اختلالات شخصیتی؛ #دو (شرح مصیبت)

۳۰ مرداد، ۱۳۸۸ ۱۲:۴۳

چند ساعتی بود از جاده‌ی چالوس برگشته بودم و تو راه خونه داشتم به این فکر میکردم که به ما خوشی نیامده چرا که گوشی‌ام توی رودخانه خیس شده و دیگه کار نمیکند، بعدها از اینکه انقدر سطح درک بدبختی‌ام نزول کرده به خود فحش‌ها دادم و مجازات‌ها کردم که فکر میکردم از دماغ در آمدن خوشی به این است که گوشی‌ام خراب شود.
به خانه رسیدم، یک‌راست رفتم زیر دوش و مثل همیشه که زیر آب سرد میرفتم هر چه فکر خوب بود پاچیده شد روم انقدر خوب که هر چه فکر کردم دیگر دلیلی برای چس‌ناله کردن‌هام نیافتم، حال جسمی‌ام رو به بهبود بود و ذهن‌ام هم چند وقتی بود دچار نوسان نشده بود. فکر کردم بهتر است برای کمی هم که شده روزهایم از زیر ابر سنگین سیاهی خارج کنم و تنی به نور بزنم، کار رو شروع کنم و صبح‌ها چند رکابی در خیابان بزنم، ریش‌م را بزنم و موزیک‌های روی پلایر هم کمی تغییر دهم، به دوست‌های ترد کرده‌ام زنگی بزنم و یه پیک عرق کیشمیش به سلامتی خودم برم بالا . ولی
وقتی از حمام زدم بیرون جلوم وایساده بود – البته نه در یک بازه‌ی زمانی – وقتی دیدمش نه‌تنها تمام فکرهای داخل حمام از سرم پرت شدن بیرون بلکه تازه به عمق فاجعه‌ای که بر سرم خراب شده بود آگاه شدم، با همان نگاه اول فهمیدم که بدبختی بعد از چند سال دوری در سیکل بیمارش دوباره به نقطه‌‌ء آغازش رسیده و به ما سلام میکند، آن هم چه سلامی، یهو شل شدم، ول شدم، خرد شدم انقدر که تکه تکه‌هایم به اتاقم رسید، داشتم فکر میکردم که نکند زیادی شلوغش کردم و جریان در حد کمی آشفتگی زودگذر باشد و بعد از چند ساعتی رد کند و برود پی کارش، اما لاکردار رفتنی نبود که نبود، آمده بود که دوباره بماند و بریند به حال همه‌ء ما ..
کل روز رو خوابیدم به خیال اینکه بزند و وقتی که بیدار شدم همه‌ء این‌چیزا تمام شده باشد، اصلن بخوابم و وقتی بیدار شوم بفهمم که همه‌‌ء این چیزها رو توی خواب دیده‌ام، اصن بخوابم و حداقل در خواب ببینم که همه چیز روبه‌راه شده، اصن بزند بخوابم و دیگر بیدار نشوم، اصن بشود که خواب به خواب بروم، هر یک ساعتی که میخوابیدم و میپریدم گوشم رو تیز میکردم که صدای آرامی بشنوم و یا اصلن صدایی نشنوم، اما زهی خیال باطل .. خیلی وقت بود که نگران و دل‌آشوب نشده بودم، نگران روزهای آینده بودم، میدانستم که این تازه پیش‌پرده‌ی یک کابوس طولانی است که قرار هست همه‌ء مان را دوباره به بازی بگیرد و هر که را به یک نقشی .. دراز کشیده بودم روی تخت و به این فکر میکردم که چه زندگی جالبی دارم، طول زمان زندگی‌ام را دوره کردم و پوز‌خند میزدم به مواقعی که خیال میکردم که میشود زندگیم همه‌اش مصیبت نباشد و من قرار نیست همیشه‌ی زندگیم را زیر معرض حجوم سنگ‌ریزه‌های فاجعه و مصیبت صبح کنم. پوزخند میزدم و صدای هزیان‌هایی را میشنیدم که تا دیروز حرف بود.

البته که هست، البته که میشود اختلالات شخصیتی صرفا برای شخص نویسنده نباشد، اینگونه است که فکر میکنم این دست رفتارها فراتر از جبر و زمانه‎‌است و کاملن و دقیقن ارثی و اکتسابی است! جالب است، چند روز پیش که این را کار میکردم، ابدا فکر نمیکردم که ممکن است به این زودی‌ها تعبیر شود و گریبانم را بگیرد. باید تمرگید زیر سنگ‌ریزه‌ها و حسابی کیف‌ش را برد و لجظه‌ای به غیر این فکر نکرد.

یک مُشت آهنگ / هفته‌ی دوم

۱۹ مرداد، ۱۳۸۸ ۲:۴۰

Radiohead / Harry Patch In Memory Of
New Song for Last Soldier of  First World War

-

Porcupine Tree / Time Flies
New Single of New Album

-

Glen Hansard & Marketa Irglova / When Your Mind’s Made Up
Once Soundtrack

-

Muse / Uprising
New Single of New Album

-

Gov’t Mule – Time
Pink Floyd Cover

-

Farrokhzad & Aki Banyi / Avazehkhan Na Avaz
Old Pretty Old Song

دیوارها فرو می‌ریزند ..

۱۷ مرداد، ۱۳۸۸ ۱:۳۴

در بین موسیقی‌بازها آلبوم The Wallئه Pink Floyd بیشتر از اونکه یک موسیقی باشه یک نوع اعتراض در برابر استبداد و استعمار فکری است و در باب موسیقی یک مانیفست آزادی‌خواهی و استقلال‌خواهی فکری است. جدا از ترک‌های مختلف آلبوم که هر کدوم گوشه‌ای از وجود این استعمار فکری و غلبه به دیوار فکری پوشیده شده اطراف نسل جوان اشاره میکنه، آهنگ Another Brick in the Wall لپ کلام این مانیفست هست. چیزی که چهل‌سال پیش برای انگلیسی‌ها و آلمانی‌ها مرحم درد بوده و صدای فروخورده‌ی اونها تلقی میشده حالا بعد از این مدت وصف حال نسل ما شده.

از روی ترک Another Brick in the Wall چند کاور مختلف شده که شاید از معروف‌ترین کاورها، کاور گروه KoRn باشه که با توجه به حفظ اصالت آهنگ خوب تونسته اونو آلترناتیزه کنه و حتی با توجه به عصیان زیادتری که داره بیشتر خوراک ماهاست. برا کسایی که نسخه اورجینال رو نشنیدن میتونن اینو گوش بدن. البته گروه‌های دیگه‌ای هم مثل Acid Drinkers کاورش کردن و همینطور جدیدا دیدم که Marilyn Manson هم کاورش کرده.

اختلالات شخصیتی؛ #یک

۱۴ مرداد، ۱۳۸۸ ۱۰:۴۳

یک هفته است دارم فکر میکنم که آیا بخشیدن توی مسلک من هست یا نه، حالا اصلا بخشیدن به کنار این حوصله‌ی دوباره روبرو شدن با طرف مقابل چقدر قابل تحمل هست، اینکه اصلا دوباره حوصله دارم بشینم کنار طرف و باهاش حرف بزنم و وقتم رو باهاش بگذرونم؟ اینکه آدم‌ها خودشون رو توی شرایط خاص و سخت نشون میدن یکی از اصل‌های شناخت آدم‌ها برای منه. اون کسی مرد هست که جنبه‌ی خراب شدن رو داره، یعنی اگه وقتی خراب و داغان و ملول میوفته یه گوشه، عین دخترها عرعر نکنه و لاشی بازی در نیاره تا کم‌کم‌نم‌نم زهر ِ سم ِ نیش ِ بدبختی از بدنش خارج بشه. با این حساب کسی که وسط مسمومیت لش‌ولوش بازی در میاره و به هرکی که طرفش میاد لگد میزنه تا از درد خودش کم کنه، میشه در اون لحظه‌ی حساس شخصیت واقعیش رو دید.
حالا بعد از رهایی از مسمومیت میاد صاف‌صاف روبروت میشینه، زل میزنه تو چشات و میخنده و باز همون شوخی دستی‌های قدیمی رو میکنه، حالا اینکه بتونی طرف رو اونطور تصور کنی که قبل از این تصور میکردی مسئله‌ی اصلیه، اینکه به خودم بگم خب هر چی بوده گذشته کار راحتی هست ولی، اینکه بخوام مثل قبل در نظرش بگیرم و همونقدر که قبلا برام مهم بوده الان هم باشه و توی ذهنم دوباره اونو توی جایگاه VIPها قرار بدم، نچ! نه، نه آقاجان من از اوناش نیستم.

در اینجا مرد و دختر صرفا یک کلمهء مفهومی برا تفاوت دو شخصیت هست و هیچ ربطی به معنی جنسیتی آن ندارد، فلذا در این معنی، یک دختر هم میتواند “مرد خطاب شود و یک مرد هم میتواند یک “دختر خطاب شود

ما نسلی هستیم که به اندیشه‌مان تجاوز شده است.

۱۲ مرداد، ۱۳۸۸ ۱۲:۰۷

ما در کشوری بزرگ شده‌ایم که تاریخش را به ما خورانده‌اند، آزادیش را برایمان تعریف و قانون‌اش را تحریف کرده‌اند! صدسال است قهرمانان آزادی‌خواه را به جرم اقدام بر علیه امنیت کشور محاکمه ، زندانی و اعدام کرده‌اند. ما در کشوری بزرگ شده‌ایم که صد سال است شیخ‌ها برایش هزاران‌سال نقشه کشیده‌اند و ایران را برایمان تعریف و تحریف کرده‌اند. ما در کشوری بزرگ شده‌ایم که دیگر تخم قهرمانان آزادی‌خواه در آن خشکیده است و نسل ما نسلی بی‌هویت بار آمده است، نسل ما فاقد قهرمان است و این فقدان قهرمان بزرگترین آفت نسل ماست. آنها میخواستند که ما اینگونه باشیم و در جهل و حماقت خودمان غلت بزنیم و پی ِ معانی چون آزادی و آزادگی نبریم. ما در کشوری بزرگ شده‌ایم که تخم گیاه آزادی‌خواهی درش خشکیده است و قهرمانان آزادی‌خواه را به انقراض برده‌اند، براستی ما را نسلی بی‌هویت بارآورده‌اند که هیچوقت طعم داشتن پدران آزادی‌خواهمان را نچشیدیم و مثل یتیمان ما را محدود به ارتباط با کسانی کرده‌اند که خودشان هم آنها را ندیده‌اند. ما نسلی هستیم که تاریخ نمیخوانیم و آزادی را نمیدانیم و با این حال میخواهیم آزاد باشیم.

ما نسلی هستیم که در کلاسها به ما درس وطن‌پرستی و عرق ملی نداده‌اند، برای ما کلمه آزادی رو صرف نکردند و جمله‌ی “تا پای جان” را معنی نکردند. ما در کلاس درس به ایران فحش میدادیم و سرود ملی‌مان را غلط غلوط میخواندیم، ما در صف‌ مدرسه “سرزده‌است افق / شیش تا تخم مرغ ” را با خنده به جای سرود ملی‌مان بلغور میکردیم، کوروش و داریوش را مسخره میکردیم و در برابر شیخ عبدلعظیم طوسی سجده میکردیم، ما در کتاب‌ها مصدق را خائن به کاشانی و بنی‌صدر را خائن به روح‌الله میخواندیم، ما در کتاب‌ها نخواندیم بازرگان بعد از استعفاء تا آخر عمرش رد صلاحیت شد، ما در کلاس تاریخ دو درس برای ایران باستان داشتیم و هجده درس برای ایران پس از اسلام، ما صبحگاه در صف مجبور بودیم تکبیر بگوئیم و زنده‌باد و مرده‌باد به این و آن سر بدهیم، ما معلم دینی‌مان را یچه‌باز میدیدم، ما برای نمره در نمازخانه دولاراست میشدیم و زیر لب پچ‌پچ میکردیم، ما از ‌شش‌ماهگی روح‌الله را دوست داشتیم و از دوماهگی ارادت قلبی عجیبی به ائمه اطهار داشتیم، ما تا بیست سالگی در کف دیدن آلت‌تناسلی جنس مخالف بودیم و تا سی‌سالگی در فکر تجاوز به آن، ما یک روز قروهر بر گردن داشتیم و یک روز دیگر صلیب، ما عادت کرده بودیم آب که میخوریم لعنت بر بزید بفرستیم، ما فکر میکردیم، فکر میکردیم شریعتی باید انسان بزرگی بوده باشد، ما زمستان‌ها سینه میزدیم و تابستون در وصف امام حسین جوک میگفتیم، ما شعر فقط قیصر امین‌پور میخواندیم و داستان فقط قصه‌هایی از قرآن، ما آن‌طور که پدرانمان کتاب خواندند کتاب نخواندیم و آن‌طور که آن‌ها فکر کردند فکر نکردیم، ما به اندازه‌ی پدرانمان رشد نکردیم و حال میخواهیم به اندازه‌ی پدرانمان دم از آزادی و آزادگی بزنیم.

ما را خواستند که اینطور باشیم، در کودکی به فکر و اندیشه‌ی ما تجاوز کردند و از ریشه آن را خشکاندند و ما را نسلی بی‌هویت بزرگ کردند، از ما دیگر ادیبان و نویسندگانی چون؛ احمد شاملو، صادق هدایت، فروغ فرزخزاد، فریدون مشیری، هوشنگ ابتهاج، مهدی اخوان ثالث، هوشنگ گلشیری، سهراب سپهری و الخ، زاده نخواهد شد. از ما دیگر کسی فریدون فرخ‌زاد نخواهد شد. از ما سیاستمرد آزاداندیشی دیگر بزرگ نخواهد شد، از ما کسی حزب قدائیان خلق را احداث نخواهد کرد، از ما کسی در دادگاه نخواهد رفت و از خلق خود دفاع نخواهد کرد، از ما کسی “بزرگ نخواهد شد، هر آنچه که ما اکنون داریم تفاله‌های به جا مانده از نسل در هم‌پاشیده و منقرض شدهء پدرمان است که ما با دیدنشان به وجد میآیم، آری ما لیاقت داشتن قهرمانان آزادی‌خواه را نداریم چون آنقدر بزرگ نشده‌ایم.

ما در کشوری بزرگ شده‌ایم که به فکر ، اندیشه و شعور نسل ما و خلق ما تجاوز کردند و پرده‌ی بکارت اندیشه‌ی ما را در همان کودکی جِر دادند. نتیجه‌ی آن تجاوز اعتقادی این است که امروز طاقت یک چک برای اعتقادمان نداریم، حوصله‌ی یک ساعت اعتراض به خواسته‌مان نداریم، اعتقادی به اعتقاد نداشته‌‌مان نداریم ، حرفی در دفاع از اعتقادمان نداریم ، تعریف درستی از آزادی نداریم ، سبکی برای طرز فکرمان قائل نیستیم و هیج‌چیزی برای گفتن نداریم.
تنها چیزی که داریم، نقل قول از گذشتگانی است که تا پای جان برای اعتقادشان ایستادند و حال برای ما فقط حرفهایشان مانده جدا از اینکه آنها را بشناسیم، برای همین یک روز نقل قولی از روح‌الله و بهشتی میآوریم و یک روز نقل‌قولی از گلسرخی ، یک روز حرفهای شریعتی را از بر میکنیم و یک روز عکس مصدق را پشت سرمان میگذاریم، یک روز پرچم شیروخورشید را به خاطر نماد سلطنتی منع میکنیم و یک روز برای بیانیه‌ی پسرشاه کیف میکنیم، یک روز مسلمان هستیم و یک روز دیگر بی‌دین. در مسلک ما هر چیزی که به نفعمان باشد در راه آزادی آن را تایید میکنیم و برای آزادی هر کاری را که پا بدهد انجام میدهیم. در مسلک ما معنی آزادی فقط آزادی است و امیدواریم که یک روز پیروز خواهیم شد.

ما نسلی هستیم که به اندیشه‌مان تجاوز شده است و حتی خود، این را هم نمیدانیم و دست به تکثیر اندیشه‌ی پدرانمان زده‌ایم تا برای نسل خود حفط آبرو کنیم.

یکسال دچار نقاهت بود.

۷ مرداد، ۱۳۸۸ ۱۰:۲۴

هوم؟ خب چیه ؟ نگاه میکنی؟ نمیشناسی؟ آره حق هم داری، نباید هم بشناسی! خب تقصیر من چیه؟ نه تو بگو، تقصیر من چیه؟ مگه من خواستم اینجوری باشه یا اینجوری بشه؟ من روی هیچ‌کدوم از کارهایی که کردم دستی نداشتم، باور کن! همش تقصیره اونه! اصلا منو ببین، من همونم که اون موقع‌ها میدیدی؟ نه دیگه، نیستم! چه فکرهایی که نداشتم خب چی شد؟ مگه تقصیره منه که اینجوری نگاه میکنی؟ منم یکیم مثل تو فقط فرقم اینه که من توی خودمم تو توی خودت و تو توی خودت فقط خودتی ولی من توی خودم فقط خودم نیستم!
حالا اینا رو ول کن، حالا که چی؟ مثلا میخوای چی رو ثابت کنی؟ بشینی اینجا فقط زل بزنی به من ؟ فکر میکنی من از رو میرم ؟ خب خودت جای من بودی چی کار میکردی؟ دِ همین دیگه بیشتر از این میریدی توش میرفت، حالا شاید یه کارایی هم میکردی ولی میدونم که نمیتونستی کاری که من جلوش رو گرفتم رو بگیری، دیدی؟ روت کم شد؟ حالا بیخیال اینارو ..

امروز هفت‌مردادئه، روزی که احتمالا من ساعت 12ظهر توش بدنیا اومدم، مسخره است نه؟ من و تولد؟ هه، آره یکم! دیشب ریدم تو جشن تولدم، حوصله مسخره بازی و شمع فوت کردن نداشتم! که چی؟ لبخند بزن! چیک! حالا فوت کن! هه، بیا اینم کادوت! هه خب دیگه تولدت مبارک .. خوش اومدی .. هرنی ..
صبح که پاشودم دیدم اگه بخوام امروز رو هم مثل این 355 روزی که گذشته سپری کنم، واقعا در حق خودم و وجودم خیانت کردم! که بشینم جلو مانیتور دوباره با کیبورد ور برم، آخرش هم برم بگیرم بخوابم! این واقعا که چی داره؟ امروز میزنم بیرون، چند تا ایستک میگیرم برا خودم، یه کافه‌ای چند ساعتی میشینم، آهنگ‌های مورد علاقه‌م رو میریزم رو این پلایر زپرتی و در حین قدم زدن تو خیابون‌ها گوششون میدم، شاید چند تا عکس هم انداختم، بهرحال امروز رو رها از تمام مسائل برای خودم زندگی میکنم!

داشتم پست‌های پارسال و پیارسال رو میخوندم، تو هر کدومش یه بدبختی داشتم، همیشه هفت‌مرداد که میاد زمان دوباره صفر میشه و من وارد مرحله‌ی جدیدی میشم، این سه سال روی هم یک مسیر واحد بودن، خوب بودن < تاوان خوب بودن با یک اتفاق بد < گذارندن نقاهت ِ اتفاق بد! بهرحال این یک سال همش در حال نقاهت بودم، در دوران نقاهت، آدم نه خوبه و نه بد، نه حس خوبی داره و نه حس بد، نه کاری انجام میده و نه کاری انجام نمیده! در نقاهت آدم دچار است، دچار سپری شدن و سپری شدن. حالا باید پایان یافتن این سه‌سال شوم رو به رسمیت بشناسم، باید برم یه هوایی بخورم و برای بیست‌سال باقی عمرم دوره‌های بدتر دیگه‌ای رقم بزنم!

ستایش یک گوشه‌ء دنج

۵ مرداد، ۱۳۸۸ ۴:۳۴

فارغ از مسائل این‌روزها،
چیزی که من رو وادار میکنه به فرامرز اصلانی احترام بگذارم، اصالتی هست که در اصل وجود خود و شخصیت هنری خود قائل هست و اون رو به هر قیمتی آعشته به ناخالصی‌های هنری ایرانیان خارج کشور نمیکنه و برای جذب مخاطب دست به میکس‌هایی از ترانه‌های قدیمیش برای به‌روز نگه داشتن خود یا ارائه‌ی کنسرت‌هایی با خواننده‌های جوان ِ بی‌ذوق ِ لس‌آنجلسی برای جذب مخاطب جوان و امروزی نمیزنه و به نسلی که به آن تعلق دارد وفادار مانده و به هر قیمتی به‌روز نمیشود، حتی اگه روزی به روز شود و به وقایع اخیر واکنش نشان دهد توی پستوی خانه‌اش گیتارش را برمیدارد و میخواند و آن را با همان حس و حال نسل خود بیان میکند و میگوید این باید همان جوری باشد که باید باشد نه آن‌طور که میخواهند باشد و تاثیر ترانه‌اش بیشتر از ده‌ها قطعه‌ی خوانندگان دیگر است که به زور ساز و میکس و ویدئوهای پرزرق و برق میخواهند وانمود کنند که چون به ظاهر هنرمند هستند یعنی آزادی‌خواه هم هستند!
بهرحال، این پست بیشتر از آنکه منظورش نق‌زدن به احوال ایرانی‌ها باشد، ستایش گوشه‌ء دنجی از ایرانی‌هاست که صدایشان دیر به گوش دیگران میرسد و زیر بوق‌‌زدن‌های دیگران ماسکه میشود.
این‌را هم بگویم و تمام، اینکه شما از یک ترانه‌ی ناب ایرانی که قرار است وصف حال شما باشد، چه چیزی میخواید جز یک شعر خوب و خرده‌ای گیتار و نیم‌بندی هم فضاسازی به همراه یک صدای مسلط، به خدا(!) با این وضع داغان موسیقی معاصر ما به همین موسیقی‌های دهه 70ی هم راضی هستیم.
همین /