکه تکههایم به اتاقم رسید، داشتم فکر میکردم که نکند زیادی شلوغش کردم و جریان در حد کمی آشفتگی زودگذر باشد و بعد از چند ساعتی رد کند و برود پی کارش، اما لاکردار رفتنی نبود که نبود، آمده بود که دوباره بماند و بریند به حال همهء ما ..
کل روز رو خوابیدم به خیال اینکه بزند و وقتی که بیدار شدم همهء اینچیزا تمام شده باشد، اصلن بخوابم و وقتی بیدار شوم بفهمم که همهء این چیزها رو توی خواب دیدهام، اصن بخوابم و حداقل در خواب ببینم که همه چیز روبهراه شده، اصن بزند بخوابم و دیگر بیدار نشوم، اصن بشود که خواب به خواب بروم، هر یک ساعتی که میخوابیدم و میپریدم گوشم رو تیز میکردم که صدای آرامی بشنوم و یا اصلن صدایی نشنوم، اما زهی خیال باطل .. خیلی وقت بود که نگران و دلآشوب نشده بودم، نگران روزهای آینده بودم، میدانستم که این تازه پیشپردهی یک کابوس طولانی است که قرار هست همهء مان را دوباره به بازی بگیرد و هر که را به یک نقشی .. دراز کشیده بودم روی تخت و به این فکر میکردم که چه زندگی جالبی دارم، طول زمان زندگیام را دوره کردم و پوزخند میزدم به مواقعی که خیال میکردم که میشود زندگیم همهاش مصیبت نباشد و من قرار نیست همیشهی زندگیم را زیر معرض حجوم سنگریزههای فاجعه و مصیبت صبح کنم. پوزخند میزدم و صدای هزیانهایی را میشنیدم که تا دیروز حرف بود.
البته که هست، البته که میشود اختلالات شخصیتی صرفا برای شخص نویسنده نباشد، اینگونه است که فکر میکنم این دست رفتارها فراتر از جبر و زمانهاست و کاملن و دقیقن ارثی و اکتسابی است! جالب است، چند روز پیش که این را کار میکردم، ابدا فکر نمیکردم که ممکن است به این زودیها تعبیر شود و گریبانم را بگیرد. باید تمرگید زیر سنگریزهها و حسابی کیفش را برد و لجظهای به غیر این فکر نکرد.


